ناقوس ها به صدا درآیید
شکوفه ها لب هایتان را به خنده بگشایید
و گل ها
با نوای لطیف باد به رقص درآیید
شاید فرصتی برای زندگی باقی نمانده باشد
از لحظه، لحظه زندگی تان استفاده کنید
رودخانه ها جاری شوید
آبشارها فرو ریزید
شاید اندکی جلوتر
سنگی خارا ره بر شما بسته باشد
انسان ها ای اشرف مخلوقات
روحتان را در میان سکوت
در جزائر هستی به گردش درآورید
نیروی اراده را به کار گیرید
کمر همت ببندید
زندگی را کشف کنید و از آن استفاده کنید.
با تندباد سرنوشت باید جنگید
باید زره پوشید و
با آن مقابله کرد.
زندگی را زشت یا زیبا
دوست باید داشت.
ای جمیع انسان ها
اگر زندگی را دوست بدارید
به چشمانتان زیبا و به مذاقتان شیرین خواهد آمد.
این متن قسمتی بود از کتاب تندباد سرنوشت نوشته خانم الهام یعقوبیان
کتاب خیلی قشنگی بود.
سرگذشت زندگی دختری بود که در کودکی پدرش را از دست داده بود و از محبت مادر چیزی ندیده بود.
به تنهایی با تمام مشکلات مبارزه می کرد و همیشه سنگ صبور همه بود و سعی در کمک به دیگران داشت.
مدت کوتاهی طعم خوشبختی را در زندگی چشید اما به یکباره تمام خانواده اش را در زلزله از دست داد.
مادر و خواهر و همسر و پسر کوچکش را.
مدت زیادی طول کشید تا دوباره به زندگی عادی برگشت اما همچنان با روحیه بسیار قوی اش به زندگی ادامه می داد و سعی می کرد برای دیگران مفید باشد و به آن ها کمک کند.
وقتی این کتاب رو خوندم از خودم خجالت کشیدم.
آدم هایی با وجود این همه مشکلات و سختی خدا رو شکر می کنند و دم از غم و غصه هایشان نمی زنند. اما من...
ای کاش قدر نعمت هایی رو که داریم بیشتر بدونیم و و فقط به خودمون فکر نکنیم.
در زندگی نباید تسلیم تندباد سرنوشت شد
باید با آن مبارزه کرد تا به موفقیت و پیروزی رسید.