سلام:به نام اون مهربوني كه منو ديوونه تو كرد و تو رو ديوونه ديگري
از بس همه ي مردم دنيا بعد از سلام هاي مرسوم سرزمين خودشان حال همديگر را پرسيدند من يكي ديگر خسته ام.اگر حالت را مي دانستم كه برايت نامه نمينوشتم ،تو هم خواستي بداني......بگذريم.
جايي خواندم كه يكي داناتر از ما گفته بود ،دردناكتر از بيماري عشق را هيچ حكيمي به چشم نديده است و
انسان دچارهر درد سختي هم باشد ،درد عشق او بر تمامي دنيا برتري دارد.
گفتند شنيديم اما ما كه نه ديديم و نه چشيديم،بگذريم.....
شايد اگر انتظار پاسخي براي اين نامه داشته باشم لازم است عنوان يك نامه ي بي جواب ديگر را سر فصلش كنم ،اما يك نداي دروني به من هشدار مي دهد پاسخ يك نامه ي بي جواب هم تنها محض خاطر ديدار اول بوده و بس ،باز هم بگذريم.....
اينگونه كه من و تو از همه ي چيزهاي دشوار و ظاهرا كم اهميت بي تفاوت مي گذريم .مي ترسم يك روز،از همه چيز بگذريم حتي از آنها يي كه گذشتن در محضر حضرت عشق گناهي نا بخشودني است.
از عصرليلي و مجنون بسيار گفته اند ،گفته اند كه خواستن توانستن است اما زيباتر آن است كه نخواستن نتوانستن نيست ،تنها نخواستن است.
بهتراز تو مي دانم و آسان تر از تو پيش بيني ميكنم كه بعد ازخواندن اين چند سطر آشفته تاچند روز چگونه مي شوي تا دوباره تحملم تمام شود و با چند پرسش و يك تو را به خدا،اين بار هم ببخش ،تمامش كنم وتمام
حرف هايي را كه با هزار اميد و آرزو سنگفرش سپيدي اين نامه بي گناه كرده ام يك بار ديگر راهي ديار فراموشي كنم و آخرش به اين پرسش كه :اين حرفها يعني چه؟ هم يك پاسخ رها كننده دهم اما پيش از تكراراين حادثه مي پرسم چرا؟
جان آن خوشبختي كه به قول خودت مضمون دعاهاي پنهان توست يك بار تنها در خلوت آن شبهايي كه از هر دردي چشم بر هم نمي گذاري و خوابت نمي برد براي اين تغيير ناگهاني پاسخي پيدا كن.
حكايت ما قصه ي دو غواص است كه در نهايت صميميت براي صيد مرواريد به دريا مي روند و يكي از آن ها هر چه مرواريد بيشتري صيد مي كند يك قدم آن سوتر مي گذارد و نگاهش كم رنگتر به تماشاي غروب هاي با هم بودن معطوف مي شود،نه،اين بار نمي پذيرم كه من اينگونه تصور مي كنم و حالم خوش نيست.
ميدانم بي حوصلگي عادت روز مره ي تمام انسانهايي است كه اغلب ناخواسته لحظه هاي عمرشان را با حادثه تزيين مي كنند،چرا تنها ما از اين حادثه ي خاكستري مثتثني ايم و تمام عشق هاي بدل شده به عادت را به حساب قحطي حوصله ونايابي دل خوش مي گذرانيم.
ديگران مگر چگونه عشق مي ورزند؟چگونه مي شود باور كرد كسي كه من از روي قشنگ ترين سوالش او را انتخاب كردم خودش نيز در پاسخ اين سوال دچار ترديدي وصف ناپذير شده باشد.
چگونه مي شود كاري كرد كه عشق به عادت تبديل نشود،فرق بين عشق و عادت چيست؟
فرق عشق و عادت همان فرق پاييز و تابستان است،همان فرق آذر و تير،آذرماه نخست بود مثل آتش و تير باز هم عصر تيروكمان است،عصركسالت خستگي ،عصر شكستن قلب تقدير چه قاضي دور از عدالتي است كه هميشه صلاح مي داند بعضي را به آينده اي كه هرگز نمي رسد ،دلخوش مي كندومن هر چه نگاه مي كنم گذشته ها زيباترند .هميشه با خودگفته ام همچنان كه نيمي از عشق به شهامت گفتنست،نيم ديگر آن هم به شهامت اعتراف براي بيان دلايل نگفتن است و چقدر زيباست اگر كسي در ميان راه حس كرد گرد وغبار سواران دشت عشق گوشه ي راست چشمش را بدون اينكه عاشق كسي باشدو دلش براي كسي تنگ شود خيس مي كندخيلي راحت انصرافش را روي يك برگ زرد بنويسدوبه آب روان بسپارد،اما افسوس ماهمه آمدنمان را جارميزنيم ورفتنمان را پنهان مي كنيم تا دلمان هم پيش آن كسي باشد كه تركش مي كنيم و هم پيش آن كسي كه به نزدش مي رويم تاآن اولي خبر از ماندن تكه ي ديگر دلمان در نزد ديگري نداشته باشد.
