به زنده رود ، سایت بزرگ ایرانیان خوش آمدید.
به دستنوشته نامه اي به خدا نوشته شده توسط پاييز غريب خوش آمدید.

خدايا من همانم من همانم كه روز ی در خلوت خويش با فرياد بي صدايش تو را خواند....... و با سکوت بی رحمانه فریاد می زند خانه دوست کجاست.......
1 2 3 4

ادمك

سه شنبه پانزدهم ارديبهشت 1388 ساعت 11:09


آدمک آخر دنیاست بخند

آدمک مرگ همینجاست بخند

دست خطی که تو را عاشق کرد

شوخی کاغذی ماست بخند

آدمک خر نشوی گریه کنی!

کل دنیا سراب است بخند

آن خدایی که بزرگش خواندی

به خدا مثل تو تنهاست بخند!...

نامه اي براي خدا

چهارشنبه دوم ارديبهشت 1388 ساعت 10:09


دلم هوای نـوشـتن کرده بود امشب ...
باد و بارانی بود اندرون دلم ...
و صدای چند کلاغ و جیرجیرک ...
کاغذی و قلمی و کرور کرور دل برای نوشتن !
خوب ... برای که بنویسم حالا ؟
تازه ، برای کسی هم که بنویسم ، چه کسی ببرد برایش ؟!
یادم آمد ...
آدم برای خدا چیزکه بنویسد و بگذارد زیر فرش ،
خدا خودش برمی دارد ... !
 
پرشدم از شوق برای نوشتن ...
دراز کشیدم روی زمین و دستی
زیر چانه و دستی بر روی کاغذ !
 
نوشتم :
 
سلام ، محبوب من ... !
چقدر دوستت دارم ... خودت میدانی !
چقدر تو صبح را قشنگ شروع می کنی ...
صدای خروس و کلاغ را که می پیچانی در هم و
نسیم را می وزانی بینشان ...
آدم حالی به حالی می شود !
هیچ دلبری نمی تواند مثل تو ، همین اوّل صبح ،
دل آدم را اینطور ببرد !
خورشید هم ناز می کند مثل خودت ... !
آنقدر که دست می کشد بر سر و صورت آدم
و داغش می کند با سرپنجه هایش !
تو هم دست می کشی بر دل آدم و عاشقش می کنی !
 
معشوق صبور من ...
می فهمم که شب ها وقتی غرق می شوم در خواب ،
می آيی به پيشم !
دستت را حس می کنم که روی پيشانی ام
دانه های شبنم می کارد ،
رد بوسه ات هم می سوزاند لبم را تا صبح
 مثل آتش ... داغ و مثل آب ... شفـاف
اگر تو نبودی  "تو" معنی نداشت !
تو تمام " توی" منی ...
اگر می بينی چشمم به در می ما ند
نه اينکه يادم رفته " تو" هستی !
که می دانم هستی در کنارم ...
منتظرم کسی بیاید و ببیند ، چقدر "تو" هستی !
و برود و بگوید کسی نیاید !


 
 
معبود من ...
اگر ديدی روز کسی در کنارم بود
خودت می دانی و می فهمی که به يقين تکه ای از "تو"
را با خود داشته که رهایش نکردم !
مگر نه اينکه " تو" غرق در زيبايی ها هستی !!!
گل را اگر ببویم ، لذتش از بوی توست !
 
مطلوب من ...
سرم را گاهی بگير بين بازوانت ! مرا به آغوش بکش ...
نکند يادت برود که سخت نيازمند توام !
من اگر يادم برود تقصير توست که يادم نمی اندازی
تو بايد مرا بارور کنی !
از تمام خواستن هايم !
تو خيلی خوبی !
برای کسی که دوستت دارد
و برای کسی که يادش رفته دوستت دارد ...

مهربان من ...
می شود از اين به بعد بنويسم برايت؟
چرا نشود ...
راستی يادت نرود !
آن " تويی" را که می گفتم تکه ای از تو را دارد ...

(( چون می دانی : گاهی حس می کنم خود تو خيلی بزرگی
برای اينکه دوستت داشته باشم ،يک توی کوچکتر را به من بده
تا به واسطه اش عشق بورزانم به تو ))

 
 
نامه را تا کردم و سراندم زير گوشه فرش
خدا خودش ياد دارد
کاش جوابش را بدهد
ندهد هم می دانم که می خواند
چقدر خوب است آدم کسی را داشته باشد ...

راز و نياز

پنج شنبه بيستم فروردين 1388 ساعت 19:50


سلام

خدا الان كه اينجا مينويسم

دلم برات تنگ شده حسابي

گير كردم

لاي منگنه

بد جاييي گير كردم تو رو جون هر كي واست عزيز همين الان به حرفام گوش

تورو قسمت ميدم به بزرگين به هربونيت خواهش مي كنم حاجتمو بده

خدايا مي شنوي صدامو مي بيني اره دارم گريه ميكنم اونم چه گريه خدايا نمي گم بنده خوبي ام ولي خدايي خوبي دارم

خداي بخشنده اي دارم خدايي كه بي حساب ميده

خدايا با خودم بعضي وقتا شك ميكنم من اين اينجا تو زمين گريه كنم غصه بخورم بعد خداي خوبي اون بالا داشته باشم

دلم ميگيره خدايا تورو خدا به خودت قسم ميدم تمومش كن اينهمه انتظار تموم كن خدايا مصلحت شكر

من چقدر ادم بدي كه اينهمه سال ازت بخوام و ندي خدايا دلم گرفته

مگه تو خدا نيستي

مگه وقتي امن يجيب و ..... نمي شنوي خدايا چرا دلم پاك نيست چه حاجتمو بدي خدايا چرا خوب نيستم كه جواب بدي بگي چرا اينهمه سال تو انتظار نگهم داشتي

