الميرا
به دستنوشته الميرا نوشته شده توسط raha_h خوش آمدید.

دنیا را بد ساخته اند.کسی را که دوست می داری تو را دوست نمی دارد.کسی که تو را دوست می دارد،تو دوستش نمی داری.اما کسی که تو دوستش داری و او هم تو را دوست می دارد،به رسم و آیین هرگز به هم نمی زسندو این عین رنج است.

................

پنج شنبه سوم خرداد ماه 1386 ساعت 01:32








 
سنگها را بسته ، سگها را رها کردند
    ستم کردند و با نام خدا کردند
    بهشتت را نمی خواهم که زیر پای من باشد
    ببین با جان مهجورم به نام تو چه ها کردند
    جواب گریه ام خنده ، جواب خنده ام مشت است
    به حق امر بر معروف چه منکر ها روا کردند
    گنه آدم نمود اول ، مرا با او رها کردی
    گنه کاری ز نا مردان مرا هم مبتلا کردند
    عجب دارم خداوندا که در ایوان ، بد خویان
     ستم بر من روا کرده تو را هر دم صدا کردند
    خداوندا خداوندی اگر بر جای حق هستی
     ببین با زاده حوا گنه کاران گنه کردند
     منم من جلوه روی تو در دنیا
    ببین یا رب که بد خویان به خوی تو ستم کردند
    بهشتت را نمی خواهم
    که اینان آبرویم راچو حقم بیش و کم کردند
(    اگر کسی شاعرش را می شناسه به منم بگه)
                                                       جاری باشید.................
 
 
 

دختر اردیبهشت

چهارشنبه بيست و ششم ارديبهشت 1386 ساعت 22:42


کسی تولد مرا به خاطرم می آورد
درون خاک قلب من گل شکوفه می نهد
کمی بزرگ می شوم
تنم جوانه می زند..........
فقط دلم یواشکی تو را بهانه می کند
اگر چه در سرود و شعر دلم پر از چکاوک است
خودت بگو :
 بدون تو تولدم مبارک است؟
--------------------------------------------------------------------
امشب داشتم نامه چارلی چاپلین به دخترشو دوباره می خوندم .از یه قسمتش خیلی خوشم اومد:
" برهنگی بیماری عصر ماست.من پیرمردم و شاید حرفهای خنده دار می زنم،اما به گمان من تن عریان  تو باید مال کسی باشد که روح عریانش را دوست می داری.بد نیست اگر اندیشه تو در این باره مال ده سال پیش باشد ،مال دوران پوشیدگی.... نترس این ده سال تو را پیر تر نخواهد کرد."
-------------------------------------------------------------------
امشب دختر اردیبهشت  دقیقاً 19 ساله شد.(این لقبیه که آقای بیژن بهم داد.) 
بالا خره امتحانای میان ترم به هر بدبختی ،خوب یا بد، با تقلب و سلام و صلوات تموم شدن.همین قدر که دیکه استرس امتحان داشتنو ندارم کلی خوشحالم.

پنج شنبه سيزدهم ارديبهشت 1386 ساعت 22:43


امشب عقد یکی از دوستای من و الهام بود(دختر همسایه که هم اسم و همزاد الهام بود)یادش بخیر چه روزای خوبی با هم داشتیم.البته به قول الهام (خواهر خودم) اینا به من ربط نداره.من فعلاًدارم مراحل پیش ترشیدگی را طی می کنم و نباید به این اتفاقای سطحی توجه کنم وگرنه  نمی تونم یه ترشیده موفق (مثل خودش و بر و بچس) بشم و یه وقت مایه ننگ خانواده می شم . از شوخی گذشته از ته قلبم براشون آرزوی خوشبختی می کنم و بهشون تبریک می گم.

 

راستی حرف سن شد ،یاد تولدم افتادم که 2 هفته دیگست.( یعنی من 2 هفته دیگه xساله می شم.چه زود می گذرد این قافله عمر....!)خدا را شکر تا اون موقع امتحانام تموم شدن .اگر مجبور نشم واحدی را حذف کنم همه بچه ها را آیس پک مهمون می کنم.   

 

الهام و احسان و محسن دارن میرن تهران،برای نما یشگاه کتاب(من تا حالا نرفتم نمایشگاه .خوش به حالشون ) اما من باید بمونم و یکی یکی گند بزنم به همه امتحانام.شنبه مدار دارم که از اول ترم تا الان لاشم باز نکردم. امروزم فیزیکمو افتضاح کردم.همشم تقصیر خودمه.(بیچاره مامان ،همش دارم  روی اعصابش راه میرم،شایدم اون داره روی نرو من اسکی می کنه) زندگیم داره یکنواخت می شه،همون چیزی که همیشه ازش می ترسیدم، مثل زندگی مامان و خاله و ......واقعاً وحشتناکه برام. من همین جا به خودم قول می دم بعد از این امتحانای لعنتی یه تغییر اساسی توی خودم بدم.یعنی توی زندگیم.نمی ذارم به این زودی ها پیر بشم و از دست برم. کاش منم می تونستم مثل آقای بیژن باشم،محکم و در عین حال فوق العاده شاد.واقعاً روحیه و اخلاقشو تحسین می کنم.

