به زنده رود ، سایت بزرگ ایرانیان خوش آمدید.
به دستنوشته paani نوشته شده توسط paani خوش آمدید.

گر مسلماني از اين است كه حافظ دارد... واي اگر از پس ِ امروز بُوَد فردايي!

تصّور کن

سه شنبه پنجم تير ماه 1386 ساعت 18:20


 

 

هزار بار بخونش:

 

 

 

 

تصّور کن ...

 

 

خطوطِ سرخي که زندگي رويِ روحت کشيده

 

 

مادري که هرگز به او نگفته اي دوستت دارم

 

 

پدري که صلابت شانه هايش را هيچ وقت حس نکرده اي

 

 

جنس مخالفي که هرگز تو را برايِ تو در آغوش نکشيده است

 

 

پسري که همه ي بدنت را با تکّه اي لبخند معامله ميکرد

 

 

پيرزني که به دُشنامت کشيد و تو گلهاي باغچه اش را آب دادي

 

 

دختري که ترکت ميکند براي کاغذهايي که نداري ...

 

 

رقص ِ خيانت در رگهايش!

 

 

و "تنفر" در خون تو!!

 

 

مِيلي که هرگز لذتي از آن نبرده اي

 

 

مذهبي که ...

 

 

بوي شوخيهاي دوستانه ميدهد

 

 

بوي طنزهاي کودکان خيابان

 

 

و ديني که ...

 

 

خداي آن شکنجه و شلاق است!!

 

 

و لذّت در آن روي محوري بعد از مرگ ترسيم شده است!!

 

 

تو صفحه ايي كاغذ را زمزمه ميکني تا ورقهايت را روزي با دستِ راست بگيري ..

 

 

و هرگز درکي از اين زمزمه هاي پوچ نداشته اي!

 

 

تصور كن ...

 

 

چه زندگي و خدا و مذهب شيريني.

 

 

قرآن ِ سنگي!!

چهارشنبه دوم خرداد ماه 1386 ساعت 15:09


ما از وقتی چشم باز کردیم و از وقتی دست چپ و راستمون رو شناختیم، تو گوشمون خوندن که اسلام همیشه کلی دشمن داشته! به ما توی مدارس گفته میشد دنیای غرب و استکبار و طاغوت دشمنان اسلام هستن و ما هم به ظاهر باور میکردیم. ولی وقتی که چند سالی گذشت و عنصر عقل به مغزمون نفوذ كرد و فهمیدیم دنیا رو نباید تنها از دریچه چشمتنگان ِ مسلمون نگاه کرد! به این نتیجه رسیدیم که دشمن اسلام نه عوامل خارجی و یا داخلی فریب خورده , که خود همین مسلمونهای دو آتشه بودن و هستن .
البته من نمیدونم مسلمونها چه پدرکشتگی ای با دین شون دارن که بدترین ضربه ها رو خودشون با دست خودشون به دین و مقدساتشون وارد میکنن و در طول تاریخ هیچ قوم و مذهبی به اندازه پیروان دین اسلام به این دین ضربه وارد نکرده. برخلاف ِ نظر مسلمونها که میگن مسیحی ها و یهودی ها دشمن شماره یک اسلام هستن، من معتقدم خودِ جانمازآبكشها و افراطيها بدترين دشمنهاي اين دين ِ خدايي! هستن.

 

 

! اگه فکر میکنین دروغ میگم براتون شاهد از غیب میارم:

 

 

پل گیشا رو ديدين؟! تهرانيها حتما ديدن، اما يه بار كه اونجاها كار داشتين يه كم دقيقتر به ستونهاي پل نگاه كنين و كسب فيض كنين:

 

 