خدايا دلم برات برات

بيا معامله كنيم من جونمو بهت بدم باقي عمرمو بدم عوضش حاجتم براورده بشه خدايا قبول فبول كنم مي ميميرم عوضش يه عالمه ادمو شاد ميكنم مي ارزه به خدا باور كن مي ارزه كسي ام دوسش داره يكي بهتر ازمن پيدا ميكني من فراموش ميشم مهم نيست مهم اون چيزي كه تو ميدي

خدايا باور كن كم اوردم شب هاي پنجشنبه يادته كه نماز شب ميخونم بهت خدا جونم جوابمو بده تو كه بي حساب تو كه از دلم خبر داري ميدوني چقدر برام مهمه ميدوني چقدر در طلبشم

خداي من خداي خوب من رفتم قم اولين خواسته از حضرت معصومه همين بود ولي بد بودم شفاعت منو پيش تو نكرد بهم هديه نداد اخه گفتم روز تولد مادرته به من اين حاجتو هديه بده نداد خدايا من بدم چقدر كثيفم چقدر دلم زشته

رفتم مشهد چه عشق داشتم واسه رفتم اخه ميگفتن هر كي بره دم درش دست خالي برنمي گرده هر چقدر بد باشه اون خوب ضامن اهوست ميده بعدشم روز تولد عزيزش نميه شعبان يادته شب زنده داري كرذم تمام شب ازش خواستم نداد شفاعت منو پيش تو نكرد

يادته شب تاسوعا متوسل شدم به حضرت عباس باب احوائج و ميگم همون كه در حاجات هست همون كه پدر بخشش هست همون كه سقاي كربلا از اونم خواستم به خدا قسم از صميم دلم خواستم از عمق وجودم با تمام صداقتم با تمام هستي ام نداد خدا جون نداد

خدايا كجايي كجايي تور جون هركي دوست داره بشنوه چي ميگم من با تو ام نه با كس ديگه

بدم ميدونم ولي تو خوبي مهربوني بخشنده اي خدايا خيلي برام مهمه

خدايا ميدوني چقدر فرهادو دوستش دارم  ميدوني بيشتر از خودم بيشتر از جونم ولي با اين اوضاع نميشه نمي تونم بهش فكر كنم نميتونم نميتوونم ميدوني چون اين حاجت از فرهادم هم برام مهمتره اگه اين حاجتو ندي نميتونم بهش فكر كنم اخه تمام فكر و ذكرم اينه

ميخواهم امتحانم خدايا تحملشو ندارم خدايا سرافگنده ام نكن خدايا كمكم كن خدايا اگه اين حاجتو بهم ندي تو دلم غصه ها ميمونه ديگه نمي توه شادي ها بيان تو خدا چونم گوش كن

دارم صدات ميكنم

خدايا خسته ام خيلي خيلي بيشتر

................................................خدايا

شرمنده بچه ها گريه ام گرفت درمونده شدم امدم اينجا واسه خدا نوشتم از دل تنگم از سالها انتظارم از حاجت بي جوابم گريه امونم نداد

نمي تونم بنويسم اگه ناراحت شديد شرمنده برام دعا كنيد

خيلي برام مهمه خيلي

عيدتان مبارك

چهارشنبه بيست و هشتم اسفند ماه 1387 ساعت 18:56



باز هفت سین سرور
ماهی و تنگ بلور
سکه و سبزه و آب
نرگس و جام شراب
باز هم شادی عید
آرزوهای سپید
باز لیلای بهار
باز مجنونی بید

باز هم رنگین کمان
باز باران بهار
باز گل مست غرور
باز بلبل نغمه خوان
باز رقص دود عود
باز اسفند و گلاب
باز آن سودای ناب
کور باد چشم
حسود
باز تکرار دعا
یا مقلب القلوب
یا مدبر النهار
حال ما گردان تو خوب
راه ما گردان تو راست
باز نوروز سعید
باز هم
سال جدید
باز هم لاله عشق
خنده و بیم و امید

پاييز را دوست دارم...

شنبه دوم آذر ماه 1387 ساعت 13:58


 

پایـــیز را دوســت دارم... به خاطــر غریب و بی صدا آمدنـش

 رنــگ زرد زیبا و دیـــوانه کــننده اش خش خش گوش نــــواز

 برگ هایـش صدای نم نم باران های عاشــقانه اش پایــیز را

 دوســـت دارم.... به خاطـــر رفتن و رفتن... و خیس شـــدن

 زیـر باران های پایــیزی بوی مســـت کننده خاک باران خورده

 کوچه ها پایــــیز را دوســت دارم... به خاطـر غــــــروب های

 نارنجـــی و دلگـــیـرش شــــب های ســــرد و طولانـی اش

 تــــنهایــی و دلتنگی های پاییزی ام پیاده روی های شبــانه

 ام پایـــیز را دوســت دارم... به خاطـــر بغــض های سنــگین

 انتظار اشـــک های بی صدایـم سالــها خاطـرات پایـــیزی ام

 پایــــیز را دوســــت دارم... به خاطر معصومیــت کودکــی ام

 نشـــاط نوجــوانی ام تنهـــــایی جوانــی ام پایـیز را دوســت 

 دارم... به خاطــــر اولـــین نفس هایم اولین گــریه هایم اولـین

 خنده هایـم پایـــیز را دوســـت دارم... به خاطـر دوباره متــولد

 شدن رســیدن به نقطه شروع سفر یک ســال دورتر شــدن

 از آغــاز راه یک ســال نزدیک تر شـــدن به پایان راه پایـــیز را

 دوســــت دارم... به خاطـــر هدیه زیبایی که به من داد هدیه

 ای کــه به مـن امیـد مانــدن داد هــدیه ای که به من جــرات

 عاشق شــدن داد پایــیز را دوســـت دارم... به خاطـر غریبانه

 و بی صدا رفتنش پایــــیز را دوســـت دارم... به خاطر خــــود

 پایــــیز و من عاشقــانه پایـــــیز را دوســـت دارم......

