به زنده رود ، سایت بزرگ ایرانیان خوش آمدید.
به دستنوشته قلب سنگي نوشته شده توسط ghalbe sangi خوش آمدید.

هوای دلم بارانیست می خواهم زیباترین ترانه ام را برای بدرقه ی نگاهت راهی کنم ای تنهاترین آفتاب روزهای برفی ام.
1 2 3

کوچ پرستو

پنج شنبه هجدهم مهر ماه 1387 ساعت 12:05


تو سکوت یه شب سنگین و سرد

که نسیم  موهامو شونه  می کرد

میون خاطرات مرده ی تو باد

لحظه ی رفتن تــو یادم میاد

....

سه شنبه شانزدهم مهر ماه 1387 ساعت 16:37


چشمام بسته س ...
جهانم شكل خوابه ...
عذابه .. اضطرابه ...


رو به روم ... ديواري از مه ...
ديواري از سنگ ...


بگو ..!!!
بيهوده نيست !!!

بگو بيهوده نيست فاصله ي آب و سراب !!!
بگو سپيدي كاغذ بيهوده نيست !
بگو از كوچ پراكنده ...
فقط كابوس و تنهايي ...!!!

بگو !!!
خواب بود هر چي كه ديدم ...
افسانه بود هر چي شنيدم !!!

نگاه كن شوق دل زدن به دريا ...
برام شد مرگ تدريجي رويا !!!
مرگ تدريجي رويا !!




....

سه شنبه نهم مهر ماه 1387 ساعت 07:36


همه ی ما به ظاهر زندگی آرامش بخشی داریم،ولی در باطن زندگی گورستانی از آرزوهاست.

تو....

دوشنبه بيست و يکم مرداد ماه 1387 ساعت 13:12


تو چون زیبایی مهتاب بودی،مرا در نور چشمت خواب کردی

 به آرامش رسیدم آن زمان که،مرا با عشق خود بی تاب کردی

 مرا با یک سبد احساس خواندی،دلم لرزید از موج نگاهت

 تو از جنس تن خورشید هستی و من را با حضورت آب کردی

 و جای پای چشمان تو باقیست به روی ساحل دریای عمرم

 درون کلبه ی خالی قلبم،نگاه عاشقت را قاب کردی

 تو تفسیر نگاه آسمانی،دلت مثل تن او بی نهایت

 ندانستی که با حجم نگاهت،مرا آواره ی مهتاب کردی

 تو دریا بودی و من قطره باران،مرا با موج هم پیمانه کردی

 تمام آبی احساس در توست،من ویرانه را شاداب کردی

 تو تنها انتهای مرز عشقی،ولی نه انتها هرگز نداری

 و رنگ شب زدودی از نگاهم،همین است که مرا بی خواب کردی.......

 همه هست آرزویم که ببینم از تو رویی

تو را چه زیان که من هم برسم به آرزویی؟؟؟

 چرا ناز کردن فقط واسه خانماست؟؟ چرا باید ناز کنن اصلا" ؟؟

 

 

 

 

 

گفتگو

سه شنبه پانزدهم مرداد ماه 1387 ساعت 20:48


 گفتی که:می بوسم تو را،گفتم :تمنا می کنم

 

گفتی:اگر بیند کسی،گفتم که:حاشا می کنم

 

گفتی:زبخت بد اگر رقیب آید زدر

 

گفتم که:با افسونگری اورا زسر وا کنم...

 

گفتی که:از بی طاقتی دل قصد یغما می کند

 

گفتم که:با یغماگران،باری مدارا می کنم

 

گفتی که:پیوند تورا با نقد هستی می خرم

 

گفتم که:ارزان تر از این من با تو سودا می کنم

 

گفتی:اگر از کوی خود،روزی تورا گویم برو

 

گفتم که:صدسال دگر،امروز و فردا می کنم

 

گفتی:اگر از پای خود زنجیر عشقت وا کنم

 

گفتم:زتو دیوانه تر دانی که پیدا می کنم

 

                                                   «سیمین بهبهانی»

 

در خلوت تنهایی ام

 

حضور مبهمت و تصویر گنگ نگاهت

 

مرهمی ست بر دردهای کهنه ی دلم.

