دیشب دوباره به یاد پدر بزرگم افتادم ...چقد دلتنگشم .
وقتی به دنیا اومدم قرار بود اسمم عاطفه باشه .
اما پدر بزرگم خواست اسمم را طیبه بذارند .اون فقط واسه من اسم گذاشت.
خیلی دوسم داشت. منم همین طور .
هر کاری داشت به خودم میگفت . میدونست من بیشتر به حرفش گوش میدم .
ماهای آخر زندگیش چقد اذیتش کردم ... خودم را نمیبخشم...
چقد سر به سرش گذاشتم . چقد بهش خندیدم .چقد سر کارش گذاشتم .....
یه روز که مامانم نبود یکی از کت و شلوار های بابام را پوشیدم . یه کلاه پشمی
گذاشتم سرم . یه ملحفه کردم تو پیرهنم . با کلی نقاشی وگریم خودم را شبیه یه مرد
کردم .رفتم پیشش حسابی اذیتش کردم .
بیچاره اصلا نفهمیده بود که منم . بهش ادعای طلب میکردم .اونم عصبانی شده
بود...و من صورتم را بر میگردوندم و میخندیدم .
داد میزد یکی بیاد این مرد دروغ گو را بندازه بیرون...
خواهرم و عموم از پشت پنجره حیاط ما را میدیدند و از خنده به خودشون
میپیچیدند ...اون مریض بود و من سر به سرش میذاشتم...حرصش میدادم .
عصبانیش میکردم و میخندیدم...هیچ وقت نتونستم بهش بگم اون مرده من
بودم ...یعنی خجالت میکشیدم...چون اون روز خیلی اعصابش را به هم
ریختم...روزهای آخر ...دایی ام معاینه اش کرده بود و گفت دیگه نمیشه واسش کاری
کرد . دیگه همین روزها از دستمون میره... وقتی فهمیدم شب ها وقتی خواب بود
توی تاریکی بالای سرش مینشستم و اشک میریختم . خیلی پشیمونم .
یه دنیا دوسش داشتم . نمیدونم اگه اونم منا ببخشه خودم میتونم خودم را ببخشم یا نه؟؟؟
نباید اذیتش میکردم. نباید....
.
.
امشب دوباره یاد تو در خانه ام نشاند
داغی دگر بر سینه ی ویرانه ام نشاند
در خلوت خیال تو ای آشنا غمت
ماتم به گوشه گوشه ی کاشانه ام نشاند