عصر ما عصر كسانيست كه تنها در برابر خواندن شعر بلكه براي از دست دادن صاحب آن نيز يك دقيقه سكوت نمي كنند،عصرآنهايي كه چند ساعت طولاني دوري را با دو دقيقه برابرميدانند،عصرآنهايي كه گله را نه تنها به حساب سنگين تر بودن وزنه ي عشق طرف مقابل نمي گذارند بلكه ازبيان آن نيز احساس كسالت مي كنندوآن قدر ابرو به هم نزديك مي كنند تا كسي كه شهامت دارد غرورش را تكه تكه كند با آنكه مي داند حق با اوست و او راحت مي تواند قضيه ي دايره وار عشق را با يك خداحافظي خاتمه دهد اما.....اين كار را نميكند
خسته تان نكنم :حرف از تمام كردن نيست ،حرف از علت تمام شدنست،حرف ازپايان دادن نيست،حرف از چگونگي پايان ندادنست،حرف از امانتداريست ،حرف از كليدست،حرف ازمراقبت ويژه قلبهائيست كه دارند زير دست حكيم نا آگاه زمانه از دست مي روند صحبت از آغازهاست وعصر صداقت محض ،عصر هر چه تو بخواهي،عصرهرچه تو بگويي فرقي نمي كند،عصر امكان نداردجان تورابه خاطر چيزي به اين سادگي قسم بخورم،عصرعشق،عصرگفتن دلم خيلي برايت تنگ شده است،عصر چه كسي زودتر ميگويد دوستت دارم،عصر نابودي غرور،عصر با هيچ كس حرفي نزن،عصر افتخار به شدت عشق،عصر لذت بخش ترين
اختلاف دنيا بر سر آن كه چه كسي بيشتر ديگري رادوست دارد،جزعشق به چه مي شود نازيد در عصري كه گران ترين كالاي عالم ،دلست اگر خيانتي دركارنباشدكم كم بايد پرونده ي اين نامه راهم بست و تنها آن را به عنوان سندي يادگاري در صندوقچه ي اسناد يك عشق پنهان كرد.خوب ميدانم به روزگار نمي شود خرده گرفت اما به عاشق چرا،گيريم كه روزگار توانايي دور نگه داشتن ما را داشته باشد تكليف دلهايمان كه دست او نيست.نگذار تسليم معادله ي دل و ديده شويم ،نگذاربراي گفتن دوستت دارم امروز كه نشد باشد براي فردا را بياوريم ،نگذار غرور را بهانه كنيم،محبت و دوستي زير سايه ي بي اعتنايي هاي من وتو بزرگ مي شود،بگذارماتربيت كنندگان خوبي باشيم پس بيا يك قرار قطعي نقره اي بگذاريم{صبر از من و بي قراري از تو}آن قدر عاشق مي شويم كه تشخيص اينكه چه كسي عاشق ترست برايمان مشكل باشدچه رسد ديگران....
يك بار مي نويسم مواظب آن چيزهايي كه اگر بشكنند جبرانشان كار من وتو نيست باش.
مراقب لطافت روح مهربانت،دردهاي نگفته ي سازت؛درهاي بسته ي خلوتت ،وفايت ،زمزمه هاي تنهائيت،
غصه هاي ارغوانيت و مخصوصا اسم قشنگت .......باش. كسي كه امسال ماه(.......)را بيشتر دوست داردحرفي نيست ،سفارشي نيست،جزء اينكه :چشماي روشنت يه كم كاشكي هواي منو داشت...فقط همين كسي كه دست خودش نيست اما اگر نخواهد هم ،هميشه به تو فكر مي كند...به اميد ديداري دوباره.......دوستت دارم