سلام دلم گرفته بود خسته بودم نمی خواستم برم اما باید میرفتم دیرم شده بود می دونستم که منتظر من میمونه هر چقدر هر دیر برم
بدجوری هوای گریه به سرم زده ای خدا .....
اخرش تصمیم گرفتم برم اما قدم زنان دوست داشتم تا نزدیکی کلبه ارام برم با خودم فکر کنم به زندگیم به اطرافیم به اینکه اخر جاده زندگی من به کجا میرسه
هوا سرد سرد بود رسیدم به کلبه
دیدم او را اینبار بیرون کلبه ایستاده بود متعجب شدم هرگز بیرون کلبه منتظر من نمی شد هر وقت که میرفتم میدیدمش که درون کلبه خودش را یکجوری مشغول کرد
منو تا دید بد جوری نگاهم کردی
طوری که ترسیدم
یه لحظه فکر کردم که می خواد یه سیلی تقدیمم کنه اما نه ... فقط چند قدم جلو امد وبعد رفت درون کلبه
از دستش ناراحت شدم اخه به من اصلا سلام نکرد
منم هم رفتم درون کلبه دیدمش که به دیوار کلبه تکیه کرده ونگاهم میکنه
حرفی نزد
می خواستم فریاد بزنم بگم یه چیزی بگو یا حالا اگه خواستی کتک بزن اما سکوت کردم
فکر کنم با نگاهش فهمید که چی ذهن منو مشغول کرده بود با این حال اصلا چیزی نگفت
خسته شدم از سکوت بین او ومن
گفتم سلام
جالبه برای اولین بار بیرون ایستاده بود؟
فکر کنم ..
دیگه نگذاشت کلمه ای بگویم
گفت از دستت خسته شدم از دیر امدنت از نگاهت که هر روز غریب تر میشه ؟
گفتم نه اصلا اینطور نیست امروز خسته بود برای همین به سرم زد که ارام قد زنان بیایم
گفت: ارام امدی چون میدونستی هر چقدر هم دیر بیایی منتظرت میمانم
گفتم: چرا سلام نکردی
گفت: نگاهت خیلی غریبه شده؟ برا همین من دوست ندارم به نگاه غریبه سلام کنم
گفتم نه اینطور نیست؟
گفت پس چه جوری؟
گفتم باید خودم را با محیط مساعد کنم بعدش هم گفتم گر خواهی نشی رسوا همرنگ جماعت شو
گفت : به قیمت از دست دادن روحت - وجدانت - دلت
ول کن دنیارو هر چه قدر هم بدوی اخرش میبینی بازم عقب موندی زندگی رو سخت نگیر
دنیا همین جوری است همیشه آنهایی که فکر می کنن برنده اصلی بازی زندگی هستند در حقیقت بازنده اول وآخرش هستند
این مردمو ول کن غصه ی اینهارو نخور تا وقتی خودشان به فکر خودشان نباشند تلاش تو بی فایده است
توی این دنیا دنبال چی میگردی
عدال!
انسانیت!
شرف!
چی ؟
گفتم: همه اینها قبول ولی تو خودت ؟ خود تو چرا همیشه منتظر من میمونی خودت که میگی باید ادما خودشان به فکر خودشان باشند ولی تو همیشه منو با تمام بدیهام قبول داری همیشه سعی می کنی درسترین راه را به من نشون بدی. چرا اینکارو می کن؟
خندید گفت من از توام خودت تو هستم ولی تو فکر می کنی یکی دیگه هستم که همیشه میایم و اشتباهات تو را به خودت گوشزد میدهم . من وجدان تو هم ، من روح خاموش تو ام
من منتظر تو نمی مونم این دل خودتو که اینو می خواهد
سکوت کردم حرفی برای گفتن نداشتم او راست می گفت من او بودم او من
بعد رفت کنار در انگار می خواست بره
یه لحظه خواستم فریاد بزنم بگویم یه لحظه باش باهات کار دارم
...برگشت نگاهم کرد و حرف من در گلویم شکست به آرامی گفتم تو فقط چند تا از اشتباهات منو گفتی من تو این مدت که نبودی خیلی حماقت کردم
گفت من آنهایی را گفتم که یادت رفته بود ونمی دانستی بعضی وقتا یه جمله شایدم یه واژه میتونه یه تلنگری باشه
برای روبرو شدن با طوفان
این گفت رفت
منم نشستم کنار در و های های گریه کردم ...
بازهم منتظر من باشید
ادامه دارد