هشت صبح دوشنبه 22/7/87 بیمارستان امام خمینی ساری- بخش آی سیو جنرال
.
اولین بار بود که به این بخش می اومدم
البته قبلا یک ماهی آی سیو ی بیمارستان قلب کار آموزی داشتم اما آی سیو قلب کجا و آی سیو ی جنرال کجا
از شانسم وقتی داشتم وارد بخش آی سیو ی جنرال می شدم یکی از همراهای مریض تا دید دارم وارد میشم با اشک خودشو چسبوند به من که بتونه وارد بشه ...یه پیرزن روستایی بود ...منم که هنوز اول صبحی گیج می زدم همین جور مونده بودم و مثل چوب خشکم زده بود !! تا اینکه نسیم دوستم اومد دم در و منو کشوند داخل
دقیقا مثل اولین روزی که اومدم بیمارستان برای اولین بار از اول صبح یکم از این محیط و جوش ترسیدم اما خوب من خیلی وقتا سعی می کنم کاملا مسلط و قوی نسبت به موقعیت ها عمل کنم و تسلیم شرایط نشم
خلاصه همه ی توانمو جمع کردم و با دوستم وارد تک تک اتاقاشدیم تا ببینم قضیه از چه قراره!
اکثر مریضا سالمند بودن و اغلب سالمندا هم کاملا بیهوش بودن با با دستگاه نفس می کشیدن و خلاصه انواع و اقسام تجهیزات به این بنده های خدا وصل بود....
2 تا بچه ی دو دوازده ساله هم دیدیم که واقعا وحشتناک بود...
برای اولین بار تو محیط بیمارستان گریه کردم ...پرستارها داشتن پانسماتاشو و زخماشو برر سی می کردن
البته پرستار که نه بهتره بگم فرشته ها! واقعا فرشته های زمینی رو امروز من به چشمم دیدم
اسم پسرک حسین بود ... بیدار بود ...لوله تراشه نداشت و خودش نفس می کشید
بیماریش تومور مغزی بود...
زخم بستر داشت
وحشتناک بود
تمام استخوتاش ا ز حالت طبیعی در اومده بودن
معلوم بود مدت زیادیه که تو این بخش بستریه
فرصت نشد اطلاعات دقیق بگیرم یعنی واقعا نتونستم
مریض بیدار تو دهنش ایر وی بود ..خیلی سخته...من که بیهوشی کار می کنم می دونم تحمل ایر وی برای برای مریض نیمه بیهوش سخته چه برسه به اینکه کاملا بیدار باشی...
چندین بار برای باز شدن راه هواییش ساکشن شد
بیدار بود....گریه می کرد....
یه بچه ی ده دوازده ساله تو اون وضعیت.... خدایا صبر بده
با هر یه قطره اشکی که اون می ریخت من هم پا به پاش گریه می کردم ....
نتونستم بیشتر اونجا بمونم ...اومدم تو رختکن یه چند دقیقه ای نشستم ....یکم آروم شدم...
چیزی نداشتم و ندارم که بگم جز اینکه خدایا همه ی مریض ها رو یا زود زود شفا بده یا اگه صلاح می دونی .... تا زیاد عذاب نکشن...
پرسنار باهاش حرف می زد و سرشو تکون می داد ...با هاش شوخی می کردن ...سر به سرش می ذاشتن....شرایط واقعا سختی بود
من که کم اوردم...
خلاصه تو رختکن که بودم مسئول بخش اومد و گفت شما ها دانشجوی کدوم ترم هستین و یکسرس اطلاعات ازمون گرفت بعدا کاشف به عمل ا ومد که امروز کار آموزی ما آی سیو جنرال نبوده!! ما ا شتباهی اومده بودیم!!!
خلاصه ما هم از خدا خواسته سریع لباس پوشیدیم و زدیم بیرون!!
اما اونچه که باید رو امروز دیدم
و فقط یه چیز
خدایا بابت این همه نعمت که بهم دادی شکرت...من خیلی دختر قدر نشناسی بودم...مشکلات ما در برابر مشکلات خیلی از اطرافیانمون هیچه! واقعا هیچه...اما ما ه میشه غر می زنیم و گله می کنیم
خدایا کمکم کن
می دونم کمکم می کنی
مثل همیشه دوست دارم خدا جونم ...بابت غر غرام معذرت! شکرت...
به ما لیاقت بده تا بتونیم اونی باشیم که تو می خوای...تو می پسندی.... و تو اراده می کنی....
اما با همه ی اینا خیلی دلم می خواد این روزا یکم بیشتر هوامو داشته باشی و یکم نازم رو بکشی!!!
--------
پ ن:
- گذشته رو نمیشه دور ریخت یا پنهان کرد .
.اما میشه ازش درس گرفت و از تک تک لحظه هاش برای بهتر شدن فردا ها کمک گرفت ....
- یه چیز واضح وجود داره ....اونم اینکه زندگی ادامه داره حتی وقتی خیلی ها نباشن یا حتی خیلی چیزا رو نداشته باشیم...
ولی میشه مطمئن بود که خدا همیشه هست و هوامونو داره و ما رو تا پای لغزش و پرتگاها می بره تا محک مون بزنه ....
آخر سر دستمونو رو همیشه می گیره و گاهی حتی بغلمون می کنه تا تو راه برگشت مسیر سختی که طی کردیم خستگی از تنتمون در بیاد
و یه بوس کو چولو از طرف فرشته ها برامون می فرسته
می دونی گاهی لازمه که به خدا نشون بدیم ما هم دوستش داریم حتی اگه دعا هامون رو به ظاهر مستجاب نکنه ...
حتی اگه شرایط به ظاهر ضد ما باشه
اما ایمان به همین عشق
عشق معبود می تونه ما رو به جایی برسونه که تو سخت ترین شرایط بگیم خدایا راضیم به رضای تو....اون لحظه فقط از خدا می تونیم آرامش و صبر بخواییم
و زندگی شاید یعنی همین لحظه های ناب خواستن و بوییدن عطر وجود او...
(راستی کسی از روح زنده رود خبری نداره؟ )