دوم

شنبه بيستم مهر ماه 1387 ساعت 19:46


سلام

خدا جونم بازم اين دل طوفاي ام به سرش زده باهات حرف بزنه

ميخواد بهت كه خيلي گرفته است

ميدوني خدا همه دل گرفتگي من اصلا مال خودم نيست

وقتي يكي يه مشكلي رو بهم ميگه دوست دارم بهش كمك كنم ولي از تو چه پنهون بعضي وقتها نمي تونم كاش من ميتونم همه ارزوهاي ادمارو براورده كنم

كاش همه گرفتارهارو نجات ميدادم

كاش همه مريض هارو خوب ميكرد

ولي خودم نمي تونم ميام بهت ميگم خداجونم اين بكن اونو بكن ازت خواهش مي كنم يكي نيست بهم بگه اخه ديونه تو چي كاره اي

فكر مي كني كي هستي

جز يه بنده گنكار كه خيلي هم پر رو هست هي مياد در خدا حرف ميزنه

اخه يكي نيست بگه تو اينهمه مينويسي واسه خدا

حرفهاي دلت تموم نميشه

خدا خسته شد از بس به چرنديات تو گوش كرد

تو خسته نميشي

اگه يكي اينارو بهم بگه بهش ميگم چي كار كنم همش تقصير دلمه

من خودم كاره نيستم

بعدشم خدا كه مثل نيست خيلي هم خوبه

خودش گفته بخوانيد تا اجابت كنم

من هميشه با خدام حرف ميزنم اخه خيلي دوسش دارم عاشقشم

هر بگم اونم نده بزم ميگم

يار ما هر چقدر ناز كند

ما ناز ميكشيم

ناز اگر از سوي خدا باشد مخلصشم حسابي

من به غير خدا نمي تونم به كسي حرفهاي دلمو بگم چي كار كنم

نامه به خدا

شنبه بيستم مهر ماه 1387 ساعت 19:19


سلام

خدي مهربونم خوبي خوش

سلامتي چي كارا ميكني

با بنده هات چي كار مي كني دلم ميخواد برات بنويسم

بنويسم كه چقدر دلم گرفته

دلم از اين دنيا گرفته شايدهم از خودم زياد نمي دونم ولي اصلا دوست ندارم تو اين دنيا زندگي ميخواهم بيام اون دنيا

اخه اين دنيا اذيت مي شم حس مي كنم همه ادما اصلا زندگي نمي كنن

خدا جونم مهربونم قشنگم وقتي ازت ميخواهم رخصتي بدي تا مهديت بياد

چرا نمي دي

مگه خداجونم نمي بيني دنيا پر از ظلم شده دنيا پر از بدي شده

مردم در حق همديگه بدي مي كنن

خدا جونم دلم به خدا ميگيره وقتي اينارو مي بينم بعد همش به اينا فكر مي كنم خدا جونم خودت كه مي بيني هميشه تو نماز ازت ميخواهم تمام بنده هاتو از بلاها خطا ها لغزش ها حفظ كني و اونارو يه لحظه از ياد خودت غافل نكني

پس قربونت برم چزا نمي كني

شايدهم اونا دوست ندارند

ولي خدا جونم ازت خواهش مي كنم منو تنها نزاري دستمو بگير كمكم كن كمكم كن تا تو بيراهه نرم

خدا خوب من دلم از اينا گرفته و بس

راستي خدا جونم يادم رفت چيزي بگم ديروز وقتي ازت تنها مرگ خواستم ميدوني خواب چي ديدم بعد از اذان صبح خواب ديدم مردم و مردم اومدن تشيع جنازم ميدوني من اعلاميه ترحيم خودمو دست يكي از اشنايان ديدم اون داشت ميخوند و من ميديدم كه اسم من روش نوشته شده بود

راستي ميدوني كدوم شعر تو اعلاميه ترحيم من بود

همون شعري كه خيلي دوسش دارم خانه دوست كجاست ؟

خدا جونم قربون مهربونيات

تنهام نزار

دوستدارت پاييز غريب

پاييز

شنبه سيزدهم مهر ماه 1387 ساعت 10:50


در تماشاگه پاييز
برگ ريزان همه خوبي هاست
مي بريم از هم پيوند قديم
مي گريزيم از هم
سبك و سوخته برگي شده ايم
در كف باد هوا چرخنده
از كران تا به كران
سبزي و سركشي سروري نيست
وز گل يخ حتي
اثري در بغل سنگي نيست
اين همه بي برگي ؟
اين همه عرياني ؟
چه كسي باور داشت
دل غافل اينك
تويي و يك بغل انديشه كه نشخوار كني
در تماشا گه پاييز كه مي ريزد برگ

سياوش كسرائي

پادشاه فصل ها

پاييز

سه شنبه نهم مهر ماه 1387 ساعت 14:58


سلام

رسيدنپاييزو به خودم و تمام پاييزي ها تبريك مي گم من عاشق فصل پاييز اينقدر تو اين ماه پياده روي مي كنم كه نگو عاشق برگ هايي كه صداي خش خشون دلتو ميلرزونه تو اين ماه تا اخرش از پاييز مي نويسم براتون چي ميشه ادم تو اين فصل با كسي كه خيلي دوستش داره قدم بزنه

من اين نوشته رو تقديم مي كنم به فرهاد عزيزم كه يادش خيلي برام شيرين و ارزشمنده و اميدوارم بتونم محبتاشو جبران كنم

 