 

یه دلم میگه باور کنم تمومش خرافات بوده و سر کاری،یه دلم میگه مثل همیشه زود تصمیم نگیرم وعجول نباشم.چون شاید دیگه راهی برای برگشت نباشه . اینقدر فکرمو مشغول حرفای خانم s  کرده بودم که جداً بعد از یه عمر رد این چیزا پا گذاشتم روی همه اعتقادات قبلیم(الآن اون دلم داره داد میزنه صبر کن ، هنوز زوده برای نا امیدی.قرارمون آخر اردیبهشت بود.اما دیگه دست خودم نیست میترسم اگر بیشتر از این ادامه بدم بدتر خرد بشم................. خدایا منو ببین.خواهش می کنم....)راستش می تر سم به خاطر حرف یه بنده خدا (هر چند هنوزم اطمینان دارم با بقیه بنده ها فرق داره)همین یه ذره اعتقادی هم که به خدا برام مونده از دست بدم،با این که می دونم نباید این بشه.می ترسم دوباره به بی اعتقادی و کثافت قبلیم برگردم . بازم همه اون سوالاکه آخرهمشون میرسه به بی عدالتیه خدا دارن توی مغزم بال بال می زنن و هیچ کسم هیچ جوابی براشون نداره،حتی خانم s .یعنی می شه خدا کسی را فراموش کنه؟

 چه قدر مزخرف گفتم........... برم تا دوباره نرسیدم به ارتداد و کتک کاری با خدا....

 

جاری باشید...........

 

 

تا دید فرشته خبر چین جرمم

فی الفور نمود ثبتش و راهی شد

گفتم اخوی مرو،خدا می بخشد

آن وقت تو این وسط کنف خواهی شد

ادامه.........

پنج شنبه ششم ارديبهشت 1386 ساعت 23:54


راستش من امروز اومده بودم یه چیز دیگه بنویسم اما وقتی نظر مهدی و هاجر را خواندم تصمیم گرفتم اول جواب اونا را بدم.
 
اول از همه هاجر جان در مورد اینکه میگی کاری که میکنن خوبه من اصلاً متوجه نیستم چرا(کاش یه ذره بیشتر توضیح می دادی تا من هم بفهمم.) این کار چه سودی داره جز اینکه مردمو تشویق به ریا کاری  می کنه؟واقعاً چه ارزشی داره من با یه قلب و ذهن پر از گناه یه ظاهر کاملاً پوشیده داشته باشم؟ اگر تو واقعاً یه دختر آزاد اندیشی (که البته من توی این موضوع شک ندارم.)به من بگو چرا باید همه مردم حجابی در یه سطح داشته باشن و آیا بهتر نیست این موضوع به سلیقه شخصی مردم واگذار بشه؟
 
تو نوشته هات گفته بودی اگر این کارا نکنن تهران و جاهای دیگه با کشورای غیر مسلمان فرقی نمی کنه ،ولی نگفته بودی چرا این فرق باید فقط توی ظاهر جامعه باشه درحالی که به قول یکی از زنده رودی ها فساد مالی و رشوه خواری و....(که توی جامعه مابیداد می کنن و باعث فقر اقتصادی و هزار مشکل دیگه می شن) دارن این جامعه مثلاً اسلامی را از درون می پوسونن و هیچ کسم به روی خودش نمی یاره؟از اون گذشته تو از تفاوت با کشور های  غیر اسلامی حرف می زنی اما هدف از این طرح بر قراری نظم و امنیت و اجرای قانون مدنیه. و جالب اینکه توی هیچ کشور اسلامی دیگه ای غیر از ایران حجاب یه قانون نیست.
 
حتی تو اگه یه سری به قرآن هم بزنی میبینی توی قرآن حجاب به عنوان یه توصیه جدی مطرح شده و همیشه در موردش گفته شده برای شما بهتر است اما هیچ وقت حرف از هیچ مجازاتی برای نداشتنش زده نشده.
 
گفته بودی نگاه زنانه، و من باز هم معنیه این حرفتون می فهمم . اگر از نظر تو بیان عقیده شخصی (که مخالف نظر تو باشه) نگاه زنانه به موضوعه دوستانه توصیه می کنم یه خورده بیشتر راجع به حرفت فکر کنی.
 
و باز هم گفته بودی حمایت از زنان خیابانی، اینو اطمینان داشته باش من هیچ وقت از هیچ زن خیابانی ،از هیچ بی بند وباری(البته از نوع تعریف خودم) و از هیچ فساد و لا قیدی و گناهی توی هیچ جامعه ایی حمایت نکردم و نمی کنم.من اینجا فقط حرف دلمو زدم و اگر هم بخوام از کسی دفاع بکنم اون خودم و تمام آدمایی هستن که به نظرم با این کار به شخصیت و شعورشون توهین می شه.
 
