به زنده رود ، سایت بزرگ ایرانیان خوش آمدید.
به دستنوشته arashk نوشته شده توسط arashk خوش آمدید.

سعی در زیبایی کلام در پاسداری از سرزمین و دین بهی
1 2 3 4 5

جشن تیرگان

سه شنبه يازدهم تير ماه 1387 ساعت 03:33


جشن فرخنده تيرگان که آغاز آن از روز تير از ماه تير می باشد و به مدت ۹ روز ادامه دارد جشن تيرگان به همراه نوروز و مهرگان و سده از جمله مهمترين جشنهای ايرانيان است که در گذشته برای ايرانيان اهميت وافری داشت و اين جشن را با شکوه و زيبا برگزار می کردند در مورد فلسفه جشن تيرگان دو روايت جالب است روايت اول مربوط به قهرمان ملی ايرانيان آرش است که تقريبا همه ما با آن آشنا هستيم :

((ميان ايران و توران سالها جنگ وستيز بود در نبرد ميان افراسياب و منوچهر شاه ايران سپاه ايران شکست سختی می خورد اين واقعه در روز اول تير اتفاق می افتد و در گذشته اين روز برای ايرانيان عزای ملی بود و جالب است بدانيد هنوزم ديدار از خانواده های عزادار در اين روز ميان زرتشتيان رايج است سپاه ايران در مازندران به تنگنا می افتد سر انجام دو سوی نبرد به سازش در آمدند و برای آنکه مرز دو کشور مشخص شود و ستيز از ميان بر خيزد پذيرفتند از مازندران تيری به جانب خاور پرتاب کنند هر جا تير فرو آمد همان جا مرز دو کشور باشد و هيچ يک از دو کشور از آن فراتر نروند تا در اين گفتگو بودند فرشته زمين اسفنديارمذ پديدار شد و فرمان داد تير و کمان آوردند. آرش در ميان ايرانيان بزرگترين کماندار بود و به نيروی بی مانندش تير را دورتر از همه پرتاب می کرد . فرشته زمين به آرش گفت تا کمان بردارد و تيری به جانب خاور پرتاب کند.آرش دانست که پهنای کشور ايران به نيروی بازو و پرش تير او بسته است و بايد توش و توان خود را در اين را بگذارد.او خود را آماده کرد برهنه شد و بدن خود را به شاه و سپاهيان نمود و گفت ببينيد من تن درستم و گژی در وجودم نيست ولی می دانم چون تير را از کمان رها کنم همه نيرويم با تير از بدن بيرون خواهد آمد. آن گاه آرش تير و کمان را برداشت و بر بلندای کوه دماوند بر آمد و به نيروی خداداد تير را رها کردو خود بی جان بر زمين افتاد(درود بر روان پاکش).هرمز خدای بزرگ به فرشته باد فرمان داد تا تير را نگهبان باشد و از آسيب نگه دارد . تير از بامداد تا نيمروز در آسمان می رفت و از کوه و در و دشت می گذشت تا در کنار رود جيهون بر تنه درخت گردويی که بزرگتر از آن در گيتی نبود ؛نشست .آن جا را مرز ايران و توران جای دادند و هر سال به ياد آن جشن  گرفتند .جشن تيرگان در ميان ايرانيان از اين زمان پديدآمد.))

اما روايت دوم که  مربوط به فرشته باران يا تيشتر می باشد  و نبرد هميشگی ميان نيکی و بدی :((تيشتر فرشته باران است که در ده روز اول ماه بصورت جوانی پانزده ساله در می آيد و در ده روز دوم بصورت گاوی نر و در ده روز سوم بصورت اسب.تيشتر به شكل اسب زيباي سفيد زرين گوشي، با ساز و برگ زرين، به درياي کيهاني فرو رفت. در آنجا با ديو  خشکسالی (اپوش) كه به شكل اسب سياهي بود و با گوش و دم سياه خود ظاهري ترسناك داشت، رو به رو شد. اين دو به مدت سه شبانه روز بايکديگر به نبرد بر خواستند و تيشتر در اين نبرد شکست می خورد به نزد خدای بزرگ آمده و از او ياری و مدد می جويد و به خواست و قدرت پروردگار اين بار بر اهريمن خشکسالی پيروز می گردد.و آب ها توانستند بي مانع به مزارع و چراگاه ها جاري شوند. باد ابرهاي باران زا را كه از درياي گيهاني برمي خاستند به اين سو و آن سو راند، و باران هاي زندگي بخش بر هفت اقليم زمين فرو ريخت و به مناسبت اين پيروزی ايرانيان اين روز را به جشن می پردازند))

