به زنده رود ، سایت بزرگ ایرانیان خوش آمدید.
شرکت فرابرد شبکه
:: طراحی سایت
:: خدمات هاستینگ
:: تجارت الکترونیک

همسایگان

كارت اهداء عضو
ادبیات داستانی
رها در باد(در بلاگ فام )
رها چون باد(باز بلاگفا)
ليدا (آخ سوختم)
به سوي مهتاب(بابای زنده رود ...)
اميرخان هرندي(يك رئيس..)
عمو اروند خودم
هیچکس(عمو سیاوش )
ققنوس (مهربونترين گل دنيا)
رعنا عزيزم (يار تنهائيم)
ميراي عزيزم (دختري از جنس معرفت و مهرباني ..)
اون يكي عمو(عموعلي )
جلوه عشق ( پارسا)
ترسی از جنس سکوت(حمیدرضای ..)
فردین (استاد بزرگ)
اهورا (رامين گرامي )
جنگ كش (عميق و ...)
امير فرشاد ابراهيمي (جسور...)
شاجین عزیز(متفكر و فيلسوف من )
نبوي (حرف دل ..)
ارشك (تاريخ گوي جوان )
شب وصل
برزخ عزیزم
بيكار نامه(كالي گرامي)
مرد آريائي (سلمان)
صداي سكوت
آرمين گرامي
کوچولو (عزیز خاله...)
پلنگ زخمي (اخر كله شقي..)
جانشین خدا
شایلی عزیز
امير (يك روانشناس )
شبزده(هادي)
به رنگ پاييز عزيز
tic_tack_toe
عشق من(ياسي جون)
بانوي شب عزيز
سپيدار(آقا محسن )
ارميتاي عزيزم
کاش مي شد (عاشق پنهان)
بیدل شیدا عزیز
شوکی جون(دوست گل من)
دنياي زاپاتا (يه همشهري..)
آیناز عزیز
روياي عزيز
دل نوشته ها
چو ايران نباشد تن من مباد (آقا كيوان)
وبلاگ ادبي خودم
فرید(احتمالا یا دانشمندیا....)
جشن دلتنگی
هومن خان
ميکده(استاد )
امروز(؟؟؟؟)
آغاز با عشق (مهربون زنده رود)
زندگي با عشق (خودش مي گه يه ديوونه اما...
آمار این وبلاگ:
به دستنوشته رها نوشته شده توسط رها خوش آمدید.

رها چون باد خوشا پر کشیدن ،خوشا رهایی خوشا اگر نه رها زیستن ، مردن به رهایی
1 2 3 4 5 6 7 ...20 21

دلم هوس عبادت کرده

شنبه پانزدهم تير ماه 1387 ساعت 17:23


دلم هوس عبادت کرده

نه در ستایشگاه آدمیان

و نه به شیوه همه ادمیان

دلم هوس عبادت کرده

بین دو نم باران

 

دلم هوس عبادت کرده

......

جاری باشید

اثبات

سه شنبه يازدهم تير ماه 1387 ساعت 17:01


 

من زنده ام پس باید زندگی را  فریاد کنم .

 

*****

چه خوب شد آب زاینده رود باز شد داشتم میمردم از خشک شدنش...

امروز یه اتفاقی افتاد که خیلی خوشحالم کرد فکر کن دنبال سه تا خبر باشی بعد در اوج ناراحتی سه تا خبر  خوب بهت برسه ...

خدایا شکرت به داده و نداده ات ....

جاری باشید

برندگان مسابقات بوچیا بخاطر مشکلات مالی به چین برده نشدند !!!

چهارشنبه پنجم تير ماه 1387 ساعت 17:34


 

زهرا ..اسکندر...مصطفی عزیزم واقعا شرمنده ام نمی دانم چه بگویم؟؟؟

همین چند وقت پیش بود که وقتی مدال طلا مسابقات بوچیا (مسابقات معلولین )را به گردن انداختید همه غرق شادی شدیم.

این مدال ها قلب های کوچکتان را تا مسابقات چین پرواز داد.تا انجا هم سر بلند مدال طلا بگیرید ...

نمی دانم وقتی فهمیدید خانواده هایتان باید یک میلیون و پانصد بدهند تا شما را به چین ببرند چه حالی شدید؟

درست است که خانواده هایتان دست سخاوت زیادی دارند اما این مبلغ در حد توانشان نبود...