دير زماني نيست كه من پاييز را فراموش كرده ام . رنگ لهجه تو مرا به خوش آب و هوا ترين روزگاهران زمين سوق مي دهد . مي داني؟ روزهاي مديدي است كه به انتظار صداقت نشسته ام هر چند كه پاييزي باشد .... يادت هست كه گفتي پاييز را بسيار دروست مي داري ؟ اي ماندگارترين واژه مهرباني ... ماني تنهايي و سكوت شادي آفرين .. اكنون قلب روشن من به شفافترين مرحله خويش نزديك شده است و تنها براي تو مي خواند .. باور كن و دست در دست من بگذار ! من و تو در پيچ يك جاده با گم خواهيم شد ... بيا و دست گرم خود را عاشقانه با دست من يكي كن كه دلم بسيار تنگ است و پاهايم را هوس جاده به التهاب كشانيده است .. دو دست مهربان و دو چشم شيشه اي ... بيا پاييز را با هم تجربه كنيم كه فصل عاشقيست

user posted image 

شب قدر

شنبه سي ام شهريور 1387 ساعت 12:46


سلام خدا به خدا شرمنده هستم

منم همو ن مهمون ناخونده دیشبی که روم نشد بیام تو دم در نشستم اخه حس میکردم دعوتم نکردی

شرمنده

يکشنبه بيستم مرداد ماه 1387 ساعت 12:13


سلام شرمنده بابت مطالبی که نوشتم اخه کم اورده بودم میدونی مسافر خوب من نمی تونم اتشی که داره درنمو میسوزنو به عزیزترین عزیزم بگم اخه مسافر زمان تا حالا عزیزترین عزیزت کنارت بشینه و بهت بگه براش دردل کنی و تو نتونی دلت بخواد که سرتو بزاری اغوشش یه دل سیر گریه کنی ولی نتونی اینکارو بکنی یه چیزی جلوتو بگیره  یه بغضی از بچگیت اذیتت کنه خودم هم خوب میدونم اشتباه کردمولی موندم کم اوردم

تو کی هستی یه حسی یه چیزهایی بهم میگه فکر کنم یا حس میکنم تو با من اشنایی تو کی هستی

 

تصمیم گرفتم یه مدت تو خودم باشم تو خودم و تنهایی خودم خدا

اخه خیلی حسابها دارم که باید با خود خدا تنها صاف کنم 

میخواهم برم تو پیله ام عین کسی که بعضی وقتها کم میاره و نمی دونه چی کار کنم یادته بهت گفتم هر کسی تو زندگی یه سری مشکلاتی داره که شخصین من میخواهم یکی از اونا رو حل کنم و احساس می کنم باید تنهای تنها باشم تا بتونم

میدونی که رمضان نزدیکه درست حدود ۲۰ روز مونده و من هستم و یه کوله بار غم و گناه وکسی که دوسش دارم که نمی خواهم قاطی غم هام یا گناهام بشه تو باید جدا بمونه

همیشه بودن بعضی هایی تو زندگیم که دنبال اون نیمه پنهان من بودم اون جایی تو عمیق ترین افکارم قرار داشت دنبال اوجا بودن ولی نمی دونستن اونجا ماله خودم هست به کسی نمیدن تلاش میکردن ولی نمیرسیدن و من میموندم با یه عالمه تنهایی سیاهی و خودم و خدا و خدا

راستی گفتم خدا

خدا کلمه قشنگی درسته که در این ۲۲ سال زندگیم منو با یه سوال تنها گذاشته با یه سوال یه سوال هنوز هم منتظر اون لحظه ام که جواب سوالمو بده و منو در بیاره از این همه انتظار دیگه خسته شدم از صبر من که ایوب نیستم من که نوح نیستم

ولی نمی دونم خدا رو چه حسابی منو کشیده به امتحان یه امتحان سخت یه امتحانی تنها یه سوال داره و و یه عالمه جواب منو با سوال تنها گذاشته

اخه کجای دنیا تنهایی از ادما امتحان میگیرن ؟

اخه کجای دنیا یه سوال ۲۰ تا جواب داره؟

اخه کجای دنیا خدا جونم

میخواستی عاشقم کنی

میخواستی عاشقم کنی باشه حرفی نیست قشنگه عاشققی قشنگه ولی کاش یکم کمکم میکردی که بتونم به اون سوالت جواب بدم خدا جونم من دیگه همون دخترک نیستم که شب ها مینشست تا صبح فکر میکرد

همون که تنهای تنها بود

یادته یه بار خیلی بهت فکر کردم به اینکه دنیات به این بزرگی و تو به اون مهربونی هنوز هم من نتونستم حس کنم که میتونم سوالمو جواب بدم و زدم زیر گریه

خودت میدونی که هر وقت بارون بیاد من میرم زیرش فکر می کنم و اکثر وقتها میزنم زیر گریه

خدایا داری امتحانم میکنی حرفی نیست ولی یه چیزی دیگه نمی تونم گریه کنم اخه هیچی برام نمونده

یکم مراعات منو بکن خدایا باز داره ماه رمضانت نزدیک میشه ماهی که باید بیام مهمونی تو

ولی هنوز هم تو همون حس حالم همون پاییز غریب فقط با یه فرق اون پاییز غریب الان یه پاییز غریب عاشق هست

تو همون حس حالی که چندین سال قبل  داشتم یادته یه مدت که حدود دو سالی تقریبا شد رفتم تو خودم همش خواستم درونمو جدا کنم اروم کنم نشد

رفتم حرم امام رضا کلی حرف زدم فکر کردم برگردم ماه رمضون دیگه خوب خوب پاک پاک با یه دل اروم میام خونت ولی نشد هر چی گریه میکنم دلم طوفانی تر میشم این بغض داره بزرگ میشه دیگه نمی تونم  سخته برام

خدایا دلم  گرفته حالا نمی دونم چی کار کنم

خدایا کمکم کن میخواهم اروم بشم همین و بس دارم از دست خودم دیونه میشم خدایا کمکم کن جز تو نمی تونم دردمو به کسه دیگه ای بگم


خدایا چرا

شنبه نوزدهم مرداد ماه 1387 ساعت 10:09


سلام

خدمت خدا رسیدم باهاش حرف دارم حرف که چی بگم کلی ازش گله دارم میدونی چرا خدا جونم این چه کاری داری با من میکنی مگه من کی ام نمی دونم میخواهی با من چی کار کنی ولی اینو خوب میدونم که من ایوب نیستم که صبور باشم یعقدب نیستم که انتظار بکشم و مهم تر از اینها نوع نیستم که عمری به اندازه اون داشتم باشم