سرتاسر ستونهای پل رو گرفتن روش رو پر از آیه های قرآنی کردن و عربي بلغور كردن و مثلن پل رو تزئین کردن !! آيه هايي که محض نمونه یکنفر هم نمیخونتشون و در عوض هر کسی که نگاهی به این صحنه کمدی الهی می اندازه نیشش تا پس سرش باز میشه و 4 تا فحش آبدار حواله ي کسی که این ایده رو داده میکنه و راهشو ميكشه و مي ره.
البته فحش آبدار و ناموسي  دادن به مسئولان نظام و حزب الهی ها تازگی نداره و 28 ساله دارن فحش میخورن از مردم ؛ ولی این مناظر و قرار دادن اونها در محیط هایی که هیچ تناسبی با ماهیتشون ندارن باعث نوعی بی حرمتی به اونها میشه و کم کم قبح مساله در بین مردم از بین میره.

 

 

دیگه وقتی هر روز به آدم قرمه سبزی بدن , بعد از یک هفته بالا میاری . حالا 28 سال به آدم دین و مذهب تنقیه کنن ببینین چه اتفاقی می افته ؟


 

 

به هر حال دستشون درد نکنه ! از قدیم گفتن :  عدو شود سبب خیر ...

والا !

 

 



بكِش جلو!

پنج شنبه بيستم ارديبهشت 1386 ساعت 17:45


روسري هاتونو بكشين جلو تا يادتون بره:

 

- شهرام جزايري چي شد؟

 

- سدّ سيوند آبگيري شد!

 

- بنزين سهميه بندي شد!

 

- قيمت مسكن 5 برابر شد!

 

- چرا غني سازي اورانيوم متوقف شد؟

 

- بيكاري و فقر سطح وسيعي از جامعه رو فرا گرفته

 

- اعتياد...اعتياد...اعتياد.

 

- كي جنس ِ مرغوب مي ده دست معتادا؟ كارِ هركي هست، كارِ سياسيها نيست!

 

- جوونا همه خمارَن...كي حال ِ اعتراض داره؟ بشين زندگيتو بكن حال داري!؟

 

....

 

روسري تو بكش جلو.

 

 

اندر احوالات فاميلهاي آنتيك!

چهارشنبه بيست و دوم فروردين 1386 ساعت 20:17


اندر احوالات

  • اندر احوالات فاميلهاي آنتيك!

     

  •  

  • آقا من شوهر كردم، پدرم فوت شد، خونه مامانمو عوض كرديم...هركاري شما بگين كرديم كه از دست اين فاميلهاي چلقوز؟ چلغوز ِ؟ ترك مادري خلاص شيم، نشد كه نشد!

     

  • 12 فروردين شده بود كه ما تازه يادمون افتاد هيچ جا عيد ديدني نرفتيم و همش يا شيفت بوديم، يا داشتيم مي زديم توي سرو كلّه ي همديگه و با ملاقه و كفگير و لنگه دمپايي و اينا باهم گفتمان! مي كرديم يا قهر بوديم. خلاصه عيدِ شاهكاري بود امسال L

     

  • به سيبا گفتم بلند شو اون هيكل 200 كيلويي رو تكون بده حداقل بريم يه سر به مامانم بزنيم. آقا با هزار ناز و كرشمه پاشد  حاضر شد. بچّه ي خواهرم "هيبت" هم باهامون بود. بلند شدم حاضرش كردم و بالاخره رفتيم.

     

  • رسيديم و رفتيم تو. ديدم غمبرك زده نشسته زل زده به ديوار! طفلك مامانم از وقتي بابام رفته و منم ارواح عمّه ام عاقبت بخير شدم!!!! ذوق زده شده و هميشه حال و اوضاعش همينه.

     

  • رفتم پيشش قربون صدقه اش رفتم، نازش كردم تا يه كم از اون حال خارج شد. ازش پرسيدم: ماماني كجا دوست داري ببرمت؟

     

  • چشماش برق زد و گفت: خونه ي عمّه پري!!!