زهرای عزیزم چه بر سر قلب کوچکت امد وقتی برای شرکت در مسابقات قهرمان قهرمانان دعوت شدید و

 وقتی فهمیدندمی خواهی دردو دل کنی و بگوئی بخاطر مشکلات مالی تو را به چین نمی برند

اجازه ورود به تو ندادندو ساعتها با ان وضعیت پشت در ماندیدبه این بهانه که جا نیست !!!!

مگر می شود مهمانی دعوت کرد اما فکر جایش نبود؟ فقط جای شما چند نفر نبود؟

به من می گویند چرا از غم می نویسی اما وقتی   می بینم با  شما که پاکترین فرشته ها هستید چه می کنند ؟چطور بخندم؟

آخر وقیح بودن تا چه حد؟ به کدامین گناه دل کوچکتان اینطور باید شکسته شود ؟؟؟؟؟؟

جاری باشید

مادرم ...

يکشنبه دوم تير ماه 1387 ساعت 20:17


مادر همیشه گله می کنی که چرا مثل بچه گی ها باهات حرف نمی زنم دلت می خواست

مثل اون زمان سر روی پاهات بذارم و تو نوازشم کنی وبه حرفام گوش کنی

اما مادر یادت رفت که همان زمان که لحاف را زیر لبهایت می گرفتی و ارام گریه می کردی به من سوختن در سکوت را یاد دادی

الان دلم می خواد باهات حرف بزنم شاید گله کنم

مادر چرا به من یاد ندادی ۀدمها با هم فرق دارند؟

مادر چرا به من یاد دادی نگاه گرم را اما یاد ندادی چطور در میان نگاهای سرد نگاه گرمم راپنهان کنم؟

مادر چرا به من عاطفه را یاد دادی اما یاد ندادی با بی عاطفه ها چه کنم؟

مادر چرا به من صبر را یاد دادی اما یاد ندادی اندازه اش چقدر باید باشد؟

مادر چرا به من پرواز را یاد دادی اما یادم ندادی با بالهای شکسته چه کنم؟

مادر چرا به من محبت را یاد دادی اما یادم ندادی با خیانت آدمها چه کنم ؟

مادرچرا به من لبخند را یاد دادی اما یاد ندادی با لخندهای ماسیده بر لبم چه کنم؟

مادر چرا به من دوستی را یاد دادی اما یاد ندادی با نا دوست ها چه کنم؟

مادرچرا به من یاد دادی صادق باشم اما یاد ندادی با ادمهای دو رو چه کنم؟

مادر مادر مادر

چرا من را برای زندگی با این ادمها تربیت نکردی؟

نه توقع زیادی دارم بی انصافی دارم می کنم مگه کسی به خود تو یاد داد؟؟

مگه می دونستی ادمهای این می شوند؟

مادر عزیزم برای همه یاد داده ها و نداده هایت ممنونم

دستت را می بوسم و از ته دلم می گویم دوستت دارم ای مظلوم پنهان ....

جاری باشید

 سوختن بر این شمع ها کار هر پروانه نیست مادر ی خودش یه قصه است و مادر بچه معلول بودن هزار قصه دیگر ...

صمیمانه بر دستان این مادران هزار بوسه می زنم و خاک پایشان را می بوسم

روز مادر به همه مادران تبریک می گویم

(تو رو خدا مادراتون را چشم به راه نذارید اونها چشمشون به در...)

جاری باشید

تبسم

سه شنبه بيست و هشتم خرداد ماه 1387 ساعت 16:59


تبسم

سالهاست كه از آشنائيمان مي گذرد. طوماري از خاطرات ايام سياه كرده ايم

اما هنوز لذت اولين نگاهت كه توام با تبسم بود مرا سر مست نگاه داشته.

تبسم خرجي ندارد ولي چيزهائي بسياري مي آفريند.

تبسم بدون اينكه دهنده اش را فقير كند گيرنده اش را ثروتمند مي كند.

تبسم خوشبختي ايجاد مي كندچون نشانه دوستي و رفاقت است

تبسم خستگي را دفع وافراد مايوس را اميدوار مي سازد.

