به زنده رود ، سایت بزرگ ایرانیان خوش آمدید.
شارژ ايرانسل
شرکت فرابرد شبکه
:: طراحی سایت
:: خدمات هاستینگ
:: تجارت الکترونیک

همسایگان

كارت اهداء عضو
.........
استاد بسیار بسیار عزیزم (احمد بیگدلی )
ادبیات داستانی
رها در باد(فقط داستان كوتاه )
رها چون باد(باز بلاگفا)
.........
هیچکس(عمو سیاوش )
.........
ققنوس (مهربونترين گل دنيا)
.........
به سوي مهتاب(بابای زنده رود ...)
.........
اميرخان هرندي(يك رئيس..)
.........
شكوه(دوست جون خودم )
.........
عمو اروند خودم
.........
رعنا عزيزم (يار تنهائيم)
.........
ميراي عزيزم (دختري از جنس معرفت و مهرباني ..)
.........
اون يكي عمو(عموعلي )
.........
جلوه عشق ( پارسا)
.........
ترسی از جنس سکوت(حمیدرضای ..)
.........
فردین (استاد بزرگ)
.........
يه خبرنگار (تو كله شقي همتا نداره..)
.........
صنم گلم
.........
شيماي گلم
.........
اهورا (رامين گرامي )
.........
جنگ كش (عميق و ...)
.........
امير فرشاد ابراهيمي (جسور...)
.........
شاجین عزیز(متفكر و فيلسوف من )
.........
ليدا (آتشكده)
.........
پرنيا (مخلصيم ..)
......
دیوارهای کودکی
.........
نبوي (حرف دل ..)
.........
ارشك (تاريخ گوي جوان )
.........
شب وصل
.........
برزخ عزیزم
......
بيكار نامه(كالي گرامي)
......
مرد آريائي (سلمان)
........
صداي سكوت
......
آرمين گرامي
.......
کوچولو (عزیز خاله...)
......
پلنگ زخمي (اخر كله شقي..)
......
جانشین خدا
.......
شایلی عزیز
.......
امير (يك روانشناس )
.......
شبزده(هادي)
.......
به رنگ پاييز عزيز
.......
tic_tack_toe
......
عشق من(ياسي جون)
.......
بانوي شب عزيز
.......
سپيدار(آقا محسن )
.......
ارميتاي عزيزم
........
کاش مي شد (عاشق پنهان)
......
بیدل شیدا عزیز
.......
شوکی جون(دوست گل من)
.......
دنياي زاپاتا (يه همشهري..)
........
آیناز عزیز
.........
روياي عزيز
.......
دل نوشته ها
........
چو ايران نباشد تن من مباد (آقا كيوان)
........
وبلاگ ادبي خودم
..........
فرید(احتمالا یا دانشمندیا....)
........
جشن دلتنگی
........
هومن خان
.........
ميکده(استاد )
.........
امروز(؟؟؟؟)
.........
آغاز با عشق (مهربون زنده رود)
..........
زندگي با عشق (خودش مي گه يه ديوونه اما...
.........
تحصیل در مالزی، پذیرش از مالزی، دانشگاه های مالزی
آمار این وبلاگ:
به دستنوشته رها نوشته شده توسط رها dianat خوش آمدید.

رها چون باد خوشا پر کشیدن ،خوشا رهایی خوشا اگر نه رها زیستن ، مردن به رهایی
1 2 3 4 5 6 7 ...23 24

به ياد قاصدكها ي پر پر...

جمعه دوازدهم تير ماه 1388 ساعت 12:21


 

ديشب خواب ديدم قاصدك ها خسته از هجوم باد بودند .

قاصدكي كنار حوض داشت فكر مي كرد

 

 

كه اگر اينبار باد امد جلو برود وبايستد تا اجازه ندهد بقيه قاصدكها پر پر شوند .