     

  • قلبم ريخت! عمّه پري همون اعجوبه ايه كه پارسال منو واسه پسر عتيقه ي نارسش خواستگاري كرده بود و ماجراشو براتون تعريف كرده بودم. اصلاً اين عمّه ي مادرم همه چيزش سوژه بود...از اون حرف زدن ِ نصفه نيمه ي فارسي-تركيش بگير تاااااااا گل پسر ِ  هيز ِ خل و چلش!

     

  • هرچي گفتم حالا چرا اونجا؟؟ بريم پاركي، جايي... گفت: "نه! فقط خونه ي عمّه پري، چون همه ي فاميل امشب اونجا جمعن، منم دلم م يخواد باشم."

     

  • ديگه چيزي نمي تونستم بگم... دلش خيلي نازك شده بود منتظر شنيدن يه "نه"بود كه سيل اشك و موج ِ غمهاش از دلش سرازير بشه.

     

  • رفتيم خونه عمّه پري .. و اين اولين بار بود كه من سيبا رو با خودم اونجا مي بردم:

     

  • از در رفتيم تو، ديدم قوم تاتار همه جمعن. مامانم كه همون اوّل، خيل ِ عظيم فك و فاميلاشو ديد و جَو گير شد و زد كانال 2 و لهجه گرفت و كم كم رفت قاطي ِ اره و اوره و شمسي كوره و من توي شلوغي گُمش كردم!!! ديگه تا آخر شب هم نديدمش!!!

     

  • من موندم و سيبا  كه چشاش گِرد شده بود و اونا!

     

  •  

  • آقا چشمتون روز بد نبينه، اینا تا منو دیدن نه پذیرایی نه هیچی، کشون کشون منو بردن اتاق خواب و لباسهامو کندن و یه دست پیرهن خونه تنم کردن و آوردنم آشپزخونه و نشوندنم رو زمین و 5 دسته سبزی گذاشتن جلوم و گفتن پاک کن!

     

  • من نمیدونم این خانواده های سنتی چرا زنهاشون عشق ِ کلفتی دارن و سر و تهشونو بزنی میچپن تو آشپزخونه و اصلن ذوق مرگ میشن وقتی که حمالی میکنن برای مردها!!! این تركها هم كه واویلاااا :

     

  • یکی گوشت پاک میکرد، یکی سبزی خرد میکرد، یکی پیاز پوست میکند، یکی برنج پاک میکرد، شصت نفر غذا میپختن و وضعی بود !!!!! اینقدر من از سبزی پاک کردن بدم میاد، بدم میاد، بدم مي آد که حد نداره. اونم این سبزی های ایران که پر از گِل و کرم و جونوره ... ایش ش ش ش! آخر هم با دیدن یک عدد کرم 2 سانتی چنان جیغ فجیعی کشیدم که تمام مردها ریختن تو آشپزخونه که نکنه دزدی چیزی به ناموس هاشون تجاوز کرده J  

     

  • منم مخصوصن شروع کردم به کولی بازی درآوردن و اینا هم گفتن پس سبزی پاک نکن. تو ماتحتم عروسي شد كه از الان از آشپزخونه مي رم بيرون، که یه سینی عدس دادن دستم که ریگ شور کن!!!!!! ريگ شور ديگه چه صيغه ايه من نمي دونم از خودِ منگولشون بپرسين. از چاله در اومدم با مغز افتادم توی چاه.

     

  • حالا اینا یه طرف این خاله زنگ بازی ِ زنها یه طرف!

     

  • از رنگ لباس زير ِ ! زن همسايه و درازی ِ فلان چيز ِ شوهر ننه فلانی میگفتن تا تعداد بچه دار شدن و اخبار زیر شکمی و فال قهوه و یه مشت خرافات و نذری دادن و برنامه برای رفتن به فلان امامزاده و  جِن گیری و احضار جن و پری و حلوا درست کردن برای فلان عرب و.... وااااااااااااااای دیوانه شده بودم!!!!! هر کاری هم میکردم نمیتونستم برم بیرون و کم کم اشک هام داشت سرازیر میشد.