من منم یه بنده یه کسی که الان نشسته و ازت کلی گلایه داره دلش پره میدونی از چی و از کی از کارهای تو از حکمت تو از تو میدونی چرا تو اینهمه سال منو پشت درت نشوندی و جوابمو نمیدی میدونی چرا چون تو تو تا حالا یه بغض تو گلوت از بچگی نمونده چون تا حالا نشده که بخواهی و ارزو کنی داد بزنی ولی نتونی چون نشده تا حالا نتونی برای کسی دردل کنی کسی که عزیزترینت باشه ولی تو نتونی دردی که سالهاست تو وجودت رخنه کرده رو بهش بگی تا حالا نشدی تو سکوت خودت بشکنی تا حالا نشده برای همه یه کوه باشی یه تکیه گاه و برای خودت هیچی یه حباب تو خالی تا حالا نشده شاهد مرگ تدریجی اخرین امیدت باشی تا حالا نشده احساس کنس کنی فرصتت داره تموم میشه و هیچ کاری نمی تونی بکنی نمی تونی برای کسی که برای تو درد ل  میکنی کاری بکنی خدا تو نمی تونی منو بفغهمی چون مثل من نیستی برای همین هست داری اذیتم میکنی خدایا دیگه دارم دیونه میشم تا کی باید صدات کنم و تو گوشاتو بگیری نشونی چرا میخواهی منو نادیده بگیری چجه گناهی کردم که یه عمر هست دارم تاوان پس میدم چی کار کردم حداق بگو دارم برای چی تاوان پس میدم خحدایا ازت گله دارم کلی ازت شاکی تا کی صبر کنم حرف نزنم تا کی منتظر باشم تا کیییییییییییییییییییییییییییییییییی هان تا کی خدا جون اخه چرا چرا حرفامو نمی شنوی خدایا چرا چرا

داستان های قدرت

دوشنبه هفدهم تير ماه 1387 ساعت 21:40


عیب واژگان در این است که به ما این احساس را می دهند که روشن ضمیر شده ایم، ولی وقتی که با دنیا رویارو می شویم، کلمات همیشه ما را تنها می گذارند و در نهایت، همانگونه که همیشه بودیم، ناروشن ضمیر، با دنیا روبه رو می شویم. به این دلیل است که یک جنگجو بجای حرف زدن در پی عمل کردن است. او به توصیفی از دنیا دست پیدا می کند که در آن حرف زدن اهمیت چندانی ندارد و کردارهای تازه، بازتاب های تازه دارند. از کتاب "داستان های قدرت

تولدم مبارک

سه شنبه بيست و هشتم اسفند ماه 1386 ساعت 18:55


زیباترین روز دنیا

 

 

 

وقتی به دنیا اومدی 2

 

 

 

 

 

تولدت مبارک

خوب

دوشنبه بيست و هفتم اسفند ماه 1386 ساعت 18:01


خیلی سخت است وقتی همه کنارت باشند
و باز احساس تنهایی کنی.
وقتی عاشق باشی و هیچ کس
از دل عاشقت باخبر نباشد .
وقتی لبخند می زنی و توی دل گریانی .
وقتی تو خبر داری و هیچ کس نمی داند .
وقتی به زبان دیگران حرف می زنی
ولی کسی نمی فهمد .
وقتی فریاد می زنی و
کسی صدایت را نمی شنود .
وقتی تمام درها به رویت بسته است...
آن گاه دستهایت را به سوی آسمان بلند می کنی
و از اعماق قلب تنها و عاشق و گریانت
بانگ برمی آوری که:
« ای خدای بزرگ دوستت دارم!»
و حس می کنی که دیگر تنها نخواهی ماند...

خدايا منم دقيقا همين حال رو دارم
منو بفهم...!!!

هميشه تو روي هر پله اي كه ايستاده باشي

 

خدا روي پله بالاتر است

 

نه براي اينكه بگه اون خداست و تو بنده

 

بلكه براي اينكه

 

هميشه

 

دستت تو دستش باشه

تو را من چشم در راهم . . .

من از انتهای زمان آمده ام
از آنجا که هیچ آغازی نیست
....
من از انتهای سکوت آمده ام

از آنجا که هیچ نجوایی گوش را نمی نوازد
....
من
از انتهای شب آمده ام

از آنجا که هیچ نشانی از خورشید نیست
….
من از انتهای
تاریکی آمده ام

از آنجا که هیچ امیدی به نور نیست
….
من از انتهای غم آمده
ام

از آنجا که لبخند معنا ندارد
….
من از انتهای تنهایی آمده ام

از آنجا که
هیچکس مرا نمی شناسد ….
من از انتهای بی رنگی آمده ام

از آنجا که هیچ اثری از
رنگین کمان نیست .
من از انتهای غربت آمده ام

 

از آنجا که هیچ صدای آشنایی مرا نمی خواند . . .

 آه ای خدا , تو خوب می دانی
                    
که تنهایی فقط تو را
سزاست و بس
                     
می دانی که چه تنها و
غریبم
                     
من در این هیچستان

                     
پشت
تک درختی خاموش
                     
کلبه ای از سکوت ساخته
ام
                    
هر روز از پشت پنجره ای
تنها
                     
غروب خورشید غم زده را

                      
به
تماشا می نشینم
                    
طلیعه صبح , هر روز

                   
آواز سوزناک تنهایی ام را

                   
آهسته در گوشم زمزمه می
کند
                    
و چه غریبانه هر صبح

                   
پنجره مبهم
سکوت را
                   
رو به سوی دشت غربتم باز می
کنم
                    
نسیمی آرام و سرد

                   
صورتم را می
نوازد
                    
و به یادم می آورد

                  
روزی دگر از
روزهای تلخ و بی انتها
                  
چشم به راه نگاه بی صدای توست
. . .

                                        تو را من چشم در راهم . . .
پست بعدی ویژه تولدم خودشم یا شب امشب یا فردا

کمی...