 

 

باد وزيد قاصدك بالهايش راجمع كرد باد بيشتر وزيد

و قاصدك تمام پرهايش رفت باد قهقه زد و دوباره قاصدكي ديگر قرباني شد 

 

 

شب كه شد همه قاصدكها جمع شدند تا ياد قاصدك قرباني را كنار حوض زنده كنند

اينبار همه با هم بودند قاصدك جوان گفت : اينبار همه با هم مي رويم 

 

 

 

قاصدك پير گفت : ممكنه خيلي قرباني شوند يا همه

قاصدكي ديگر گفت : اينطوري يا پيروز مي شيم يا همه آزاد مي شيم

- اين بهتر است تا هر روز يك قرباني بدهيم

قاصدكها خواب باد را پژمرده كردند با وزيدن دوباره باد از خواب پريدم 

 

 

 

عرق كرده بودم ليوان آبي سر كشيدم

چه خوب كه بيدار شدم دلم نمي خواست بار ديگر شاهدقرباني شدن قاصدكها باشم 

 

 

 

از صبح دارم به قاصدكها فكر مي كنم فكر مي كنيد پيروزمي شند ؟ ؟؟؟؟؟

جاري باشيد

 

 

 

 

رنگ آزادي ؟

شنبه ششم تير ماه 1388 ساعت 00:06


 

قلم مو را بر مي دارم مي خواهم بكشمش "مي دانم رنگش آبي است مي كشم

 اما ...نه ... زيادي ناتوراليسم شده به دل نمي نشيند . خاكستري مي كنم .

چرا فكر كردم خاكستري بهتره؟

تمركز مي كنم قلم مو را بر مي دارم اينبار مي دانم بايد چه رنگي بكشم .

روي خاكستري ها با قلم مو سرخ مي كشم . سرخ سرخ ...

تازه مي فهمم رهايي سرخ در زمينه خاكستري است

جاري باشيد

پيروزي يا مرگ ؟

سه شنبه دوم تير ماه 1388 ساعت 21:52


 

زندگی آن است که بمیرید و پیروز شوید و مردن آن است که زنده باشید و محکوم دیگران

 

 

                                                                                          ((امام علي (ع)

 

مصیبتی بالاتر از این نیست که انسان نتواند همصحبتی بیابد . وراجی های ما علاج این سکوت نیست ، بلکه در اکثر مواقع آن را سنگین تر می کند .

 

 

تا حالا برای خلوت خود چه کسی رو محرم انتخاب کردید ؟ لیاقت اعتماد رو داشته ؟ چقدر بد که نتونیم توی این اوضاع وانفسا کسی رو پیدا کنیم .

 

 

اما هیچ وقت آیینه و یک ورق کاغذ را فراموش نکنید . ایینه بی منت و چاپلوسی  همه چیز را گوش می دهد و همانطور هم نشانت می دهد . ورق کاغذ هم بی صدا و با حوصله گوش می دهد هر دق دلی که داری رویش خالی کن صبر می کند بعد هم اگر از خیانتش می ترسی پار ه اش کن باز هم سکوت می کند اما تو ارام شدی نه؟

جاري باشيد

قفس من ...

چهارشنبه بيست و هفتم خرداد ماه 1388 ساعت 23:57


بال و پر ريخته مرغم به قفس

تا گشايم پرو بال

پر پروازم نيست

تا بگويم كه در اين تنگ قفس

چه به مرغان چمن مي گذرد

رخصت آوازم نيست

(حميد مصدق )

روز اول كه من را داخلش جاي دادند از زيباي و بزرگي اون به وجد امدم . با خودم گفتم اينجا چقدر بزرگه نمي تونم همه جاشو ببينم ،

همه دوستام رو هم دعوت مي كنم . بازم جا هست .

روزاي اول مهموني دادم همه رو اونجا جا مي دادم و فكر مي كردم هنوزجا داره .

كليدش را انداختم بيرون چون بزرگ بود .