و آخرین مطلب اینکه گفته بودی من آش را زیادی شور کردم ،ای کاش اینطوربود،اما متاسفانه نبود.
 
و اما مهدی عزیز من یه معذرت خواهی به شما بدهکارم.قبول دارم من حرفم را بد بیان کردم که اول از همه امیدوارم  بذاری پای خستگی و عصبانیت و بعدم منو ببخشی(منم اون خطو پاک کردم تا دیگه دلخوری و اشتباه برای کسی پیش نیاد.)
 
جاری باشید.....
 
----------------------

روزانه

پنج شنبه ششم ارديبهشت 1386 ساعت 01:45


امروز تا دلت بخواد اکشن بود.از صبحش که با صدای جیغ زن همسایه بیدار شدم بگیر تا عصر که رفتم کلاس زبان .موقع رفتن خبری نبود  اما موقع برگشتن یکی از بچه ها گفت مفاسدی ها سر کوچه اموزشگاهن و همه را می ریزن بالا و می برن.سکته کردم.یکی از بچه ها گفت سوار شین من ردتون می کنم.خلاصه با هزار سلام و صلوات به خیر گذشت ولی تا اومدیم بگذریم هممون  مردیم از ترس.
اما خدایی خیلی عوضین اصلاً کاری ندارن طرف کیه و چی پوشیده،کافیه توی خیابون باشی تا بگیرنت،اونم فقط یه خیا بونای خاصی. انگار طرح پاکسازیه دخترا از خیابوناست.یه خانومی را بچه به بغل سوار کردن.به یکی دیگه به مانتو یا روسری رنگیش گیر میدن . مثلاً اینا اوج فساد و گناه توی یه جامعه ست!
 واقعاً که چی؟یعنی این کارا امنیت اجتماعی می یاره؟جداً نمی فهمن تا وقتی امنیت اخلاقی  نباشه امنیت اجتماعی هیچ معنایی نداره (که اونم با این کارا بدست نمی یاد.)
تا کی باید ما داد بزنیم به خدا نجابت به 10 سانت پارچه اضافه تر نیست؟
 حتی اگرم به فرض محال قبول کنیم وضع الان پوشش نهایت گناهه ،با این کارا اخرش گناه عینی را بتونن از جامعه پاک کنن با ذهنای پر از گناه (که مشکلشون با این کارا حل نمی شه و ایراد کارشون جای دیگه ست )می خوان چی کار بکنن؟
 بگذریم......اینم یه تبیه که می یاد و میره،هرچند عقده ای که توی هر کدوم از ما ایجاد می شه هیچ وقت از بین نمیره و نتیجه ش توی نسل بعد کاملاً مشخص خواهد بود.راستی محسن عزیز ممنون از نصیحت خوبت.حتماً سعی می کنم عمل کنم
 .بازم حرف دارم اما خیلی خسته م .بقیه ش باشه برای بعد
 
 جاری باشید
 
------------------
 
به راستی هیچ اندوهی از این سنگین تر نیست که بدانی راهی برای از دست نرفتن از دست رفته ها بوده است
 
.
 
 

من متولد شدم

سه شنبه چهارم ارديبهشت 1386 ساعت 22:58


اینجا می خوام خودم باشم.خود واقعیم.هر چند تلخ و شاید کثیف.بدون صورتکایی که بیرون از اینجا باید تحویل دیگران بدم تا بتونم بین شون باشم. تا اون جوری باشم که دیگران می خوان ،تا همه ازم راضی باشن،تا یه وقت دل کسی از دستم نشکنه.تااا........

می خوام برای دلم بنویسم و از دلم،از رویا هام ،از دلتنگیام.بدون ترس از قضاوت دیگران .(چقدر خوبه جایی باشه که هیچ کس نشناستت .)

اینجا دیگه فقط قراره دل من باشه و خدای دل من.خدایی که همه مون یه جورایی ، یه جایی ،به خاطر یه مصلحتایی جاش گذاشتیم و به جز قسم دروغ خوردن با اسمش چیزی ازش یادمون نمونده.....

 

-------------------------

امتحانای میان ترمم نزدیکن ،باید درس بخونم اما نمی دونم چرا هیچ رقمه درسم نمیاد.(چرا واقعاً؟)حالا تازه این وسط وبلاگ نوشتنم گرفته.انگار تا مجبور نشم چند تا واحدامو حذف کنم آدم نمی شم.

ذهنم واقعاً مشغوله.کاش زودتر خلاص بشم از این انتظار مسخره.دیگه داره خسته م می کنه.

فقط از خدا می خوام زودتر تموم شه...........

(اینقدر ذوق دارم که دلم نمیاد تمومش کنم.)

به قول زنده رودی ها

جاری باشید.....

-------------------------

اما گناه من نبود

اگر تو را برای من نوشته بودند

شاید من اشتباه میکردم

اما اگر شاید نبود

حتماً گناه من نبود

تو را با فاصله برای من نوشته بودند

(فریاد شیری)