دوشنبه بيستم اسفند ماه 1386 ساعت 19:10


سلام

کمی دلتنگ

کمی غریب

 کمی عاشق

کمی پاییزی

کمی ارام

و دلی ساکت

میخواهد تا بداند که تو کیستی که اینچنین سرگشته و نالان راهی را نامعلوم در پی گرفتی و میروی به مقصدی نامعلوم  که حتی نمی دانی اخرش کجاست

 حتی نمی دانی تا اخرش هستی یا نه و در این میان خدایی داری که همیشه با توست و تو هر از گاهی گمش می کنی

از او دور میشوی

دلت در تب و تاب اوست ولی گاهی انقدر ظالم می شوی که حتی به دلت که تنها سنگ صبور توست رحم نمی کنی

دلم انچنان گرفته است که هر از گاهی به بودنش شک می کنم

می خواهم خاموش شوم حداقل برای مدتی کوتاه

میخواهم دور شوم از هرچه هوای بودن دارد

بودن همیشه برایم اسارات است

اسارتی برگرفته از یک دنیا رنج

برگرفته از یک دنیا حسرت

و اروزهایی گه گرد باد دنیا انها را در عالم کودکی از من ربود

و من ارامشی را از دست دادم که برایم اندازه تمام دنیا ارزش دارد و

سالهاست که خسته ام خسته

خسته از هر چه خواهش و التماس

خسته از بخشیدن

خسته از سکوت

تمام این ارامش زمانی به من بر خواهد گشت

که ارزوهایی که گرد باد دنیا از من گرفت

نگذارم از دیگر کودکان بگیرد و من باور کنم و تماشا کنم خنده های کودکاه سرشار از شوق را

تنها هدف من  تنها دلیل بودنم و ادامه راهم و تنها دلیل ادامه نفس هایی که خسته اند این است

و من همیشه تا ان ان لحظه تمام غربت ها را تحمل خواهم کرد

 با عشق تحمل خواهم کرد  با عشق با خدایی که مرا افرید

خدا حافظ خدای من

از طرف یگ برگ پاییزی سرگردان

.............

شنبه يازدهم اسفند ماه 1386 ساعت 13:37


غمی عجیب تمام وجودم را اذیت می کنم

احساس می کنم تنهاتر از همیشه هستم احساس می کنم رنج غریب به تمام غربتم افزوده شده

احساس می کنم غریب تر از گذشته ام

چیزی رنجم می دهد رنج حرفهای نگفته

رنج درد نهفته

هر گز نمی توانم حرف بزنم 

بغضی که سالهاست گریبانگیر وجودم گشته اذیتم می کند مرا تا اوج نابودی می رساند

با خودم می گویم چرا اینچنینم

هوس قهوه تلخ را دارم که با این حال نزارم همدم شود تا کمی فرصت برایم بگیرد

تا کمی بیشتر بمانم

این جاده را مه گرفته است مهی که قدرت دین را از من گرفته

قدرت ایستادن

قدرت نفس کشیدن

احساسس می کنم هیچ کس حال مرا نمی فهمد

چرا نمی فهمند

اشکهایم هم مرا گم کرده اند هیچ کس نیست

با خودم میگویم خدایا میخواهم برم گم شم

از همه خسته ام

انگار بودنم دیگران اذیت می کند این جمله تمام قلبم را به اتش می کشاند و مرا در کویر سرد تنهایی اوراره می کند

دنیا برایم انقدر تنگ شده که حس ماهی رو دارم که تو تنگ بلور

به زور انداختنش و محکومش کردن برای زندگی تو اون تنگ

تنها به جرم ماهی بودنش همین

از دیار خودم دور افتادم خیلی دور

همین و بس

دوشنبه بيست و نهم بهمن ماه 1386 ساعت 17:48


دیشب دلم خیلی گرفته بود یاد ایامی کردم رفتم سراغ دفتر خاطراتم دفتری که هر صفحه ان برگی از عمر من است بعد نوشتن چند خطی سراغ دلم را گرفتم خدا را می طلبید با تمام وجودش تنگ بود برای بزرگ شدن برای شاد شدن بهانه می خواست دنباله روحم را گرفتم تا به او برسم و بی تابی دلم را ارام کنم  رفتم و رفتم انگار جاده ارام گشته بود و من مسافری تنها در میان جاده در پی عشق می گشتم که سالها قبل ان در نهان دلم کاشته بودم چقدر غریب بود جاده در تمام مدتیکهکه میرفتم تا به او برسم و حرف بزنم به عشق مصنوعی فکر می کردم که ناخودگه شکل میگیرند چقدر راحت بین ماندن و رفتن همیشه رفتن حکم می کند چقدر راحت ثریا رفت بی شهریارش چقدر راحت از عشقی پاک گذشت چقدر راحت فرنگیس به قاسمی که تمام وجودش را حسی از فرنگیس بود خالی می گذارد و می رود و قاسم تنها شاهد رفتن اوست با خودم می گویم اگر بنا بر رفتن بود باید قاسم می رفت نه فرنگیس باید شهریار بی وفا می شد نه ثریا چرا که اینها پاک سرشتی از عشق داشتند چقدر من برای دوست داشتن و عشق قداست قائلم همیشه ارزو می کنم عاشقانه زندگی کنم برای کسی که عاشقانه دوستم دارد حیف که پیدا کردن رنج می برد ولی ارزش دارد امشب انگار تمام حرفهایم را ستاره هم تکرار می کند من برای عاشقان احترام بالاتر از عشق قائلم هر که عاشق نوری از خداست همین ما را بس که کنار نوری باشیم یا پروانه همچنین شمعی

آنکس که مي گفت دوستم دارد

عاشقي نبود که به شوق من آمده باشد

رهگذري بود که روي برگهاي خشک پاييزي راه مي رفت

صداي خش خش برگها همان اوازي بود

که من گمان مي کردم ميگويد :