من بزرگ شدم جا براي مهمونا كم شد .

من بزرگتر شدم و ديگه جاي براي مهمونا نموند .

من بزرگتر شدم و جايم كمتر..........

من برگتر شدم و اندازه هم شديم ......

من بزرگتر شدم و او كوچكتر ...

من بزرگتر شدم و ديگر جاي برايم نبود و اين قفس تنگتر شد .

حال كه بالهايم به ميله هايش گير كرده حس مي كنم چقدر كوچيكه.......

فقط چشم به در بستم تا يكنفر اون كليد گمشده را برايم بياورد .

چون يا بايد همينقدر بمانم وبا او بسازم و يا خودم را از حصار ميله هايش نجات بدهم و بزرگتر شوم .

يعني روز اول نمي دونستند قراره من چقدر بزرگ بشم؟

جاري باشيد

نمايشنامه اشك سگ

سه شنبه نوزدهم خرداد ماه 1388 ساعت 21:46


 

 

 

 

نمايشنامه

 

(اشك سگ)

 

پرده اول

سگي در بين گله گوسفندان راه مي رود و يكي يكي آنها را مي شمارد

1

2

3

باز مي شمارد و سرش را تكان مي دهد گوسفندان سرو صدا مي كنند .

روبه گوسفندان مي كند.

ساكت باشيد مي خوام بشمارمتون

گوسفندان سكوت مي كنند ...

1

2

3

سگ با خودش مي گويد.نه باز هم كمند .

چوپان هي هي كنان از راه مي رسد .

رو به سگ مي كند :

خوب آقا سگه حال گوسفندا چطوره ؟

سگ من من مي كند

_ سرش را پايين مي اندازد و مي گويد

_ واق واق هر چي مي شمارم گوسفندا كمه مي ترسم شب گرگ اومده باشه سراغشون

چوپان بلند بلند مي خندد

 

-گرگه ؟

باز مي خندد

انگار امروز زياد تو آفتاب گشتي .آخه گرگه تا من چوپون اين گله ام غلط مي كنه بياد اينجا عجب حرفي مي زني اصلا الان خودم مي شمارم ببين

2

3

4

6

درسته مشكلي نيست .

اما بعد 4 بايد 5 باشه!: سگ

چوپان :يعني مي گي من اشتباه مي كنم برو دنبال كارت ...

سگ به طرف گوسفندان مي رود .

 

صبح سگ از خواب بيدار مي شود و يكي يكي گوسفندان را از طويله

بيرون مي آورد و همانطور هم انها را مي شمارد

1

2

3

بازسرش را تكان مي دهد باز يكي از گوسفندان كم است .

دوباره انها را به صف مي كند و مي شمارد .

چوپان در حالي كه خميازه مي كشد به انها نزديك مي شود .

سگ نزديك مي شود دم تكان مي دهد .

سگ : واق واق واق

چوپان : باز چي شده ؟

سگ : دوباره يكي كمه ..

چوپان عصباني مي شود و سرش فرياد مي زند.

چوپان : تو چت شده اين همه اشون هستند برو تا ندادمت گرگ بخوردت

بايد بفكر يك سگ ديگه باشم .

تو هنوز نمي دوني اين گرگه چقدر از من حساب مي بره اصلا ديگه نزديك اين گله

هم شده ؟ آره ؟

سگ فكر مي كند و با خود مي گويد : راست مي گويد گرگه ترسيده يه بار هم نيومده

چوپان : برو دنبال گله ديگه هم از اين فكرا نكن من هستم .

سگ دمش را تكان مي دهد و آرام دور مي شود .

شب شده سگ آرام به تويله نزديك مي شود و جاي قايم مي شود . 

سگ : امشب ديگه بايد بفهمم گوسفندا كجان تا صبح نمي خوابم .

يكدفعه چوپان را مي بيند كه آرام نزديك مي شود در تويله را آرام و بيصدا باز مي كند

اطراف را نگاه مي كند و يكي از گوسفندان را جدا مي كند .