 

بی تو،

 

شبهایم بدون شبگرد عشق،

 

مرگ بارترین شب هاست..............

به تو می اندیشم...

يکشنبه ششم مرداد ماه 1387 ساعت 23:42


هنگامی که ستاره های پاک و بی آلایش آسمان به مهمانی می روند و از شادی و شور می درخشند

 

من به تو می اندیشم،

 

آن ساعتی که اشک داغ شبنم گونه ی مرا نمناک می کند و قصه ی دل عاشقم را هویدا می کند

 

من به تو می اندیشم،

 

شاپرکها بال می گسترانند و اوج می گیرند و رُزهای همیشه زیبا از دیدن خنده ی پروانه ها

 

شاد می شوند اما  من همه ی این دلربایی ها را در انذیشه ی به تو زیبا میدانم،

 

من به تو می اندیشم،

 

سطرسطر جملات کتاب عمر من و تارتار وجود و جسم من به یک جمله آشنا و زنده است

 

من به تو می اندیشم،

 

به تو می اندیشم همیشه و هر زمان،در غم وشادی،دلتنگی و خوشی،هرجا و هر مکان،

 

در هر یاد و نوشته،تنها یاد توست آرامشبخش دل پریشان من.

 

روزها مثل همیشه گذشت و صبح فردا دوباره در راه است

 

و من و شب با دستهایی که بوی داودی گرفته اند

 

کنار آتشی که هیزمش را دست من شکسته است،

 

برایت شال می بافم تا زمین با کهن شال حریرش فخر نفروشد

 

و کلاه ،برای روزی که آدم برفی بسازیم

 

در شبی به بلندای شب یلدا

 

ایستاده ام کنار پنجره

 

وبخار شیشه را پاک میکنم

 

تا شاید تصویری از تو رقم خورد.

صدای بغض رویاها...

سه شنبه اول مرداد ماه 1387 ساعت 00:03


آیا صدای بغض رویاهایم را می شنوی؟

 نگاه کن

 چگونه در فراق خاطره ها مویه می کنند

 اینقدر مغرور نباش

 تو را هم در کنار کودکی ام می خواهم

 فقط مواظب باش

 خاطراتم را گم نکنی

تولد

پنج شنبه بيستم تير ماه 1387 ساعت 00:23


زندگی موهبتیست زیبا ولی پر از امید و ناامیدی،پر از پیروزی و شکست،پر از دوستی و دشمنی،

 

پر از مهر و کینه،پراز عشق و نفرت و.....ولی دوست داشتنیه.....

 

اطلاع دقیقی از روز تولد من نیست،داخل شناسنامه ام که همه میگن اشتباه ست،ولی همه میدونن که

 

متولد تیرماه هستم،چون از بچگی گفتن که متولد 20 تیر هستم منم همین روز را به عنوان روز تولدم

 

میشناسم، تا حالا واسه خودم جشن تولد نگرفتم چون خوشم نمیاد و اصلا هم بچه مامانی و لوس نبودم

 

که بخوام واسم جشن تولد بگیرن یا خودم بگیرم.

 

 خیلی خوشحالم که خدا 27 سال زندگی کردن رو به من بخشیده،

 

نمیخوام توضیح بدم در مورد تولدم،فقط متولد نیمه شبی از شبهای گرم تابستان و تیرماه هستم.

 

فقط میتونم بگم که هر روز به تعداد کسانی که از من کوچکتر هستند اضافه میشه وهر روز از تعداد

 

آدمهای که از من بزرگترند کم میشه....چه حقیقت تلخی.

*******

برگ در بالای درخت هوای سفردرسر دارد آرزوی خود را به باد می گوید         

 

باد رندانه میوزد و او را رندانه از شاخه ها جدا میسازد

 

و آنگاه برگ بی خبر از همه جا در پیاده رو فرود می آید

 

چند پای خسته از راه میرسند ،

 

و برگ پشیمان از آرزوی خویش

 

زیر پای عابران از هوش میرود.