     

  • مادر بزرگ شوهر خاله ام(!)  هم که یه زن جوون و مانکن ِ ! 200 ساله ي همجنس بازه، اومده بود پهلوی من نشسته بود و هی باهام ور میرفت و مثلن از محاسن و قد و بالام میگفت. وقتي ديد من محل نمي ذارم كليد كرد كه (با لهجه بخونين):

     

  •  - دُچتُر جاااااان، اين فَشار ِ منو  مي جيري؟؟؟؟؟

     

  • منظورش اين بود كه فشار خونشو  بگيرم! انگار من آمپولزنم! گفتم:

     

  • + مادر دستگاه همراهم نيست.

     

  • خيلي شيك دخترشو صدا كرد و به تركي يه چيزايي گفت و دو سوت بعد دختره يه دستگاه فشار آورد و داد دستم! خلاصه فشارشم گرفتم بلكه دست از سرم برداره...اما ديدم نخييييير، اين ول كن ِ ماجرا نيست! پُرروي فُسيل گير داده بود:

     

  • - حاملَه اييييييييييي؟

     

  • + نه مادر جان نيستم

     

  • - مطمئنييييي؟

     

  • + بله مطمئنم

     

  • - بذار ببينم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

     

  • گستاخ ِ بچه پررو اومد سمتم كه يه سِري عمليات بازرسي ِ شكم روم انجام بده كه خودمو كشيدم كنار و گفتم:

     

  • + من همين ديروز آزمايش دادم مادر... مي گم نيستم يعني نيستم!

     

  • - چَرااااا؟ بچّه ات نمي شه؟؟ آگا سيبا اجاقش كوره، هاااااا؟؟؟؟؟

     

  • + وااااا، چه ربطي داره؟؟ هنوز هيچي نشده بچه ميخوام چيكار؟

     

  • - چَراااا نَمي خواي؟ زيندَگيت بَده؟؟ آگا سيبا مي زنتت؟!!!!!!!!!

     

  • + واااااااااي... نخييير، زندگيم خوبه، اجاق هيچكدوممونم كور نيست، سيبا هم غلط مي كنه بخواد دست رو من بلند كنه

     

  • - هاااااااااااااا، خب پس زن ِ دوّم داره نه؟

     

  • + نه

     

  • - معتاده؟

     

  • + نه

     

  • - بيكاره؟

     

  • + نه

     

  • - غَشيه؟ مي گم يعني غش مي كنه!!!!!!!!!!!!!!

     

  • ديگه چشمام پُر اشك شده بود. يكي منو از دست اين ديوانه نجات بده. داشتم فكر مي كردم چه بامبولي سرهم كنم كه بتونم از اين دارُالمجانين فرار كنم كه ديدم "هيبت" گريه كنان خودشو انداخت توي بغلم و با گريه گفت: اينا منو مي زنن!

     

  • بچّه هاشونم آخه بچّه نبودن كه، "خرچه" بودن! یه مشت وحشی ِ آدمخوار. چند دفعه رفتم به هيبت سر بزنم، دیدم این بدبختو پیچیدن لای پتو و باهاش رولِت درست کردن! یا سرو ته آویزونش کردن و یا دارن تُف بازی میکنن!!! (رو همديگه تف میکردن)... اونم که تو عمرش از این چیزا ندیده , هم وحشت میکرد و هم زار زار گریه.

     

  • مرداي تن پرورشونم كه همه گي روي زمين جلوي تلويزيون ولو شده بودن و لنگاشونو دراز كرده بودن و آجيل كوفت مي كردن و واسه همديگه خالي مي بستن. سيبا هم با اون كت و شلوار مسخره اش، قاطي ِ اون لات و لوتها عين ِ دسته بيل سيخ نشسته بود و هاج و واج به اين صحنه ها نگاه مي كرد. اين پسره آخه توي عمرش از اين صحنه هاي فجيع ِ مستهجن نديده بود و فعلاً شوكّه بود!