گوسفند را بيرون مي اورد و بطرف پشت كوه مي رود

سگ با تعجب او را تعقيب مي كند .مي بيند چوپان نزديك گرگ مي شود و شروع به

پاچه خواري مي كند

چوپان : ببخشيد آقا گرگه دير شد اين سگ شك كرده بايد مي ذاشتم بخوابه ...

گرگ گوسفند را مي گيرد .

گرگ : اگه مي خواي كاري بهت نداشته باشم بايد زود به زود بياي

چو پان : چشم چشم هر چي شما بگيد

سگ حالش بد مي شود و شروع مي كند اشك ريختن ...

 

 

پرده دوم

 

 

گوسفندي بازيگوش شروع به دويدن در جنگل مي كند و بلند بلند مي خندد .

آنقدر مي رود تا از گله دور مي شود . يكدفعه تنها مي شود . صداي زوزه گرگ را مي شنود

مي ترسد ...باز مي شنود

كم كم گرگ به او نزديك مي شود بخود مي لرزد

گرگ به طرف او حمله مي كند .گوسفند همانطور كه بع بع مي كند و مي لرزد

چوبي برمي دارد و اينبار كه گرگ بطرف او مي پرد چوب به سرش مي خورد

گرگ ناله اي مي كند و روي زمين مي افتد .

با صداي بع بع گوسفند چوپان و سگ به همراه بقيه گوسفندها هب طرف او مي آيند.

گوسفند گريه مي كند و از ترس زبانش بند امده ..

 

 

همه گوسفندان جمع شدند دست هاي گوسفند را بستند و چوپان با چوب كنارش ايستاده

صحنه مثل دادگاهي است

چوپان صدايش را صاف مي كند .

خوب بعبعي تو ديشب يك گرگ را كشتي قبول داري ؟

گوسفندان ديگه سكوت مي كنند .

بعبعي سرش را تكان مي دهد ...

چوپان : پس قبول داري يك حيوان را كشتي وبايد مجازات شوي ؟

سگ بين حرفشان مي دود : اما مي خواسته از خودش دفاع كنه

چوپان عصباني مي شود : بذاريد خودش حرف بزنه اون اعتراف كرد يه حيوون رو كشته

چه فرقي مي كنه گوسفند باشه يا گرگ ؟ اصل كشتن ...قاتل بودن

خوب بعبعي حرف بزن چرا سكوت كردي ؟

بعيعي سكوت مي كند .

چوپان: با تو بودم

 

 

 

بعبعي بغض مي كند و با ناله مي گويد :

دارم به اين فكر مي كنم اگه گرگه ديشب منو خورده بود كسي از اون مي پرسيد

شام چي خوردي ؟

گوسفندان هم همه مي كنند . سگ با تحسين او را نگاه مي كند

چوپان زبانش بند مي ايد

بعبعي رو به گوسفندان مي كند

آره اگه شما هم جاي من بوديدهمين كار رو مي كرديد تا كه اي ما گوسفندا بايد قرباني

بشيم اما فرداش تو چراگاه بگرديم و بع بع كنيم ...

مام مثل حيوناي ديگه حق داريم . ...

گوسفندان حرف او را تاييد مي كنند و بع بع كنند به طرف چوپان مي ايند .چوپان مي خواهد فرار كند كه گوسفندان روي سرش مي ريزند ...

نويسنده :   رها  

پايان

 

 

 

 

(استفاده از اين مطلب باگذاشتن  لينك و نام نويسنده  مجاز مي باشد )

ديگر نمي خواهم تو را ...

يکشنبه هفدهم خرداد ماه 1388 ساعت 23:47


 

خيلي حس بديه وقتي توي گرما انقدر تب و لرز داشته باشي كه چند تا پيو هم ا فاقه نكنه و باز بلرزي ...