دوستت دارم


به کلبه میرسم مثل همیشه منتظر است لبخندی زیبا و غریب نشانم می دهد با خودم می گویم این عاشق است عاشق واقعی دردنیای عشاق عاشق همیشه در پی معشوق است خوش به حال او سلامش می دهم لبخند میزند انگار جواب سلام لبخندیست زیبا همین مرا کافیست نگاهش می کنم با من می گوید کجایی مدت هاست که نبودی نمی گویی کسی هست که همیشه نگران توست چرا با من اینچنین می کنی ارام قدم برمی دارم و در کنارش می ایستم و می گویم دلم غریب گرفته است نمی دانم چه بگویم دوست دارم یکی حرف بزند ارامم کند می توانی ؟

انگار مرا میشناسد می گوید باز چه شده که اینچنین دگرگونی کس را اذیت کردی اتفاقی تو را ازده کرده کودکی یتیم دیده ای یا ..... می گویم هیچ کدام حس می کنم از خودم دور شده ام خیلی دور دنبال خودم هستم نمی خواهم تنها بمانم می خواهم ارام شوم بدون تو ارامش نیست همه جا تاریک و سرد است می گوید چرا ؟ اینچنین شدی چرا از دلت غافل شدی چرا از ان چیزی خواستی که در توانش نیست .

می گویم هیچ نخواسته ام فقط کمی غافل بودم نمی دانم چرا ولی این گول دنیا را خوردم و ادم هایش را . می دانی سنگینی دینی را احساس می کردم که باید پس می دادم دادمش راحت شدم ولی دلم بی تابی کرد ازردمش . من با دلم بد کردم دلم سرکش بود به زور رامش کردم و فهمیدم امروز که دل سرکش را نباید کار کرد نگرانم خیلی

می گوید کمی گریه کن ارامش کنی همین دوای درد تو همین است بس اگر گریه هم خودت را ارام می کنی هم او را .

و من باز احساس م یکنم خدا در همین نزدیکیست کنار من  و همه ی ادمک ها کافیست چشم ها باز کنیم و دوباره نگاه کنیم اما کمی متفاوت کمی عاشقانه تر کمی زیبا تر کمی عریان تر کمی اشنا تر دلم تنها برای خدا می تپد این تمام باور من است کمی از خودم از ادمهایی اطرافم برایش می گویم اخرین لحظه که می خواهم وداع احساس ارام شده ام عین رود و دیگر از هیچ کس ناراحت نیستم و تنها زمزمه می کنم بارالها مرا قدرتی ده که در درک تو به بینش عمیق برسم و کمکم کن برای رسیدون به ارزوهای قشنگم از هیچ تلاشی دریغ نکنم خدایا مرا همراهی که ده که هزگر مردد نباشد خدایا مرا فهمی ده که دیگران نه از چشم خودم از چشم یک انسان بی طرف ببینم خدایا کمکم کن تا رسیدن به اهداف فقط یک قدم کافیست و در این هرچه قدر زمین بخورم  حرفی نیست من عاشق سختی هستم عاشق سرازیری زیرا هر چه چقدر بالا می روم تورا بیشتر بیشتر احساس می کنم و تلاشم بیشتر می شود خدایا مرا عشقی ده که به کمال برساند خدایا مرا کمی حوصله کن

از طرف کسی که غریبانه تو را خواند

...

پنج شنبه بيست و هفتم دي ماه 1386 ساعت 12:55


سلام

امروز و چند روزی هست که دلم حسابی گرفته خیلی داشتم فکر می کردم که چی کار کنم دوست دارم قدم بزنم فقط فقط قدم بزنم ببینم تا کجا می تونم برم چقدر تحمل دارم ولی خسته ام خیلی

خدیا

من تمام دنیا را بخشیدم

من تمام مردم را بخشیدم

من روزگار بخشیدم من روزگار با عشق بخشیدم

من وجودم را خالی هر بود کردم خالی از عشق خالی از دل دادن و دل بستن

من به زندگی گفتم به روزگار گفتم چرا ارزوهایم را گرفتی

چرا لحظه های شادم را با این همه غضه و نگرانی پیوند زدی

مگر من چه کرده  بودم که تاوانم ارام در خود شکستن است

جای که را گرفته بودم من امده بودم زندگی کنم نه اینکه زنده بمانم چرا امیدهایم را از من گرفته چرا تمام بادبادک های اروزهایم را باد برد و قلبی پر از حسرت به من داد

چرا کاری کردی که سنگدل باشم

چرا کاری که که بگذرم به امیدی روز که از خطایم بگذرند از خطای کرده و ناکرده ام

من تاوان کدام حماقت را پس می دهم که باید پشت دری چندین سال بایستم بدون شنیدن صدایی بدون لحظه ارامش ی بدون نگرانی

خدایا بگذر از من و حرفهایم با تمام تمام صداقتم بشنو وبه من بگو چرا فقط همین دیگر کلمه پیدا نمی کنم که بغضم را بشکنم و فریاد کنم خدایا چرا همین

 

می روم می روم جاده بدون من خواهد ماند

اما نه می ترسم کسی بیاید

با اینکه سالهاست کسی قدم در این جاده نگذاشته است

شاید کسی بیاید و گم شود

انوقت دلم می گیرد

نمی خواهم کسی گم شود

یادم میاید من روزی گم شدم

ولی سالها کشید که پیدا شدم

خودم را یافت انهم در میان

یک جنگل

یک جنگل پر از سکوت

اما الان تنها منم که جاده را میشناسم 

اب را کنار جاده می گذارم و ارام با خودم زمزمه می کنم اگر کسی بیاید اب را ببیند

تا لحظه ارامشی کنار اب پیدا کند

من میام

دلم خیلی گرفته است

از رفتن هم خسته شدم

خدا باز هم رفته است

همجه جا تاریک شده است

اسمان را نمی بینم

ادمکی هایی را می بینم

که دزد شده اند

 دلها را می دزدند

روشنایی خانه ها را می دزدند

و همه جا را نابود می کنند

امید کودکان را می گیرند

روزنه ها را می ببندد

خدایا چه شده است

لحظه امدنت منجی توست

مرا وهمی وحشتناک می گیرد

نکند دل مرا هم بدزند

نه نمی خواهم نمی گذارم من ان را پیش خدا گذاشته ام

تا همیشه خوب بماند

کلبه خیلی سرد شده است

سرد سرد مقل یک قبر

من هم یخ زده ام

دنبال چوب میگردم

تا اتشی روشن کنم و همه را بخوانم تا گرم شوند

.....