هيچكس آنقدر غني نيست كه نيازي بدان نداشته باشد

هيچكس انقدر فقير نيست كه از منافع ان برخوردار نگردد

اشعه افتابي است براي افسردگان وبهترين پادزهري طبيعي براي ناراحتي

(نويسنده: نا شناس)

همیشه بچه که بودم تا شلوغ می کردم مامانم خیالش راحت بود و کارش را انجام می داد.

اما تا ساکت می شدم سریع بطرفم می دوید چون اگر دیر می رسید یک صدای انفجار از یک گوشه خانه می شنیدیا  ....

حالا چند وقته از سکوت خودم می ترسم !!!

می ترسم یکدفعه .... بشنوم .چون حس می کنم مثل انبار باروت شدم که هر لحظه در حال انفجاره....

هیچ یادتونه آخرین صحنه خنده داری که دیدید چی بوده؟

جاری باشید

 

از نو !!!!!

دوشنبه بيستم خرداد ماه 1387 ساعت 18:50


 

باید بشکنی فرو بریزی تا بتوانی از نو ساخته شوی و با غرور بلند شوی.

جاری باشید

ظرف باور من ..

دوشنبه ششم خرداد ماه 1387 ساعت 16:19


 

ظرف قشنگ و با ارزش باورم شکست و غافلگیرم کرد

الان ساعتهاست در دستانم گرفتمش و مات نگاهش می کنم

بغض گلویم را گرفته ...اشک توی چشمانم حلقه زده اما انگار همانجا یخ زده است و پایین نمی آید.

نمی دانم با هیچ چسبی می شود ان را چسباند ؟

اخه چند تا تکه اش افتاده و گم شده...

فکر کنم باید مدتها روزه سکوت بگیرم تاوقتی که استادی پیدا شود که بتواند ترمیمش کند .

شاید....

جاری باشید

سکوت فریاد...

سه شنبه سي و يکم ارديبهشت 1387 ساعت 16:27


 

گیرم که دهانم بستید  با فریادهای چشمانم چه می کنید؟

گیرم که چشمانم را کور کردیدبا صدای قلبم چه می کنید؟

گیرم که قلبم را از تپش انداختید با فریاد سکوتم چه می کنید؟؟

جاری باشید

عشق را چند مي فروشي؟

يکشنبه بيست و نهم ارديبهشت 1387 ساعت 10:05



همانطور كه نگاهش مي كنم دارد لبخند مي زند. اشك در چشمهايم دور مي زند.
همين دوسال پيش بود كه با يك عشق پر سرو صدابا غزل سر يك سفره نشستند.
ياد بازيهاي كودكي افتادم وقتي مي رفتيم روي درخت آلو خانم جان و سر اين كه كي بالاتر مي رود دعوامون مي شد.
ياد روزي كه زنبور نيشمان زد ...همه فكر مي كردند آلو توي دهانمون گذاشتيم.
پدر غزل موافق نبود آخر سر با يك مهريه سنگين راضي شد.
اما يكماه نتوانستند با هم زندگي كنندمهريه به اجرا گذاشته شد.
صداي گريه مادرش را مي شنوم : ديدي رها آخرش بچه امو كشتند!!!
جز سكوت و اين كه بگم سرنوشتش اين بوده حرفي ندارم آما آيا واقعا سرنوشتش اين بود؟؟؟؟
قرار شده بود ماهي دو تا سكه بدهد تا 500 تا سكه پرداخت بشود.
تا امسال كه باز ازدواج كرد و بخاطر زايمان همسرش نتوانست دو ماه سكه را بدهد.
شب عروسي خواهر همسرش بود كه با برگه جلب دنبالش امدند.
انقدر روش تاثير گذاشت كه همان شب از ناراحتي سكته مي كند والان مهمان خاك شده است.
و زن جوان و بچه 20 روزه اش را تنها مي گذارد.
ياد حرفهاي عاشقانه اش با غزل مي افتم عشقي كه به 500 سكه فروخته شد!!!
آنقدر اين اتفاق اثر داشت كه پسر دائيم و سه تا از پسرهاي فاميل نامزدي هاشونو بهم زدند
كه ما اين اندازه سكه نمي دهيم.به نظر من هم كار خوبي مي كنند.
چرا بايد زندانهاي ما پر شود از جوانها براي ندادن مهريه؟؟
قربون برادر خودم برم كه همين 6 ماه پيش مي خواست مهريه بگيرد.
وقتي ديد مبلغ زياده بلند شد و گفت من چيزي كه توانائيش را ندارم امضا نمي كنم.
همين حركتش باعث شد كه پدر خانمش خدا بيامرزدش (اونم هفته پيش فوت كرد)دستش را بگيرد
گفت : چون مرد حرفش است هر چي بگيره حرفي ندارم.
حرفم با پسرهاست اگه چندتاتون رو حرفتون بمونيد اين اتفاق ها كم مي شه اوني كه شما را بخواد
معيارش بايد چيزهاي ديگه باشد نه تعداد سكه ها ...
خانم اگه نمي توني به يكي اعتماد كني بهش بله نگو اگه مي توني كه اين حرفا بي معناست
حالا مهريه دختر خاله ات هزارتا باشد مگه ارزش؟؟
ديگه خيلي شعاري حرف زدم بخدا دلم براي اين جوون 25 ساله اتيش گرفته نمي دونم چي بگم...