اما در مورد آداب و رسوم اين جشن و دوستانی که می خواهند اين جشن زيبا و نشاط آور را برگزار کنند.تاريخ شروع جشن ۱۳ تير ماه به تقويم زرتشتی و ۱۰ تير به تقويم خورشيدی است يکی از مراسمهايی که در ميان زرتشتيان رايج است رسم فال و کوزه می باشد در شب جشن معمولا خانواده ها ونزديکان دور هم جمع می شوند و هر يک آرزو و نام خود را روی کاغذ می نويسند و همگی  آنرا در يک کوزه می ريزند و در آنرا می گذارند و تمام شب را به شب نشينی و خواندن حافظ و شاهنامه می پردازند و روز جشن يکی از دختران جوان خانواده که هنوز ازدواج نکرده بايد در کوزه را بردارد و يکی از کاغذها را بيرون بياورد و به نام هر کسی که بود آرزوهای آن شخص بر آورده خواهد شد و تمام شعرهای خوانده شده به او تعلق می گيرد .در روز جشن هم  مانند تمام جشن های ديگر با شادی و سرور همراه است و مراسم آبريزان به ياد فرشته تيشتر(باران) و به خاطر گرمای تابستان و آب پاشيدن روی همديگر و خنک شدن از لذت جالبی بر خوردار است . در گذشته در آغاز جشن بعد از خوردن شيرينی بندی به نام تير و باد که از ۷ ريسمان به ۷ رنگ متفاوت بافته شده بود به دست می بستند و ۹ روز بعد در پايان ايام جشن اين بند را باز کرده و به باد می سپردند تا آرزوها و خواسته هايشان را به عنوان پيام رسان به همراه ببرد .جشن تيرگان بر تمامی ايرانيان فرخنده باد و اميدوارم به تمامی دوستان خوش بگذرد هميشه شاد و اهورايی باشيد.

به نام یزدان پاک

سه شنبه هفتم اسفند ماه 1386 ساعت 16:21


اسپندگان

 

اینک زمین را می‌ستاییم؛
     زمینی که ما را در بر گرفته است.
ای اََهوره‌مَزدا !
   زنان را می­ستاییم.
     زنانی را که از آن ِتو به شمار آیند
       و از بهترین اَشَه برخوردارند، می‌ستاییم.
اوستا - یسنا 38 - بند

 

جشن اِسپندگان یا اِسفندگان یا سِپَندارمَذگان یکی از جشن‌های ایرانی است که در گاه‌شماری جلالی روز۲۹ بهمن است برابر ۵ اسفند در گاه‌شماری باستانی می‌باشد. در گاه شمار باستانی ایران ماه ها سی روز تمام بوده و ماه آخر سی و پنج روز بوده است ولی در گاه شمار کنونی شش ماه نخست سال سی و یک روز است و ماه پایانی بیست و نه روز همین شده است که  اسپندگان از پنج اسپند به شش روز پیش تر جابجا گردد و در بيست و  نه ام بهمن باشد.  که در هر حال این روز در روز ۳۳۵ ام هر سال ایرانی است. سپندارمذ نام ماه پايانی سال و روز پنجم هر ماه بوده است.  چنانکه می دانید در گاه شمار ایرانی هر ماه سی روز بوده است که هر روز نامی ويژه خود داشته است، هر گاه نام یک روز با نام ماه برابر می گشته است آن روز را جشن می گرفتند، این جشن ها با پسوند "گان" در پس نام ماه نمايش داده می شوند مانند، مهرگان، بهمن گان و سپندارمذگان.

