چنین گفت کز دور چرخ روان منم پاک فرزند نوشین روان
پدر بر پدر پادشاهی مراست خور و خوشه و برج ماهی مراست
همی نام جاوید باید نه کام بینداز کام و بر افراز نام
زنامست تا جاودان زنده مرد که مرده بود کالبد زیر گرد
همی داشت گیتی به آیین و داد همه شهر ایران بدو بود شاد
بدین گونه بود تا اینکه بادیه نشینان به جایی میرسند که اندیشه ی دست درازی به ایران زمین به سرشان میزند، درین که چه کسی این اندیشه را پیش می نهد نیز، داستانها ست ، که در جای خود می با یست به آن پرداخت.
ایران کهن ما نه برای نخستین بار به زیر سم ستوران بيگانگان رفت، آري، اما اين بار
نه اسكندر و سپاه يونان، كه قبيله هاي باديه نشين بي فرهنگ ددمنش تازي مام ميهن ما را زير تازش گرفتند. عمر، خليفه ي تازيان، "سعد وقاص" را رهسپار نبرد با ايرانيان مي كند.
ازينسو، یزدگرد سوم ، پسر "هرمزد" ،"رستم"، را بر فرماندهی سپاه می نهد، آنها در قادسیه به نبرد می پردازند و آنگونه که فرزانه ی باژ میگوید، گویی، رستم از همان نخست می دانسته است که فرجام این یکی نبرد، به سود ایرانیان نخواهد بود. بهتر است به واژگان شیوای فردوسی برگردیم، آنجا که "رستم" پسر "هرمزد" می گوید،
( می دانید که این رستم ، آن "رستم دستان" پسر "زال" نیست، و این فرمانده گرد و جهاندار، همنام اوست) آنچه می خوانید نامه ی اوست به برادرش،
" فرخزاد"، پیش از نبرد قادسیه:
به ایرانیان زار و گریان شدم ز ساسانیان نیز بریان شدم
دریغ آن سروتاج وآن تخت و داد دریغ آن بزرگی و فر و نژاد
کزین پس شکست آید از تازیان ستاره نگردد مگر بر زیان
برین سالیان چار صد بگذرد کزین تخمه گیتی کسی نسپرد
...
که من با سپاهی بسختی درم به رنج و غم و شوربختی درم
چو گیتی شود تنگ بر شهریار تو گنج و تن وجان گرامی مدار
کز این تخمه ی نامدار ارجمند نماندست جز شهر یا ر بلند
بکوشش مکن هیچ سستی بکار که چون او نباشد دگر شهریار
ز ساسانیان یادگار اوست و بس کزین پس نبینند ازین تخمه کس
دریغ آن سر و تاج وآن مهرو داد که خواهد شدن تخم شاهی بباد
...
چو با تخت منبر برابر شود همه نام "بوبکر" و "عمٌر" شود
تبه گردد اين رنجهای دراز شود ناسزا شاه گردن فراز
نه تخت و نه ديهيم بينی نه شهر ز اختر همه تازيان راست بهر
...
برنجد یکی دیگری برخورد به داد و به بخشش کسی ننگرد
ز پیمان بگردند و از راستی گرامی شود کژی و کاستی
پیاده شود مردم جنگجوی سوار آنکه لاف آرد و گفتگوی
رباید همی این از آن آن ازین ز نفرین ندانند باز آفرین
نهانی بتر زآشکارا شود دل شاهشان سنگ خارا شود
بداندیش گردد پدر بر پسر پسر بر پدر همچنین چاره گر
شود بنده ی بی هنر شهریار نژاد و بزرگی نیاید به کار
به گیتی نماند کسی را وفا روان و زبانها شود پر جفا
ازایران واز ترک و از تازیان نژادی پدید آید اندر میان
نه دهقان نه ترک و نه تازی بود سخن ها به کردار بازی بود
همه گنجها زیر دامن نهند بمیرند و کوشش به دشمن دهند
چنان فاش گردد غم ورنج و شور که رامش به هنگام بهرام گور
نه جشن ونه رامش نه کوشش نه کام همه چاره و تنبل و ساز دام
زيان کسان از پی سود خويش بجويند و دين اندر آرند پيش
...
بزرگان که در قادسی با منند درشتند و بر تازیان دشمنند
گمانند کاین پیش بیرون شود ز دشمن زمین رود جیحون شود
ز راز سپهری کس اگاه نیست ندانند کاین رنج کوتاه نیست
...