 

عدالت اجتماعی!!!!-----عشق من

شنبه پانزدهم تير ماه 1387 ساعت 12:35


از زمانی که ایران در تولید گندم خودکفا شده تا به حال قیمت نان 3برابر شده....اگه خودکفایی به اینه میخوام که

 

تو هیچ موردی خودکفا نشیم،

 

ایران داره در همه ی موارد جهانی میشه....به قول خودشون چون قیمت بنزین در خارج از کشور معادل 500 تومان

 

ایران هست،قیمت داخل کشور هم باید جهانی باشه،مثل بنزین سوپر که شد 520 تومان.

 

پس چرا قیمت خودرو تو ایران جهانی نمیشه؟؟؟؟....!!!!!

 

چون به ضررشونه....قیمت خودرو در ایران تقریبا 5برابر قیمتهای جهانی هست،این همه پول اضافه کجا میره؟؟؟

 

شرکتهای خودرو سازی ایران که پولدارن....منظورم ایران خودرو و سایپاست ...ماشیناشونم که الحمدالله اصلا

 

استاندارد جهانی ندارن،نه از لحاظ مصرف سوخت،نه از لحاظ امنیت،فقط تو قیمت 5برابر قیمتهای جهانی هستش،

 

خودروهای تولید خارج هم که به ایران وارد میشن،گمرک اینقدر میگیره که قیمتاشون همون 5برابر قیمتهای جهانی باشه...

 

آخ که این گمرک چقدر پولداره....این پولها را چیکار می کنن؟؟؟؟

 

تو این کشور مفتخور هم که تا بخوای هست....مثلا میگن فلانی اینقدر مبلغ واسه فلان جا(زلزله زدگان،فلسطین و....)

 

کمک کرد....این مبالغ هنگفت رو فلانی از کجا آورده...غیر از اینه که از اموال ملی دزدی کرده؟؟؟

 

جیب اینا چقدر گشاده.........30 سال دارن دزدی میکنن هنوز جیباشون پر نشده...

 

اینم دولت عدالت اجتماعی هستش....چقدر عدالت برقرار شده !!! 

 

وزیر صنایع اعلام کرد به خاطر این قیمت پودر رختشویی زیاد شد که یارانه ی دولتی این محصول را قطع کرده و به

 

شیر یارانه ای که بیشتر مورد نیاز مردم هست اختصاص دادیم...ولی تو این شهر کوچیک که هیچ چیزی فرق نکرده...

 

همچنان میبینیم که مردم صفهای طولانی درست کردن واسه خرید شیر.................

 

سیاست یعنی دروغ گفتن،یعنی دزدی کردن،یعنی خر کردن ملت،

 

احمدی نژاد یعنی گرانی،یعنی ادعا،یعنی مفتخوری،یعنی بدبختی واسه یه ملت،

 

عشق من

 

خرد شدم...شکستم....احساس بیهودگی کردم....از همه بیزار شدم.......دیوانه شدم....

 

به کی بگم،به چه زبانی بگم،چگونه بگم که همه ی دلخوشیمی........تو هیچوقت نمیفهمی....

 

تو خرد شدنم را ندیدی...هیچکس ندید....تو هیچوقت احساسمو نمیفهمی...........

 

وقتی که احساس کردم به تو نزدیکم،ناگهان همه چیز به هم ریخت،و تو باز هم دور شدی........

 

عشق من بمون...ای ویرانگر همه ی هستی من بمون....... ای نازنین بمون ن ن

 

عشق من نرو،من می میرم اگه بری تو از پیش من...

 

آخه تویی تمام داروندارم وعشق من.......

 

تو همونی که تورا به دنیا نمیدم... به جز تو کسی را تو دلم راه نمیدم....

 

هنوزم عزیزی ،تو خونه ی قلبم دوست دارم

 

جات همیشه تو خونه ی قلب منه..... اگه حتی من به پای تو بمیرمم کمه...