 
جاري باشيد




دلم براي خدائي تنگ است ...

شنبه بيست و هشتم ارديبهشت 1387 ساعت 00:03


 


دلم براي خداي تنگ است كه اه مظلوم ها را در دل شب مي شنيد
دلم براي خدائي تنگ است كه بنده هايش را دوست داشت
دلم براي خدائي تنگ است كه قبل از التماس و اشك هاي بنده اش به او كمك مي كرد
دلم براي خدائي تنگ است كه وقتي تنها ترين شاهد بود سكوت نمي كرد
دلم براي خدائي تنگ است كه پاداش خوبي ها را مي داد
دلم براي خدائي تنگ است كه دل هاي پاك را مي فهميد
دلم براي خدائي تنگ است كه بنده هايش را تنها نمي گذاشت
دلم براي خدائي تنگ است كه دست هاي كه به طرفش دراز مي شد رد نمي كرد
دلم براي خدائي تنگ است كه سكوت را بي جواب نمي گذاشت
دلم براي خدائي تنگ است كه بندگان قانع را مي فهميد
دلم براي خدائي تنگ است كه دل هاي شكسته را مرحم بود
دلم براي خدائي تنگ است كه هزار حرف نگفته را مي شنيد
دلم براي خدائي تنگ است............
نه!!! يعني خدا هم عوض شده است؟؟؟؟؟

جاري باشيد



گفته ها و نا گفته ها ...

چهارشنبه بيست و پنجم ارديبهشت 1387 ساعت 17:00


 

گفته هایم باعث ناباوری و رنجش دیگران است

و نگفته هایم باعث سوختن خودم و....

 

شما بگوئید فریاد کشم یا سکوت کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

جاری باشید

مهربوني خورشيد

يکشنبه بيست و دوم ارديبهشت 1387 ساعت 21:39


 


آنقدر گرماي خورشيد زياد شده است
كه همه گلهاي باغ دارند مي سوزند و مي ميرند.

جاري باشيد

نرگس هاي سوخته ...

جمعه بيستم ارديبهشت 1387 ساعت 23:31



اين لينك رو حتما ببينيد

 

 http://floppy98.blogspot.com/2008/05/blog-post.html

آقای شهردار این تصاویر را دیده اید؟

در خبرها آمده بود که شهردار محترم تهران مبلغ 3 میلیارد تومان را برای بازسازی لبنان اختصاص دادن.
آقای شهردار این تصاویر را قبلا دیده اید؟
تصاویر کودکانی که بخاطر آتش سوزی در مدرسه و به خاطر نبود بخاری گازی و امکانات گرمایشی مناسب به این شکل افتادن ...
آیا ما کم حافظه شده ایم؟ آیا جناب شهردار یادی از این عزیزان کرده اند؟
آیا کمک به مردم روستایی و به دور از امکانات مملکت خودمون از بذل بخشش برای کشورهای دیگه واجب تر نیست؟
و خیلی پرسش های بی پاسخ دیگه ...