 

 سپندارمذگان یکی از جشن های کهن ایرانی آريایی است که کهن بودن آن به بيش از هفت هزار سال تاریخ بازمی گردد و آن پيش از دوران زرتشت است. امروزه اين جشن ها بيشتر در ميان زرتشتيان گرامی داشته می شود با این همه می توان گفت که همه اين جشنها غیر مذهبی و ايرانی هستند.

 

 

این واژه که در اوستایی:«سْپِنْتَه‌آرمَئیتی» (Spenta_Ârmaiti) می­باشد و نام چهارمین امشاسپند (چهارمین فروزه اهورامزدا) است، از دو بخش «سپنته»(Spenta) یا «سپند» به مانک پاک و مقدس و آرمئیتی»(Ârmaiti) به مانک فروتنی و بردباری روی گرفته استه است و مانک این دو با هم فروتنی ِپاک و مقدس است. این واژه در پهلوی «سپندارمت»(SpandÂrmat)  و در فارسی «سپندارمذ» و «اسفندارمذ» و اسپند «اسفند» شده است.

 

برخی پژوهشگران نگاهی ديگر به این واژه دارند و آرمئیتی را نه آرامی و فروتنی بلکه مادری دانسته اند که این دید نیز از نوشته های پهلوی دور نیست و در سپندارمذ اشاره به هم مادری و زایش و هم آرامی دارد.

 

بنابر اين، واژه «آرمئيتی» به تنهايی و يا به شكل «سپنته‌آرمئيتی» در آغاز، نام يا پاژنام «زمين» و به ويژه «زمين بارور» و يا «مادر زمين» بوده، و بعدها به فرشته يا ايزد پشتيبان زمین برگردانده مي‌شود.

 

پيشينيان ما، همانگونه كه زمين را زن يا مادر مي‌دانسته‌اند، آسمان را نيز مرد يا پدر بشمار مي‌آورده‌اند و تركيب‌های «مادرزمين» و «پدرآسمان» از همين جا برخاسته‌اند.

 

جشن اسپندگان:

 

سپندارمذ پاسبان تو باد / ز خرداد روشن روان تو باد

 

چون روز اسپند از ماه اسپند یا همان روز سپندارمذ فرا رسد جشن اسپندگان یا سپندارمذگان است. در ایرانیان باستان این روز را روز مادر و روز زمین می‌دانستند چرا که سپندار مذ لغب زمین است. یعنی گستراننده، مقدس و پاک و فروتن. زمین نماد عشق است چون با فروتنی، تواضع، آرامی و گذشت به همه عشق می‌ورزد. زشت و زیبا را به یک چشم می‌نگرد و همه را چون مادری در دامان پر مهر خود امان می‌دهد. به همین دلیل در فرهنگ باستان سپندارمذ  را نشانه ای برای عشق می دانستند.

 

يكی از صفت‌هايی  برای سپندارمذ نام می‌برند « گله اوبار(GELE OBWAR)» است. اوباردن به معنايی خوردن و بلعيدن است، يعنی او همه گله‌ و شكايت‌ها و رنج‌ها را را به خود می‌پذيرد، مثل زمين. او مثل زمينی است كه هم نيكان را خوراك می‌دهد، هم بدان را و هر بدی و آسیبی را كه به او زده شود، می‌پذيرد و شكايت و گله نمی‌كند. ناخرسندی نشان نمی‌دهد و رنج‌های خود را پنهان می‌كند و از بدی‌های ديگران در می‌گذرد.

 


اين امشاسپند چون موكل زن و زمين بود نگهبانی از مرزها را نيز بر عهده داشت و همان ايزدی است كه تير را برای آرش آماده كرد تا مرز ايران و توران را دوباره ترسيم كند و تير آرش را تا آن سوی يحون همراهی كرد.