 

می دونی عزیزی ، واسه تو می میرم.....دوست دارم

 

عشق من فقط بهم نگو منو فراموش کن...

 

می خوام بهت بگم بی تو می میرم... آخه عمری که به پات اسیرم........

 

گفتی که چو خورشید زنم سوی تو پر           چون ماه شبی می کشم از پنجره سر

 

اندوه که خورشید شدی تنگ غروب            افسوس که مهتاب شدی وقت سحر...........«فریدون مشیری»

 

........

جمعه بيست و چهارم خرداد ماه 1387 ساعت 00:51


 حالا به رودخانه ی تو رسیده ام با قایقی که از عمیق ترین رویاهای آدمیان

 

 و از نهنگهای زیبا و رودهای کوچک گذشته است،

 

 اکنون میخواهم کنار صندلی تو پهلو بگیرم آنقدر ابر دیده ام که باران را از

 

 یاد برده ام،آنقدر آفتاب دیده ام که رویش گیاه را در سپیده ی جالیز از یاد برده ام،

 

 می خواهم با صدای تو در زیر باران بایستم،

 

 آبهای این رودخانه چقدر آشناست و من بی هیچ نشانی از آوازهای کودکی....

 

 با این همه میخواهم کنار صندلی تو پهلو بگیرم و حرفهایم را بگویم برای زیتونی سبز

 

 که در خنده های تو می چرخد...برای یک خواب کوتاه کنار خستگی ام.....برای نامه هایی

 

 که هرگز ننوشته ام...............................

 

                  همیشه دستهایت پرباشد از گل.....دلت در حسرت باران نباشد

 

 

روزگار بی تو......الهه ی ناز

شنبه بيست و يکم ارديبهشت 1387 ساعت 09:21


  کاش فاصله ها میتوانستند برات غزل بسرایند و بهت بگن که چقدر دلم برای

 

 تبسم نگاهت در آن صبح طلایی تنگ شده و لحظه لحظه ی نگاهت را در

 

 چارچوب بلورین دلتنگیهایم قاب گرفته ام و هر روز نظاره گر سیمای رخت

 

 در صندوقچه ی سنگی قلبم هستم،اما دست پینه بسته ی زمانه دیوارهای

 

 دوری از تو را بر من تحمیل کرده،

 

 کاش گل سرخی به تو میدادم و تا فلک فریاد میزدم:برای همیشه دوستت دارم........

 

 همیشه قبل از این که به خوابهایم برسی،صبح می شود و تو دوباره آغاز میشوی

 

 گاهی من مثل کودکی که دستهای مادرش را برای همیشه گم کرده،

 

 مثل کتاب خیس و باران خورده ی دخترک قصه هاو مثل خاطره های غبار گرفته ام،

 

 حرفی بزن تا دوباره خاطره شوی و من به دوست داشتن بپیوندم......

 

 برای من دوباره با زبان بوسه در بهار ترانه بخوان و آبشار خنده های جاودانه را

 

 به روی من بپاش که زندگی بدون تو پیام گنگی از نبودن است و جلوه ی بهار

 

 بهانه ای برای با تو بودن.

 

مثل روز برایم روشن است...الهه ی غرور

چهارشنبه يازدهم ارديبهشت 1387 ساعت 23:20


 بگذار از تنهایی این روزهای بی تو بگویم،

 

 کم کم دارم باور میکنم که بی تو باید زندگی کنم و طناب آرزوهایم را از بام آمدنت ببُرم.

 

 تو رفتی و من شاعر شدم،چه اهمیتی دارد که شعرهایم را نمیخوانی

 

 یا اصلا مرا نمیخواهی.تمام ترانه هایم فدای غرورت.

 

 دلم روشن است که یک وقت شاید روز،شاید شب،تو از میان دلتنگیهایم ظهور میکنی.

 

 دلم روشن است که دلت برای دلم تنگ می شود.

 

 می بینی چقدر دلم خوش است به خیالت،

 

 بگذار بگویم که هنوز از این دلبستگی ساده دل نبریدم.

 

 با اینکه مثل روز برایم روشن است که خیال روشن آمدنت را به تاریکی گور خواهم برد.