و حس بدتر اينه كه نخواي خوب بشي نخواي بلند بشي ...

هميشه بلند شدن به قول دوستي انگيزه مي خواد ...حالا اگه چند تا انگيزه كوچك هم تموم بشه مي شي اين ...

باز توي هزيون ها بگي ...

 

ديگر اگر عريان شوي ، چون شاخه اي لرزان شوي
در اشکها غلتان شوي ، ديگر نمي خواهم تو را
گر باز هم يارم شوي ، شمع شب تارم شوي
شادان ز ديدارم شوي ، ديگر نمي خواهم تو را
گر محرم رازم شوي ، بشکسته چون سازم شوي
تنها گل نازم شوي ، ديگر نمي خواهم تو را
گر باز گردي از خطا ، دنبالم آيي هر کجا
اي سنگدل ، اي بي وفا ، ديگر نمي خواهم تو را

(ابراهيم صهبا )


جاري باشيد

كوه

دوشنبه يازدهم خرداد ماه 1388 ساعت 00:48


 

گفتند كوه (يعني از جنس سنگ ، محكم واستوار ...)

به همين بهانه گول خورديم به همين معنا تكيه كرديم اما كسي نگفته بود كوه ريزش دارد ..

كسي نگفته بود كوه از جنس كاغذ هم هست ...

از كوه بودن خسته شدم ...كاش كوهي به معناي اول بود ...

جاري باشيد

اينجا هوا خوب است ...

جمعه اول خرداد ماه 1388 ساعت 23:10


 

اينجا هوا خوب است انقدر كه ماهي عاشق تنگش شده .

انقدر هوا خوب است كه بلبل براي گل نمي خواند

انقدر هوا خوب است كه قناري به قفس خو كرده است .

آنقدر خوب است كه كبوتر پرواز را فراموش كرده است .

آري هوا انقدر خوب است كه بهار امده است و هنوز پرستو به لانه اش باز نگشته است .

اما بالاتر از همه اينها اين است كه هنوز بلبل ! ماهي ! پرستو !كبوتر هست ...!!!!!!!!

 

 

 

 

جاري باشيد

مترجم ادمها

جمعه بيست و پنجم ارديبهشت 1388 ساعت 23:48


 

 همه اصرار دارند به تو بفهمانند كه وقتي ادعا مي كني رها در بادي اصلا بادي وجود ندارد .

اما تو داري باد را حس مي كني ...

اينجاست كه به وسيله احتياج داري كه بتوني حرف بزني با ادمهاي كه حرفت را نمي فهمند ..

كاش يك مترجم بود ...حداقل حرف ادمها را براي هم ترجمه مي كرد ...اينطوري ادمها اينقدر تنها نبودند ...

جاري باشيد

 

 

لاكي بجاي خرس غمگين ..

پنج شنبه هفدهم ارديبهشت 1388 ساعت 23:09


زير الاچيق نشسته ام باز دورم شلوغ است و من به زور اينجا تنها نشسته ام

باد ارام و گاهي تند مي وزد و آب فواره هاي حوض را به طرف من مي پاشد.

يك لحظه فكر كردم باران باريد اما رويم را كه برگرداندم ديدم نه باد دارد با من بازي مي كند.

ميخواهد تمركزم را برهم بزند ..

الان 72 ساعت است كه نخوابيده ام حتي نتوانستم پلك برهم بگذارم تا شايد در خواب ...

به قول بچه ها مثل جغد بيدارم ..

يكي از بچه ها خلوتم را بر هم مي زند .كليد مي خواهد ...

دست توي كيفم مي كنم تا پيدايش كنم اول بايد نرمي خرسم را حس كنم بيارمش بالا كليد با آن مي ايد ...

اما پيدا نمي كنم ..اه يادم رفته چند روز پيش انداختمش بيرون تا ديگر مرا ياد يكنفر بي معرفت نيندازد ...