 

فردوسی دانا در شاهنامه می‌سرايد:« سپندار مذ پاسبان تو باد / ز خرداد روشن روان تو باد»

 


امشاسپند سپندارمذ، نگهبان و ایزدبانوی زمین ِسرسبز و نشانی از باروری و زایش است. جشن «سپندارمذگان» یا «اسفندگان»، روز گرامیداشت زنان در ایران باستان بوده و این روز به نام «مرد‌گیران» یا «مژدگیران» یا «مزدگیران» (=هدیه گرفتن از مردان) نیز در ادبیات فارسی بكار رفته است. همانگونه در این باره ابوريحان بيرونی از اين جشن به نام يك جشن كهن ياد می‌كند و افزون می ‌كند كه اين روز و ماه از ديرباز جشن زنان شوهردار بوده و همسران بر آنان بخشش مي‌كرده‌اند. او همچنين به این می پردازد كه در آن زمان اين جشن را با نام «مردگيران» می شناخته‌اند، به اين چم [معنی] كه زنان از مردان خود هديه‌ای مي‌گرفته‌اند.

 

 

نامگذاری آخرين ماه زمستان بنام اسفند يا سپندارمذ از ويژگی باروری و زايندگی زمين سرچشمه گرفته است. چرا كه در همين ماه، نخستين جوانه‌ها از خاك سربرمی ‌زند و زايش دوباره زمين را نويد می‌دهد. از همين رو، مردمان ايرانی اين ماه و به ويژه روز پنجم آن كه با نام ماه همانند است (يعني اسفندروز از اسفندماه يا سپندارمذروز از سپندارمذماه) را روز گراميداشت بانوان می‌دانسته‌اند و در اين روز، مردان آيين‌هايی برای همسران خود برگزار می كرده  و هديه‌هايی به او می ‌داده‌اند كه شوربختانه آگاهی بيشتری از اين مراسم در دست نيست. همچنين بخاطر آغاز فصل رويش و زراعت، از اين روز با نام «جشن برزگران» كه خود همياران سپندارمذ در سبزاندن و باروری زمين هستند، ياد شده است. منابع موجود نشان می‌دهد كه جشن اسفندگان، مانند بسياری از ديگر جشن‌ها و آيين‌های ايرانی در انحصار هيچيك از اقوام يا اديان ايرانی نيست و به تمامی از  دانش نهفته در پديده‌‌های طبيعت و روابط انسانی برگرفته شده است.

 

در روز جشن اسپندگان دختران و زنان به مردان به نشانه مهرورزی و فروتنی و بزرگواری و عشق هدیه می دادند و مردان نیز زنان و دختران خانواده را بر تخت شاهی می نشانند و از آنها پی روی و فرمان بری می کردند و به ايشان هدیه می دادند و این روز یاداوری آن بود که مردان و پسران خواهران و هسمران خود را گرامی بدراند و چون این جشن تا پاسی دراز آدامه داشت و بسیار با شکوه بود هموراه گرامی داشت زن به مردان گوشزد می گردید.

 

در اينجا شايد اشاره به اين نكته هم نیکو باشد كه هر سه واژه ‌آرمئيتی، زمين و زن، از واژگان كهن آريايی يا هندواروپايی هستند كه با اندك دگرگونی هايی در ساختار ظاهری و تصريف آن‌ها، در بسياری از زبان‌های هندواروپايی رواج و گستردگی دارند. همچنين واژه «زن» با زندگی، و واژه «مرد» با مرگ و مردن در پيوند است. پيشينيان ما زن را از برای فرزندآوری، همواره زنده و زندگی ‌بخش می‌دانسته‌اند و مرد را نابارور و مرگ او را پايان هستی او بشمار می ‌آورده‌اند. به همين دليل نيز بوده است كه در دوران باستان نسل فرزندان را از جانب مادر می‌دانسته‌اند و اين ارتباط چندانی با نظام «مادر شاهی» يا «زن سالاری» نداشته است. كتيبه‌های موجود (به ويژه در ايذه) نشان می ‌دهد، حتی در دوران عيلاميان نيز با اينكه نظام مادرسالاری وجود نداشته است، اما همچنان در هنگام معرفی خود، گاه بجای نام پدر به ثبت نام مادر و مادران می پرداخته‌اند.  نيز باید اشاره داشت به  ترکیب های زیبایی چون سرزمين مادری و زبان مادری که خود به این باز می گردد که هند واروپايان به ويژه ایرانیان فَر، نژاد و نام و زبان را نیز از مادر می دانستند.