 

 فقط از تو خواستم بگویم،تا نگویی که عشقم رنگ تکرار داشت.....

ای دوست

شنبه هفتم ارديبهشت 1387 ساعت 00:30


زیر آن چتر پریشان رها در بادت

 دست یک خواب چه آرام تکان میدادت

 آنقدر وسوسه ریزی که خدا هم عمدا"

 کرده از عاطفه وعشق وعطش ایجادت

 گل نشو غنچه ی نشکفته ی من که این پاییز

 در کمین است که از ریشه کند بنیادت

 خسته ام جانم به لبم آمده پس دیگر کی؟

 می رسد روز قشنگی که کنم آزادت

 اینک ای دوست !که در هشتی من می پیچد

 مثل یک شعر رها تا همه سو فریادت

 آن زمانی نرسد،بخت زمن برگردد

 یک به یک خاطره هامان برود از یادت........................کورس احمدی

****

 با تشکر از شوخی و دل بارانی عزیزوblackeagle که منو به بازی کلمات دعوت کردند

 ممنون از لطفتون.................

 فجیع ترین آرزوها،آرزوی مرگ کردن است.                      کریستف کلمب

 ترس ،عامل اصلی اسارت ملتها است.                           برتراند راسل

 برای کشتن پشه، شمشیر لازم نیست.                              ضرب المثل آفریقایی

 بزرگترین میوه ی تمدن بشری،آزادی است

 فکر نکنم لازم باشه که توضیح بدم....مفهوم همه ی جمله ها مشخصه.

 منم مثل بقیه ی دوستان از لوتوس ،حقوق آنلاین(nice)،کینگ فایر(king fire)،نگار(به عشق تو)،ملیکا(مسیرعشق) ونینا(The one)دعوت میکنم

 که در این بازی شرکت کنند.........باید این را اضافه کنم که هر یک از دوستان باید یک جمله ی 6کلمه ای تو وبلاگشون بنویسن و هر کدوم از دوستان  باید از 5 نفر دیگه بخوان که در این بازی 

      با تشکر..........................................................

 

 

بی تو

دوشنبه دوم ارديبهشت 1387 ساعت 21:09


 حس نکن بی تو مرده ست خورشید،جاده ی آسمان بی عبور است

 

سکه ی ماه رونق ندارد،کوچه پسکوچه ها سوت وکور است

 

چشمهای تو باور ندارند، روی پاهای خود بودنم را

 

کاش میشد بدانند فردا،آسمان و زمین غرق نور است

 

حس نکن مهر باطل زدی تو،بر دل این سپیدار سرمست

 

دل که تاریخ مصرف ندارد،دل خداوند جشن و سرور است

 

در غیابت جهان آفتابیست،بی غبار است آیینه هایم

 

دست نامحرم باد پاییز،از گل سرخ و پروانه دور است

 

ای که با من نبودی!پس از تو،حس نکن در شبی بی ستاره

 

ماهی سرخ دریایی من،پشت دیوار تنگ بلور است!

 

پای دل را قلم کرده بودی،تا که پابند چشم تو باشم

 

دست تو رو شد ودست آخر،باورم شد که چشم تو شور است
***

 

بهانه ی نگاه........

 

در انتهای فصل شکوفه،وقتی چلچله ها غروب کردند

 

خاطره ی نمناک نگاهت،در پاشویه نشست

 

بعد از آن مثل ابرهای یکریز بهاری،بهانه ی باران گرفتی

 

و من قایق لحظه های غربتم را در زلال اشکهایت رها کردم

 

 

.......

چهارشنبه بيست و يکم فروردين 1387 ساعت 02:00


-در باغ گل سرخ،زیر آن شاخه ی تر، عطر دیدار تورا زمزمه کردم تا صبح.

 

-- من از راه دوری به اینجا رسیدم به اینجا که شاید پَر یک قناری به زردی گراید به سبزی درآید

 

به اینجا که آبش روان است و ماهی فکرش به صدآسمان،من از راه دوری به اینجا رسیدم

 

به اینجا که شاید گلش تاب یک قطره شبنم ندارد به اینجا که راهش به جز سبز بهار و به جز زردِ

 

خزان راه دیگر ندارد.