وقتي كه مي خواستم پرتش كنم باز با چشمان غمگين به من چشم دوخته بود خيلي حرفا داشت  ...اما بي رحم شدم و ...

بجايش يك دوستي برايم لاك پشتي خريد ..آهان ايناهاش پايش را گرفتم .يادش بخير داستان لاكي خودم ..

بلند مي شم خير ..نمي گذارن  يك لحظه تو خودم باشم ...

باز بهونه گير شدم ...

(اهههههه چرا اينقدر زنده رود بي روح شده ؟!!)

جاري باشيد

حرمت

سه شنبه پانزدهم ارديبهشت 1388 ساعت 01:30


 

 

 

 

حرمت نگه دار دلم گلم كه اين اشك ها خونبهاي عمر رفته من است .

 

پروژه فيلم حرمت هم بعد 20 روز تمام شد .

هم تجربه خوبي بود و هم خسته كننده ...بخاطر سكانس هاي شبي كه داشت اونم تا صبح ...

اما آشنائي با ادمهاي جديد برايم تجربه خوبي بود .

بخصوص عمو علي (علي طالب لو )...

دلم براتون تنگ شده بود .

جاري باشيد

 

 

گر نگهدار من ان است كه من مي دانم ...

جمعه چهاردهم فروردين 1388 ساعت 15:27


 

گر نگهدار من ان است كه من مي دانم  شيشه را در بغل سنگ نگه مي دارد

 

بالاخره تونستم برم سفر ..اونم چه جوري بعد اون چند تا تصادف توي عيد و رفتن ته دره ..

پارسال كه توسط مادر بزرگ عزيز تمام عيد در قرنطينه بودم .

اما امسال به طرز ماهرانه فرار كردم .

با ماشين به همراه ..همون راهي را رفتم كه اونبار رفتم توي دره ...

مي خواستم ثابت كنم مي شه ...بالاخره هم رفتم و امدم .

تا حالا كه سال خوبي بود اميدوارم بقيه اشم هم همينطور باشه ...

هميشه جاده رو دوست داشتم بخصوص صبح و سردي كه يك لحظه وجودت را مي گيره هواي پاك كه هنوز به ادمها اجازه نداده كه

الوده اش كنند .

درياي نا ارام جنوب توي شب ...

قدم زدن كنار ساحل و موسيقي مورد علاقه را گوش دادن و رفتن به اعماق وجود خود...

روحم را محك مي زنم و اين ايا هنوز آزاد و رها هست ؟

چه شباهتي بين روح  من و اين دريا است ؟

هر دو گاهي آرام گاهي طوفاني ...

حس بودن كنار دريا به آدم ارامش مي ده يعني كسي هم هست كه گاهي در برابرش ادم كم بياره ...

آب بالا مي آيد پاهايم را خيس مي كند مي خواهد مرا در آغوش بكشد اين اجازه را به او مي دهم ...

اما پا پس مي كشد !

ولي هنوز زماني نگذشته كه باز برمي گردد و من به او لبخند مي زنم ...

 

جاري باشيد

سال 88

جمعه سي ام اسفند ماه 1387 ساعت 15:30


 

ماهي رقصش را كرد.

درختان لباس بهاري پوشيدند .

خانه هايمان از نا پاكي ها تهي شد

قلب هايمان تپيد و سال نو شد .

سال نو مبارك .

اميدوارم سالي پر از موفقيت ، شادي ، عشق را آغاز كنيد .

 

جاري باشيد

فقط 3 روز ...

چهارشنبه بيست و هشتم اسفند ماه 1387 ساعت 22:16


 

3

2

1

فقط سه روز ديگه مانده امروزم تمام دو روز ديگر ...

خونه تكونيا ...

دل تكونيا تموم شد كه ...

هيچ وقت اندازه امسال منتظر امدن سال جديد نبودم ...

نه بخاطر عيد ...

بلكه كارهاي كه در سال اينده در پيش رو دارم ...

