تا حالا شده یه راز بزرگ توی دلت سنگینی کنه؟
اونم به مدت ده سال ...اون قد بزرگ که بخوای داد بزنی ... به همه بگی و خودتو راحت کنی؟
اما وجدانت بهت اجازه نده...و به این فکر کنی که مگه خدا قراره به خاطر سکوتت چه پاداشی به تو بده؟ به چه قیمتی؟
تا حالا شده به خاطر اشتباه دیگران یه عمر عذاب بکشی ؟ بدون این که مقصر باشی؟
تا حالا شده یه عالمه فریاد توی دلت باشه ولی نتونی به کسی بگی؟
تا حالا شده حس کنی خیلی مظلوم واقع شدی...اما نتونی برای خودت کاری بکنی؟
تا حالا شده وقتی داری میخندی و توی اوج شادی یهو بیخودی بزنی زیر گریه؟
تا حالا شده حتی با آهنگ های شاد هم گریه کنی؟
تا حالا شده دلت بخواد هیچ کسی را نداشته باشی؟
شده تا حالا همه را دوست داشته باشی ...ولی به همون اندازه ازشون متنفر هم باشی؟
تا حالا غرورتو به خاطر آدمهایی که لیاقتشو ندارن شکستی؟
تا حالا دلت به حال خودت سوخته؟ برای خودت زار زدی؟
تا حالا حس کردی داری وسط یه اقیانوس غرق میشی؟
چقد دل کندن واسم سخته...ولی باید بتونم...
این جا نه تنها منو آروم نکرد بلکه آرامشم بیشتر به هم ریخت...
دلم نیومد بدون خداحافظی برم...شاید چند ماه دیگه برگشتم....شایدم نه...
میخوام یه تصمیمی بگیرم نمیدونم درسته یا نه...؟ فقط واسم دعا کنین عاقبت به خیری باشه...هر چند خودم نا امیدم
از همه ی دوستای خوبم به خاطر همراهیتون ممنونم.
اومدم فقط بگم خداحافظ نمیدونم چی شد اینا را نوشتم...چند روزه این بغض لعنتی ول کن نیست...
فقط به عنوان یه خواهر کوچیک ازتون میخوام نذارین بی رحمی ...دروغ و بی معرفتی توی دلتون راه پیدا کنه...بی احساس نباشین
یه روزی که خیلی هم دور نیست باید در محضر خدا بایستیم و جواب بدیم...
بای بای........