 

--- برگها می ریزند،عشقها می میرند اما وقتی جوانه ها سر از خواب زمستان بر آرند عشق هم

 

مثل بهار سرود دوباره ی زندگی را می خواند.

 

چقدر سخته از دنیا دل بریدن،چقدر دردناک درد کسی رو دیدن،

 

بعضی موقعها از زندگی و دنیا سیر میشیم،بعضی مو قعها زندگی کردن به نظر خودمون

 

یه چیز واهی هستش ولی بزرگترین موهبت الهی ،زندگیه....توی این دنیا بودن،ولی زندگی قشنگه...

 

تازه داره از زندگی خوشم میاد.....ولی...............

 

تا حالا شده بهتون بگن که چند ماه دیگه بیشتر زنده نیستین؟؟؟؟؟خیلی دردناکه وقتی بدونی که

 

لحظه ی مرگت کی فرا می رسه........

 

پس تقدیر خیلی خوبه...خیلی خوبه وقتی از فردامون خبر نداریم...خیلی خوبه.........

 

خیلی سخته وقتی بدونی که طلوع فردا رو نمی تونی ببینی....

 

خیلی سخته وقتی بهت بگن تا میتونی از زندگیت لذت ببر،چون بیش از چند ماه دیگه دووم نمیاری.......

 

حالا می فهمم که زندگی و دنیا هم میتونه از آدما سیر بشه...

 

حالا میدونم که دنیا هم میتونه فراموش کنه.......

 

خدایا تو چقدر بزرگ و مهربانی که نخواستی هر کسی تقدیر خودشو تا آخرش بخونه،بفهمه............

 

کاش قدر فرصتها را میدانستم..........

 

در آن دم که بمیرم در آرزوی تو باشم...............بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم

 

 

.....

شنبه بيست و پنجم اسفند ماه 1386 ساعت 01:26


جاده یعنی غربت من و دلتنگی و این شیشه ی خیس،

 

می نویسم در این کوچه یک نفر دلتنگ است

 

از چه دلتنگ شده ای دلخوشی ها کم نیست،

 

قطره ها در جریان،برف بر دوش سکوت و زمان روی ستون فقرات گل یاس،

 

اینچنین است که من و تو سرنوشتی این سان می یابیم،

 

من غمگین و مایوس می نشینم،ساعتها سر سکوی خانه ی تاریکم،

 

غرق اندیشه ی بی حاصلی این همه وقت که چه بیهوده گذشت،

 

من این گوشه در فکرم که کجا بیابم همنفسی......................

 

سنگ کهکشان منم....گردن بلند آبشار تویی....چتر کهنه ی پدرمنم....برف خوش نمای نقره بار تویی....

 

واگن سیاهِ مانده از نبرد منم....ایستگاه اول بهار تویی....در تو آسمان به خلوتی لطیف خفته است

 

از کوچه ی خاطره یادگار تویی....مزد انتظار تویی.............................

 

با دو دست خالی از عشق دیگه هیچ جا ،جای من نیست

 

انگاری هیچ چیزی مرهم، واسه این زخمهای تن نیست

 

من فراموش شدم و تو هنوزم تــو نفسامی

 

رفتی بی من ولی انگار،هرجا میرم تو باهامی

 

رفتی گفتی خاطره هاتم جای من واست می مونه

 

کاشکی بودی و می دیدی دلم از دوریت می خونه

 

کاشکی که دوست نداشتم که بگم بی تو نمیشه

 

کاش دلت سنگی نبود و دل من از جنس شیشه

 

کاش فقط یه روز دیگه بی تو من دووم بیارم

 

تا بتونم بازم عشقم تورو رو چشام بذارم

 

یه روز میشم یه ماهی تو برکه ی خیالت............می گردم و می گردم تا برسم به جامت

 

جام چشات قشنگه وقتی منو می بینی................رو پولکام نوشته خدا چه مهربونی

 

حرف رفتن میزنم وقتی که محتاج توام

چهارشنبه بيست و چهارم بهمن ماه 1386 ساعت 11:03


دنیا گذرگاه تب آلودی ست...