ثمانه عظيمي دانش آموز حادثه ديده

ثمانه عظيمي دانش آموز حادثه ديده بر اثر آتش سوزي مدرسه روستايي از توابع شيراز

رضا حقيقي دانش آموز حادثه ديده


دستان نرگس حيدري دانش آموز حادثه ديده
نظافت دستان نرگس حيدري دانش آموز حادثه ديده بر اثر آتش سوزي بخاري نفت سوز توسط مادر




نرگس برای عکاس نمی‌خندد

برق نگاه معصومشان ‌با قاب‌های چوبی در دست که در آن ‌چهره‌هایی متفاوت از تصویر فعلی‌اشان را نشان‌ می‌داد، آتش به دلمان زد.
عمق نگاه نافذشان شرمسارمان کرد که چرا نباید یک بخاری استاندارد در کلاسشان می‌بود، و انگشت‌های ذوب شده‌ نرگس در کنار کتاب فارسی کلاس سوم ما را ناخودآگاه به یاد حسنک کجایی، تصمیم کبری، روباه و خروس و ده‌ها درس خاطره‌انگیز دیگر این دوره انداخت.
نمی‌دانیم وقتی به درس پترس فداکار می‌رسند، چه تصویری از انگشت پترس در ذهنشان شکل خواهد گرفت و حتی نمی‌دانیم آیا به خاطر گرمی مشعل دهقان فداکار، او را دوست می‌دارند.
دخترکان و پسرکانی با قاب‌های بزرگ در دست که حسرت و رنج در چشمانشان موج می‌زند، بچه‌هایی که رنگ نداشته دیوار خانه‌اشان حکایت از جیب خالی والدینشان برای هزینه‌های سرسام‌آور درمان دارد و نمی‌دانیم چرا تا به امروز گره‌های چروک چهره‌‌هایشان که قرار بود ترمیم شوند، هنوز باز نشده است و این پرسش که آیا در میان سیل پزشکان این مرز و بوم کسی حاضر است با ظرافت انگشتانش مرهمی برای صورتکان این بچه‌ها باشد، ما را به خود مشغول کرده است.
نرگس در روستایشان می‌ماند، به دنبال مرغ خانه‌اشان می‌دود تا شاید با سر و صدای مرغ و خروس‌های خانه بتواند اندکی خود را تخلیه کند.
نرگس در کنار دیگر بچه‌های قربانی غفلت ما در کنار بچه‌های روستا برای گرفتن یک عکس حاضر می‌شود اما او برای عکاس نمی‌خندد.
نرگس دفتر مشقش را باز می‌کند، به زحمت و با کمک دست دیگر مداد سیاه را در دست می‌گیرد و در سطر اول می‌نویسد: ای کاش کلاسمان آتش نمی‌گرفت

23

 




ثمانه عظيمي دانش آموز حادثه ديده

ثمانه عظيمي دانش آموز حادثه ديده بر اثر آتش سوزي مدرسه روستايي از توابع شيراز

رضا حقيقي دانش آموز حادثه ديده


دستان نرگس حيدري دانش آموز حادثه ديده
نظافت دستان نرگس حيدري دانش آموز حادثه ديده بر اثر آتش سوزي بخاري نفت سوز توسط مادر


جاري باشيد

 

 

 

اردو

شنبه چهاردهم ارديبهشت 1387 ساعت 19:43



هرگز نمي توانيد وقتي دستهايتان را در جيب خود كرده ايد ،از نردبان موفقيت و پيروزي بالا برويد.

نويسنده:نمي دونم  

****************


چشم به طبيعت بيرون دوختم و غرق در تفكرات خودم و سئوالهاي كه هيچ وقت نتوانستم به جوابش برسم.
شلوغي و هياهوي بچه ها توي اتوبوس افكارم را بر هم مي زند.
با شور و هيجان مشغول هستند.
هميشه گفتن وقتي مي خواي كسي رو بشناسي باهاش سفر كن.
فرصتي شد كه به يه عده دوست بريم اردو ..
خيلي خوش گذشت جاتون خالي بود.
اما چيزي كه برام مهم بود شناخت ادمها بود .
نظرم نسبت به بعضي آدمهاي جمع صدو هشتاد درجه برگشت اما عده اي هم خودشون بودند.
من شدم مار گزيده كه از ريسمان سياه و سفيد مي ترسد.
به قول شخصي كساني كه نمي توانند گذشته را به ياد بياورند محكوم هستند دوباره ان را تكرار كنند.
ديگه نمي خوام نام دوست رو براي هر كسي به كار ببرم .
از دوست جون هم ممنون (راستش بيشتر ازپيش بهش علاقمند شدم .)
راستي آخرين باري كه از ته دل خنديدي كه اي بود؟چرا؟


جاري باشيد

زمزمه هاي با هم...