دوباره بر می گردم

جاده دوباره خاموش خاموش است

انگار کسی نیامده است

اب همچنان منتظر است

و تمام شد

زندگینامه

پنج شنبه هشتم آذر ماه 1386 ساعت 15:07


وقتی به دنیا اومدم فقط گریه میکردم ادمارو میدیدم کارشون رو هم میدیدم اما چیزی از کاراشون سر در نمی آوردم گریه میکردم که بفهم وقتی هم که حس میکردم از کاراشون یه چیزی حالیم شده می خندیدم وقتی چند سال بزرگ شدم اوضاع فرق کرد منم رویه ام را عوض کردم بچه بودم دوست داشتم بازی کنم وقتی هم میدیدم کسی بساط بازی منو بهم زده ناراحت می شدم اخه بچه بودم بازی رو دوست داشتم ولی تو عالم بازی هم نمی موندم به دور و بر خودم هم توجه داشتم وقتی میدیدم گربه ها دنبال جوجه ها  هستند دلگیر می شدم و سعی می کردم حال گربه نامردو بگیرم وقتی حالشو میگرفتم دلم خنک می شد فکر می کردم جلوی ظلم بزرگی رو گرفتم تو این میان دنیای ادما برام جالبتر بود چون همیشه خیال می کردم چون حیوان ها حیوان هستند به هم دیگر زور می گن ولی ادما که انسان دیگه چرا؟ این سوال همیشه برام مبهم بود ! منم که نمی تونستم با سن کوچیکم جلوی ادما رو بگیرم همیشه دلگیر بودم آروزو میکردم بزرگ بشم و بتونم عدالت رو اجرا کنم  ! بتونم حق ادمایی رو که نمی تونن حق شان را بگیرن ، بگیرم  ، فکر می کردم اگه یکم بزرگ شدم میتونم همه کارهایی که می خواهم رو انجام بدم ..... یکم که بزرگتر شدم تازه فهمیدم زکی خیال باطل!!!!

 


من کجا اینا کجا ؟ با خودم فکر کردم من چطوری میتونم جلوی کاهای بدرو بگیرم و جلوی ظلم بایستم اولش گفتم اگه پلیس بشم میتونم بعدها که بزرگتر شدم تازه فهمیدم پلیس ها فقط اطاعت می کنن با خودم گفتم من میشم رئیس پلیس ، تا من توانایی ام بیشتر باشه اما بازم نمی شد اخه بعضی اوقات رئیس پلیس ها هم اطاعت می کردند ، تازه اونا هم میترسیدند . میدونی از چی ؟ اینجاشو دیگه نمی تونم بگم اخه میگن خیلی چیزهارو نباید گفت باید ادم خودش فهمید .....یه روز که فکر میکردم خیلی بزرگ شدم با خودم گفتم میرم حقوق می خونم میشم یه قاضی یا یه وکیل که راحت بتونم از حق ادما دفاع کنم و خیلی راحت میتونم عدالت رو اجرا کنم درس خوندم زور زدم دانشگاه قبول شدم درسته دانشگاه سراسری نبود ولی خوب به قول یکی چه فرقی داره کجا بخونی مهم اینه که خوب بخونی وبه هدفت برسی رفتم دانشگاه وقتی رفتم 19 سال سن داشتم دیگه درکم بیشتر شده بود یعنی فکر میکردم بیشتر شده اما از کودکی همیشه دختر سرکشی بودم حرف زور حالیم نمی شد خیلی وقتا شده بود که از حق کسایی دفاع کنم و بخوام حقشونو بگیرم ولی تو این وسط چیزی که منو به حیرات وا می داشت ادمایی بودند که خیلی راحت زیر بار ظلم می رفتم با خودم میگفتم کسی که خودش از حق خودش دفاع نکنه دیگه تلاش من وامثال من بیهوده است نمی دونم شاید این از افکار کودکانه من نشات می گرفت ولی هر چی بود خیلی برام سخت بود ...آره داشتم میگفتم وقتی رفتم سر درس دانشگاه دیگه راحت میتونستم  وجود بی عدالتی رو تو جامعه که توش زندگی می کنم حس کنم و من همیشه دنبال عدالت بدم یا راحت بگم دنبال جایی بودم که توش عدالت باشه تو این افکار بودم که یکی بهم گفت اگه جایی که توش عدالت باشه رو پیدا نمی کنی خوب سعی کن تو جایی که زندگی می کنی عدالت رو ایجاد کنی حداقل تو زندگی شخصی واجتماعی خودت . منم یه کاریی کردم من تا حالا اشتباه کردم شایدم هم زیاد کردم سر جاده زندگی ایستادم وبه خدا گفتم

 


خدایا کمکم کن تا در زندگی به عنوان دختر پدر و مادرم و به عنوان عزیز عزیزترین کسانم عدالت رو در مورد آنان  اجرا کنم آنهم نه عدالتی که خودم فکر می کنم درست هست آن عدالتی که مورد تایید توست آن عدالتی که علی در پی آن بود و آن را اجرا می کرد اجرا کنم هر چند این راهی که مانده کوتاه باشد ولی قدم هایی که بر میدارم  همیشه انسان باشم یا به قول استادم هر وقت که به پشت سرم نگاه کردم هیچ لحظه یا سال گمشده ای نداشته باشم

 


 


خلاصه زندگینامه من

 

1 2 3 4