     

  •  

  • خلاصه تا آخر شب كه ما خودمونو به زور از در ِ اون خونه پرت كنيم بيرون و در بريم، من يه سه چهار باري توسط اساتيد، معاينه ي فني ِ حاملگي شدم و تا فيهاخالدونم چكاپ شد. شش هفتا هم دستور خورشت ِ آلو و برنج كته و كوفته دريافت كردم... آها چندتايي هم روش شوهر داري و عشوه و قِر و قميش ِ شبانه ياد گرفتم!

     

  • از اونطرف دوستان لات و لوت هم حسابي سيبا رو پخته بودن كه:

     

  • "ضعيفه جماعت رو بايد بگيري به باد كتك تا مطيع بشه... چه معني داره ضعيفه بره سر ِ كار؟... جاي زن جماعت توي مطبخه و توي رختخواب!... دوتا بچه بذار تو دامنش تا اهل شه و حرفِ كارو  نزنه و ........"

     

  • J J J

     

 

 

                         حالا شما هِي بگين اينقدر به تُركا گير نده.              

                         آخه ميشه به اين موجودات افسانه ايي ِ تهي مغز ِ  عصرحجري گير نداد؟

 

نوبهار است...

سه شنبه هفتم فروردين 1386 ساعت 23:14


نو بهار است بر آن کوش تا خوش دل باشی ...

فرا رسیدن نوروز 1386 خورشیدی رو به همگی تبریک میگم و سالی خوب برای همتون آرزو میکنم . در سال جدید تنتون سلامت , دلتون شاد , جیبتون پر از پول و قلبهاتون سرشار از عشق و شور باشه .

 

بوی سفره هفت سین همه ما رو یاد لحظات شیرین تحویل سال می اندازه . هر کجای دنیا که باشیم بوی هفت سین فرقی نمیکنه همونطور که سین ها تغییری نمیکنه :

 

بوی گلهای شب بو و سنبل , بوی سرکه , بوی سمنو , ماهی توی تنگ , سبز کردن سبزه ... هر کدوم این بوها و نمادها خاطراتی رو در ذهن ما بیدار میکنن . بیشتر از همه اونهایی که الان در ایران نیستن و سالهاست ترک وطن کردن این حال رو دارن .

 

در ساعت 3:37 دقیقه بامداد همگی ما ایرانیها دلهامون یکی شد و این یادآوری میکنه ما سوای از مذهب و قومیتمون , همگی ایرانی هستیم و کشور ما ایرانه و تا ابد هم ایران باقی میمونه :

نوروز 1386 هم از راه رسید . تلخ و شیرین های سال گذشته رو سپری کردیم . خوب یا بد , به هر حال گذشت و تموم شد . دل به فردا بدیم و از این به بعد رو خوب بسازیم . امید داشته باشیم به آینده و فردا و گذشته ها رو فراموش کنیم و ازشون پند بگیریم . شکستهامون رو پلی برای پیروزی کنیم و پیروزی و موفقیت هامون باعث نشه مغرور بشیم و انسانیت رو فراموش کنیم .

 

کسی از فردا خبر نداره ولی اگه فردای سختی هم در انتظارمون بود اونو به فال نیک بگیریم و خرد نشیم و قوی باشیم . سال جدید برای ما ایرانی هاي مقیم وطن سال چندان خوشی نخواهد بود! و سال سختی رو در پیش رو داريم . برای همه صبر و تحمل آرزو میکنم و امیدوارم در سال جديد از چنگال آخوندیسم رها بشيم!

 

همچنین آرزو میکنم به کوری چشم آخوندهایی که میخواستن ریشه های اصیل و باستانی مردم ایران رو نابود کنن و فرهنگ  عرب ها رو جایگزین فرهنگ اصیل ایرانی کنن، همه گي چه در ایران چه در اون سر دنیا , نوروز رو پاس بداریم و به فرزندانمون سینه به سینه اتقال بديم ... نوروز همیشه بوده و همیشه خواهد بود و در قلب هر ایرانی ای زنده ست.