تو را ای برادر تن آباد باد دل شاه ایران به تو شاد باد
که این قادسی گورگاه منست کفن جوشن و خون کلاه منست
چنین است راز سپهر بلند تو دل را به درد برادر مبند
تو دیده ز شاه جهان بر مدار فدا کن تن خویش در کار زار
و آنگونه که رستم،این دلیر مرد ایران زمین، خود نیز گفته است، این آخرین نبردی بود که دلیری گرد ایران را به خود دید. قادسیه پایان آرزوهای ایرانیان بود برای دهها قرن پس از آن....
پایان این داستان ، آنچه بر پدران و مادران من و شما رفت، را همه کمابیش می دانیم.
روزگاران سیمین ساسانیان ، و ایران، را پایان این بود که رفت.
***
بدبختانه ، به نظر مي رسد كه ما مردمان به " سر بريدن" پيكرملت خود خو گرفته ايم ، كوتاه نگاهي به تاريخ سراسر خون و خون ريزي ما كافيست تا اين گفته را تاييد كند. به راستي تا كنون از خود پرسيده ايد كه چگونه است كه كمتر كشور ي جز ايران و كمتر مردمي جز ايرانيان اينقدر " توطئه بيگانگان" را باور ندارند؟ (جز چند "كشورك" كه هرگز نمي توان با ايران برابرشان دانست)
ارجمندان، زورمداران گيتي ، بريتانيا ، آمريكا و... و يا هر كشور بيگانه ي هيچگاه بدون خواستگاه نمي توانند مردماني را زير پنجه ي خويش نگاه دارند، بگذاريد دست كم با خودمان رودربايستي نداشته باشيم، از آن روز كه "رستم فرخزاد" ما را كشتند، هزاران هزار رستم ديگر ازين مردم كشته شده اند.
خواهند گفت : "آري، خارجي اينگونه پليدي كرده است." مي گويم : "پليدي خارجي بدون پلشتي داخلي ممكن نيست." بيگانه پرستي و خودزني است كه ما را به اين روز انداخته است. "توطئه خارجي" افسانه ايست كه خود براي پوشاندن آكهاي خود ساخته ايم و كدامين كشور خارجيست كه ازينكه مردمان كشوري توانگر (از ديد منابع خدادادي) قدرتمندش بدانند شاد نشود؟!...
تصور كنيد درب خانه تان را باز بگذاريد و سپس از دزدي گلايه كنيد كه چرا داراييتان را به تاراج برده است، چه كسي شايسته نكوهش است؟ خود شما يا هر آنكسي كه از بي مبالاتي شما استفاده مي كند؟شما مسوول كرده خويشيد پس پيش و بيش از ديگران خود را نكوهش كنيد.
"اين درب صدها سال است كه باز مانده...."
ساده است، بنگريد كه آخر اين داستان "تازش اعراب" به كجا مي انجامد:
به يزدگرد مي گويند كه پنهان به "آمل" شود تا لشكر از هر سوي انجمن گردد، آنگاه رزم آغازد، يزدگرد اما، فرار را از مردانگي دور ديد و نپذيرفت.
شهنشاه گفت اين نه اندر خورست مرا در دل انديشه ي ديگرست
سر خويش گيرم، بمانم بجاي بزرگي نباشد نه مردي نه راي
يزدگرد به خراسان رفت، از ننگين "بزرگان" آن روزگار "ماهوي سوري" بود كه چون آرزوي تاج و تخت داشت به نابكاري و خيانت گراييد، تازيان در ايران، او تركان را برانگيخت تا آنان نيز به شاه بتازند. آتش رزم بر افروخت و خود بر كناري بماند و به ياري شاه بر نخاست. يزگرد با اندك يارانش از خود در كارزار هنرها نشان داد ، اما چون يارانش يك به يك كشته شدند تنها ماند و به آسيابي پناه برد، ماهوي از جايگاه شهريار آگاه شد و آسيابان را فرمان به كشتن داد.
بشد آسيابان دو ديده پر آب به زردي دو رخساره چون آفتاب
به نزديك شاه اندر آمد به هوش چنان چون كسي راز گويد به گوش
بزد دشنه اي بر كمرگاه شاه رها شد به زخم اندر از شاه آه
...
همان به كه گيتي نبيني به چشم نداري ز كردار او مهر و خشم
بر "ماهوي" پليد چه گذشت؟
هيچ به پاس "خدمتش" تركان در آتش سوزاندندش.
بر ايرانيان چه گذشت؟!...
به نقل از وب سایت دوست عزیزم هومن