 

امروزه  اين جشن هنوز هم با نام «اسفندي» در بسياری از نواحی مركزی ايران، همچون اقليد، كاشان و محلات برگزار می‌شود و زنان در اين روز، برای خوشنودی ايزدبانوی پشتيبان باروری خود، آشی نيز می‌پزند كه بنام همين جشن، «آش اسفندی» ناميده می ‌شود. اين آيين در روستاهای پيرامون كاشان، همچون نَـشَـلج، اِستَـرك و نياسر، در نخستين روز اسفندماه برگزار می‌شود.

 

با نگاه به آنچه در نگاشته ها ی کهن و نو در این زمينه هست و به دستاويز آيين های که برای این روز برگذار می گشته می توان گفت که این روز به یکپارچگی، سراسر روز زن نبوده است ولی در گرامی داشت زايش و زن است و به زن نه به نشانه جنیست بلکه به نشانه مایه عشق و مهر نگاه می کند  و واقع این روز همان روز عشق است  که به واسطه زايش و فروتنی و آرامی زنان که سنبل عشق هستند این روز گرامی داشته می شود و هم زنان و هم مردان به هم هديه می دهند.

 

سپندارمذگان یا اسپندگان در روز گار نو در ایران

 

ایران در گذشته سرزمين جشن ها به شمار می رفته و مردم ایران در درون مايه خود مردمی هستند جشن دوست. امروزه می بینیم که چند سالی است که در میان مردم ایران نیز در پیروی از کشور های غربی هر ساله برای کسانی که دوستشان دارند  در روز و جشن ولنتاین هدیه می گیرند. جشن ولنتاين که دارای هم گونی بسیار با این جشن چند هزار ساله آريایی است تنها با چند روز فاصله یعنی بيست و شش بهمن ماه [چهاردهم فوریه] برگذار می شود این آيين  در ایران هم در سال های کنونی بسیار میان جوانان گسترده شده است. ميان ريشه های اين جشن و جشن ولنتاین ريشه های بسياری دیده می شود و نزدیکی فاصله زمانی نیز این گمان را پر رنگ تر می سازد که جشن ولنتاین از سوی کشور های غربی ، برداشتی  و دنباله ای از این جشن آریایی بشمار رود.

 

امروزه جای آن دارد که به جای پیروی از غربیان آیین های باستانی خود را دوباره شکوفا کنیم و سپندامذگان را خجسته و گرامی بداریم.

 

همان طور که می بینید هم زمان با گسترش آیین غربی ولنتاین گروه زیادی از ایرانیان ميهن دوست نیز این سالها آغاز به کوشش های در برپایی آیین  کهن اسپندگان داشته اند که شوربختانه این جشن مورد حمایت های کافی قرار نگرفته است. در سال گذشته شاهد برگذاری این جشن در میان گروه های کوچک از جوانان ایران دوست بودیم که با امکانات کم چون اینترنت کوشیدند که آن را باز یاداوری نمایند. ولی بيشتر در رسانه های بيرون مرزی و اینترنت با جستار های گوناگون به آن پرداخته میشود که میزان زیادی جستار های از این دست، در وبلاگ ها، خود نشان از این دارد که این جشن در حال نو شکوفایی خود به سر می برد.

 

«مي‌ستاييم اين زمين را، مي‌ستاييم آن آسمان را، مي‌ستاييم روان‌هاي جانوران سودمند را، مي‌ستاييم روان‌هاي مردان پيرو راستي را، مي‌ستاييم روان‌هاي زنان پيرو راستي را، در هر سرزميني كه زاده شده باشند، مردان و زناني كه براي پيروزي آيين راستي، كوشيده‌اند، مي‌كوشند و خواهند كوشيد» (اوستا، فروردين‌يشت، بند 153 و 154).