سه شنبه دهم ارديبهشت 1387 ساعت 20:54



با هر قدم زمزمه هايم بي اختيار شروع مي شود........

شايد يكي بداند كه من تاجي نبافته ام
براي خونريزي ،كه جنگيده ام برابر تحقير
و مد جانم را از حقيقت سرشار كرده ام
پرداخته ام تاوان شرارت را همراه قمريان

مرا هر گزي نيست ،زان رو كه دگرگون بوده ام
هستم ،خواهم بود.ودر نام عشق دگرگونم
خلوص را جار مي كشم
مرگ فقط سنگ فراموشي ست.
دوست مي دارم،شادماني را بر لبان تو بوسه مي گيرم.

هيزم بياور. به كوهستان آتشي بر افروزيم

پابلو نرودا ....  .

اين محل قديمي و اين زمزمه .....وروزهاي گذشته كه همگي با هم زمزمه مي كرديم ...



جاري باشيد

اينقدر دير نيا

يکشنبه هشتم ارديبهشت 1387 ساعت 19:23


 

 

گفته بودم دير بيا اينقدر كه دلم برايت تنگ شود

اما نگفته بودم آنقدر نيا كه از من و دلم چيزي

باقي نماند...

**********************************************

 هميشه براي كسي خاك باش كه اگه به آسمون رسيد بدونه ريشه اش كجاست.!!!!))

جاري باشيد

پارتي بازي اصفهانيها.....

جمعه ششم ارديبهشت 1387 ساعت 23:47



بالاخره توسط امدادهاي غيبي بعد از 30 سال نفت به سفره هاي اصفهان راه پيدا كرد.

 
نگران نباشيد اصفهاني ها پارتي داشتند!!!!!


انشاء الله قسمت شهر هاي ديگر هم مي شود.

 

جاري باشيد


بازي كلمات...

پنج شنبه پنجم ارديبهشت 1387 ساعت 00:34


 

 

زندگي سخت آسان است!خطر كن .

 

ققنوس عزيزم منو به بازي كلمه ها دعوت كرده

۱- عبارت شش‌کلمه‌ای را در وبلاگ خود پست کنید (در صورت لزوم توضیح هم اضافه کنید)


2- به کسی که شما را دعوت کرده است، در این پست لینک بدهید .


3- پنج وبلاگ دیگر را لینک بدید و دعوتشون هم بکنید !

رويا -شكوه - عمو علي -زي زي گولو-صنم و امير حسين(آريا) به اين بازي  دعوت مي كنم.

جاري باشيد



خطر سکته آب قند بیارید...

چهارشنبه چهارم ارديبهشت 1387 ساعت 09:10


 

سلام

یه خیر خوب و ناگهانی می خوام بهتون بدم

یکم دیر گفتم اما خوب الان می گم

من ازدواج کردم بالاخره یکی پیدا شد که با همه فرق کنه

اسمش سعیده خیلی هم دوستش دارم

دیگه بقیش بماند.

جاری باشید

 

خدایا تو پس کجائی؟؟؟؟؟؟؟

دوشنبه دوم ارديبهشت 1387 ساعت 10:58


گلدسته خسته تو غم نشسته

حوض های كاشي لبهاش شكسته

اذون مسجد صفا نداره نشوني از خدا نداره

غروب دلتنگ خورشيد بي رنگ

انگار كه ساختن دلا را از سنگ

رواق مسجد تو قاب و زنجيراسير و پاره....

تو كه سرشتي با غم دلم را

من پس مي گيرم از تودلم را

كنار ايوون زني نشسته با روي بسته دلي شكسته

مي گه خدايا تو پس كجائي ؟ نه توي مسجد نه تو دلايي؟

گفتي مي بينم گفتي مي دونم ...

باز تو كوچه خميازه درد

تو گريه باد گل هاي پرپر ...

تو كه سرشتي با غم دلم را

من پس مي گيرم از تو دلم را .....



(نويسنده :....)

اين روزها اين اهنگ خوب به دل ادم مي نشيند

1 2 3 4 5 6 7 ...20 21