 

قبول دارم دنیا گذرگاهه،جلوه هاش رو دیده ام،گذرا بودنش رو احساس کرده ام،

 

من هم روزی به آخرش میرسم،توهم همین طور!

 

ومرگ!کلمه ای که کمتر کسی بعد از شنیدنش ترسی ناخودآگاه دلش رو نمی لرزونه، کمتر کسی پیدا میشه که با تمام وجودش بگه که از مرگ و دنیای پس ازاون هراسی نداره!مرگ به جز ترس،غم را هم به همراه داره!

 

شاید به این خاطر که باعث جدایی میشه تو روزگار ما مردم اونقدر سرگرم کارو زندگی هستند که گاهی اوقات حتی فراموش می کنند که لابه لای وجودشون عواطف شیرینی موج می زنه که اگه ابراز نشه می پوسه!

 

اگه آدما زیاد برن تو فکر مرگ و دنیای بعد از اون،دیوونه میشن..........

 

همیشه وقتی به مرگ فکر میکنم،این سوال برام پیش می آد که لحظه ی مرگ چه حسی به آدم دست میده؟

 

هیچ وقت  به این نتیجه نرسیدم که چه جور مرگی بهتره!..............

 

ولی خودم دوست ندارم  شب بخوابم وصبح بلند نشم!این خیلی آرومه!من مرگ پرسروصدا را دوست دارم،یه چیزی مثل تصادف!............به طرف مقصدی در حرکتی،هدفی داری، وبعد یه دفعه...بوووم.....ومرگ!

 

البته بیشتر دوست دارم که حاصل این تصادف مرگ مغزی باشه!همیشه احساس میکنم که قلبم فقط مال خودم نیست!

 

در هر صورت مرگ،مرگه!ودر نهایت باید گذاشت و گذشت،پس....«ببینید و دل نبندید»...........

 

دانه های درشت برف بر سرم می نشیند انگار آسمان می خواهد خودش را به زمین برساند درختان دستهای خود را

 

باز کرده اند تا درشت ترین برفها را در آغوش بگیرند...

 

حرفها کلمه به کلمه در ذهنم می نشیند حرفهایی که از برف سپیدترند واز آتش گرم تر...

 

هیچوقت نمی شود اولین حرفها را به یاد آورد و آخرین حرفها را تا آخر نوشت، نامه های من همیشه ناتمام می مانند..

 

من در میان کلمه ها بزرگ شدم با «الف»قد کشیدم وبا «ب»در دشتها بازی کردم،صبحانه ام لقمه ای نان بود و کمی ابر..

 

گاهی ساعتها پشت یک درخت پنهان می شدم تا عبور سنجاقکها را ببینم،من و یک کبوتر مهربان مدتی با هم به سفر

 

رفتیم ،آسمان آنقدر نرم و سبک بود که می توانستیم تا نزدیکی نفسهای خدا بال بزنیم............

 

در خوابهای من درختی زندگی میکرد که شاخه هایش به خورشید می رسید،عطش ساده ی من از ریشه های آن میگذشت و

 

دریا می ریخت.....

 

آرزو می کنم آنقدر زنده بمانم که اولین حرفهایت را بشنوم و تو حرفهای آخرم را بشنوی،دلم می خواهد آخرین نامه ام با

 

نام تو تمام شود،دوست دارم وقتی به شب می رسم،دوروبرم پر از کلمه باشد ،

 

کلمه های آفتابی ،کلمه هایی که بوی تو را بدهند.......................................................................................

 

دوست داشتم که آخرین پستم(نوشته ام) خیلی بهتر از این باشه،ولی نتونستم دیگه،شماها ببخشید

 

بیش از 5 پنج ماه هست که من اینجام،ممنونم که تو این چند وقت تحملم کردین....بعضی ها ازم رنجیدند....