خيلي خوبه بوي شبو ..سنبل ...عيد ..عيدي (توجه كنند دوستان اين از همه مهمتره ...)

بنده كه كلي فيلم امروز عيدي گرفتم البته اين دشت اول بود خدا بده بركت ...

بازم ميام ...

 پيشا پيش سال نو مباركككككك

شاد و

 

جاري باشيد 

گل سنبل

چهارشنبه بيست و يکم اسفند ماه 1387 ساعت 22:35


 

از مسير هميشگي كه رد مي شوم بوي گل شبو منو يه لحظه سمت خودش مي كشه .نگاه مي كنم

شبو هاي رنگ رنگ كنارش اكواريومي پر از ماهي قرمز ،ماهي عروس ...

من به دنبال گل سنبل مي گردم اما نبود.

عجيب هوس گل سنبل كردم ...بايد حتما بخرم ...

بعد از كلي غرق شدن توي كار بالاخر ه امروز يه سرك كشيدم ديدم اي دل غافل چيزي به عيد نموند .

سال داره تموم مي شه و سال جديد مياد .

امسال اصلا نفهميدم كي تموم شد. امابيصبرانه منتظر ورود سال جديدم چون خيلي برنامه براش دارم .

امسال سالي پر از تجربه بود . اميدوارم توي سال جديد بتونم ازش استفاده كنم .

گاهي بعضي ادمها باعث مي شند ادم رو به جلو هل بدن هل دادني كه لازم بوده .

البته اين را مديون خدا هستم كه در بدترين شرايط تنهام نذاشت طوري هوامو داشت كه خودم هم انگشت به دهان موندم .

حالا ديگه با اميد به خودش جلو مي رم .

خيلي حرفا مي خواستم بزنم اما يه لحظه مخم هنگ كرد .

توي اين سال اين درس رو گرفتم .

 

فقط خداست كه براي ما مي ماند .

 

جاري باشيد

 

ري اكشن مردم

چهارشنبه چهاردهم اسفند ماه 1387 ساعت 20:43


 

دوربين را بالاي يكي از هتل ها گذاشتيم و

 رضا را  روبروي دكه روزنامه فروشي سر انقلاب بين مردم مي فرستم تا ري اكشن مردم را نسبت به او بگيريم .

رضا به ادمها نزديك مي شود تا به انها چيز ي را بفهماند .اما مردم بالافاصله وقتي با يك پسر كرو لال برخورد مي كنند .

يا دست در جيب مي كنند پول مي دهند يا هلش مي دهند .

هيچ كس نايستاد كه او با حركت دستش حرفش را بزند .

عصبي شده بودم هم نمي خواستم اجازه بدم ادامه بده هم فيلم بود مجبور بودم .

از اين برخوردهاي مردم اعصابم بهم ريخته بود .

يعني هيچ كس فرصت چند دقيقه گوش كردن به حرف كسي را ندارد كه از او كمك مي خواهد ؟؟؟؟

واقعا براي خودمان متاسف شدم .

چرا ؟

 

جاري باشيد

خاك خيس

يکشنبه يازدهم اسفند ماه 1387 ساعت 21:47


 

 

بالاخره بعد از كلي دوندگي تونستم اين فيلم ( خاك خيس ) را كليد بزنم .

بارها سر صحنه رفتم فيلم ساختم . اماحسي كه الان داشتم را نداشتم .

 يكي از فيلم هاي كه خيلي دوست داشتم بسازم و فيلمنامه اش را نوشتم همين بود .

به ياري خدا با بازي خوب ساسان حبيبي و رضا(كرو لال ) بشام  و فيلمبرداري عالي (ياسر زماني )شروع شد .

تا حالا يك نابينا و كرو لال با هم ديديد ؟

اميدوارم در نهايت چيز ي كه مي خوام از آب دربياد .