 

 

 

"نوروزتون پيروز"...

 

 

فرياد بي صدا

دوشنبه دوم بهمن ماه 1385 ساعت 17:30


 

من چيكار كنم كه نمي تونم از شماها دل بكنم...هان؟

هرجا مي رم، باز پَر مي كشم به سمت همين زنده رودِ عجيب امّا قشنگ خودمون!

يه مدّت قيدِ نوشتن رو زده بودم و عطاشو به لقاش بخشيده بودم... اما نمي دونم چرا نتونستم طاقت بيارم، باز برگشتم اينجا فحش بخورم و توهين بشنوم!!! :)

خب بالاخره هر كسي يه نقطه ضعفي تو زندگيش داره ديگه! نقطه ضعفِ منم " نوشتنه"... اونم فقط تو زنده رود و وسط فحشها!

مي دونم دل ِهيچكس اينجا براي من تنگ نشده بود! ... اشكال نداره دل به دل راه داره! :)) امّا متاسفانه بايد بگم "من برگشتم" و باز هم علي رغم ِ ميل ِ خيلي ها مي نويسم تا چشم مخالفانم باباغوري بشه!

از روحيّه ي قوي و پُرروي ِ خودم خيلي خوشم مي آد كه بعد از اونهمه جنجال و بد و بيراه و توهين و تهمت شنيدن، باز دوباره برگشتم و مي خوام اينجا بنويسم! نمي دونم چرا دارم اينكارو مي كنم... واقعاً نمي دونم چرا...شايد يه جور حس ِ مبارزه باشه، شايدم دلتنگي براي دوستهام، شايدم عشق به نوشتن.

امّا مي دونم كه از اين به بعد تمام بد و بيراهها و فحش و توهينهاي دشمنان ِ عزيز رو با پُست پيشتاز واريز مي كنم به شماره حسابِ 100 بنيادِ كور و كچلان ِ ان قلاب! و هيچي شو براي خودم نمي گيرم...! پس دشمن جون ها، در امرِ خير كوتاهي نكنن و از همين امروز دست به كار شن چون چشمان منتظرِ كور و كچلان ِ ان قلاب به دستهاي شماست كه براشون از اون فحش ركيكها تايپ كنين!!!D :

 

 

دوستتون دارم با همه ي مشكلات و دلخوريهايي كه باهم داشتيم و نداشتيم.

با كمك و حمايتهاي شما و اعصاب فولادين ِ خودم! انشالله تعالي فرجه الشريف!!! شروع مي كنم به نوشتن و اميدوارم اين سِري ديگه نوشتنهام تداوم داشته باشه و بتونم زود به زود آپ كنم.

سبك نوشته هام مثل قبل، پيروِ اون بيتِ شعري كه بالاي وبلاگ مي بينين خواهد بود و هيچ تغييري در مضمون وبلاگ پاني ايجاد نشده و نمي شه. پس از همين الان منتظر شنيدن دلخوري هاي "رها" جونم و چشم غرّه هاي آقا "پارسا"ي عزيز و استغفرلله گفتن و بسيجي بازيهاي "رؤيا"ي گل-باقالي و نصيحتها و اندرزهاي ِ البّته خيرخواهانه ي "سيّد حسن زاپ الله"ِ مهربون خودم و بقيّه ي دوستهاي مسلمون و نازنينم هستم و همه ي گلايه هاتون رو به جون مي خرم.

 

دلم براتون تنگ شده بود. خوشحالم كه باز مي تونم پيشتون باشم. از رؤيا و زاپي و آرميتا و سلمان و ممدشيطونه و ارشك و بقيه بچّه ها كه توي اين مدّت كه نبودم دائم كمكم كردن و حالمو پرسيدن هم ممنونم.

 

         منتظرم باشيد با نوشتهاي پاني در وبلاگ پاني با عنوان "فريادِ بي صدا".