جاري باشيد

 

 

عكس هاي سپندگارمذگان روز عشق ايرانيان

جمعه بيست و پنجم بهمن ماه 1387 ساعت 21:56


عشق يعني سخن دل گفتن

به اشارت به كنايت به حجاز

عشق يعني در سفر بر من نيز

 تا نيائي شكست است نماز

عشق يعني تو مرا مي راني

من به صد حوصله مي آيم باز

بي تو من كهنگي يك پايان

با تو من تازگي صد اغاز

 

 

سپندگار مذگان روز عشق ايرانيان بر همه عاشقان مبارك .

 

 

 

 

 

 

 

    سپندگار مذگان بر همه عاشقان ايراني مبارك .

روز شنبه26  /11/87  ساعت 4:30 بعد ظهر اولين نشست وبلاگ نويسان اصفهان

خيابان كاشاني - روبروي هلال احمر - بنياد علي قلي اميني

(زياد در موردش اطلاعات ندارم . فقط من هم مثل بقيه دعوت شدم و قرار شده بود به بقيه هم اطلاع بدم .

اميدوارم جلسه خوبي باشد .)

 

جاري باشيد

 

 

 

بودن در بالاترين حق ماست .

يکشنبه بيستم بهمن ماه 1387 ساعت 23:42


 

 

 

بالاترين هم مورد حمله قرار گرفت .

تنها جاي كه دوست داشتم و از همه جا خبر مي گرفتم .

حس مي كنم حق ما بالاترين است و اين حق گرفته شده .

اميدوارم هر چه زودتر به حالت قبل برگردد.

 

جاري باشيد

 

بازگشت لبخند ...

يکشنبه سيزدهم بهمن ماه 1387 ساعت 23:25


هر آنچه را که زندگی نبود ریشه کن کنم ، تا آن دم که مرگ به سراغم می اید ،

 چنین نپندارم که نزیسته ام . 

 

(یادم رفته کی گفته...)

 

از خونه بیرون زدم .

با تاکسی به طرف محل کارم رفتم  .

از تاکسی پیاده شدم و توی پیاده رو راه افتادم  آدمهای جورواجور از کنارم می گذشتند .

چند دختر مستانه می خندیدند نگاهشان کردم . از روی سرخوشی بود یا سر پوش گذاشتن نمی دانم .

چندی پیشش دوست عزیزی بهم گفت :

 -         خنده جزعی از صورت توست سعی کن هیچ وقت حذفش نکنی شاید این خنده همه زندگی و

 امید  یک نفر باشد .

 خندیدم و در دل گفتم :

 -         چقدر زندگیش حقیر و کوچیکه اون که امیدش خنده من باشه .

از سر پیچ گذشتم  

 اما حالا چند وقتی هست که حذفش کردم . نمی دونم شاید از روی لجبازی بود که اگه کسی

امید بهش بسته دیگه به چیز به این کوچکی دل نبنده .

 راستی از کی حذف شد ؟ خودم هم نمی دونم .

 از چی حذف شد ؟ خودم هم نمی دونم .

 - حواست کجاست کم مونده بود بخورم زمین ؟ مردم تنه می زنند معذرت هم نمی خوان .

 شاید باید اخرین تلاشم را برای برگردوندنش بکنم اما چطوری ؟  باورم نمی شه

که نخوام دنبال راه حلش باشم مثل مریضی که می دونه باید رژیم بگیره تا

خوب بشه اما نمی خواد راستی چرا ؟

 شايد هم از وقتي حذف شد تونستم راحت و آسوده و بيخيال كار كنم .

اما بازم چند روزيه كه برگشته ...يعني مال چيه ؟

بازم نمي دونم اين آرامش قراره منو به كدام طوفان بكشاند ؟

*******

درگيريم هام زياد شده نتونستم بهتون سر بزنم . گاهي هم مي خونم اما نمي تونم براي

همه كامنت بذارم .

جاري باشيد

1 2 3 4 5 6 7 ...23 24