 

سرچشمه:

 

گثها – سورده های اشو زرتشت سپنتمان

 

اوستا – هاشم رضی

 

دانشنامه اینترنتی ویکیپدیا

 

خبرگزاری اینترنتی میراث فرهنگی

 

سایت و پژوهشگاه آریا بوم

 

 

فرایند دگرگونی حافظ

پنج شنبه بيست و ششم مهر ماه 1386 ساعت 14:12


فرايند دگرگونی حافظ

 

 

بخش پايانی

 

 

منم که گوشه میخانه خانگاه من است / دعای پیر مغان ورد صبحگاه من است

 

 

مگر به تیغ اجل خیمه برکنم ور نه /  رمیدن از در دولت نه رسم و راه من است

 

 

از آن زمان که بر این آستان نهادم روی /  فراز مسند خورشید تکیه گاه من است

 

 

می بینیم حافظ چون رهرویی که راه را بدرستی شناخته زدن دری دیگر را بیهوده می بیند و بر آستان پیر مغان سرمیسپارد و دعای پیر مغان را هر بامداد نیایش صبحگاهان خویش می نماید.در انجمن مغانست که پرتوی خداوندی را می بیندو در آن پرده چیزها می بیند که کسی را یارای شنیدن آن نیست:

 

 

در خرابات مغان نور خدا می بینم  /  این عجب بین که چه نوری زکجا می بینم

 

 

جلوه بر من مفروش ای ملک الحاج که تو /  خانه می بینی و من خانه خدا می بینم

 

 

هر دم از روی تو نقشی زندم راه خیال /  با که گویم که در این پرده چه ها می بینم

 

 

و به سخنی دگر می گوید:

 

 

من این حروف نوشتم چنان که غیر ندانست / تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی

 

 

برای دریافت سخن حافظ در پیوند با پیرو سالار انجمن مغان که زرتشت است باید با ویژگی های انجمن و باورهای زرتشت پیشاپیش آشنایی داشت تا در زبان رازگونه حافظ نشان آشکار وابستگی او را به زرتشت باز یافت:

 

 

ما محرمان خلوت انسیم غم مخور/ با یارآشنا سخن آشنا بگو

 

 

جان پرور است قصه ارباب معرفت/ رمزی برو بپرس و حدیثی بیا بگو

 

 

آن کس که منع ما زخرابات می کند / گو در حضور پیر من این ماجرا بگو

 

 

و در حقایق زمانی بر وی گشوده می شود که به آیین اهورایی زرتشت روی آورده است:

 

 

آن روز بر دلم در معنی گشوده شد / کز ساکنان در گه پیر مغان شدم

 

 

اشعاربسیار است و گفتن تمام آنها از حد و اندازه این وبلاگ ساده خارج است به دوستان گرامی که مایل هستند در این رابطه بیشتر مطالعه کنند توصیه می کنم حتما کتاب پیر مغان نوشته استاد گرامی آقای ابولقاسم پرتو را مطالعه کنند (هر چند از چاپ این کتاب سالهاست که می گذرد و پیدا کردن آن در بازار سخت می باشد )در هر صورت سعی کردم تا بخشهایی از این کتاب کوچک ولی ارزشمند را برایتان بازگو کنم .شعر دیگری که در ادامه برایتان بازگو می کنم حاوی نکات و سخنان نا گفته بسیار است که شاید هر یک از ما آنرا بسیار شنیده باشیم اما به سادگی و طوطی وار از کنار آن گذشته باشیم.در این سروده حافظ چند نکته ای را که درباره پرورشی که در انجمن مغان یافته از زبان پیر مغان باز می گوید.نخست آنکه وجود آدمی از هر گونه وابستگی به چگونگی های زمینی و زمانی کاملا آزاد است و توانایی گزینش نیک از بد را داردپس نباید از گمشدگان لب دریا چیزی را بخواهد که خود دارد.دیگر آنکه دریافت حقیقت و روشن بینی را تنها به تنی چند برگزیده نداده اند(چیزی که در اسلام شیعی بسیار بر آن تاکید دارند و 14 نفر را به صورت موروثی صاحب بی چون و چرای اسرار الهی می دانند)پس این جام جهان بین تنها به یکی دو تن داده نشده است و همه کس می توانند آنرا داشته باشند و برابر است با اندیشه بلند پرواز و ژرف نگر که همگان اگر بخواهند از آن بهره دارند .چرا که خداوند که ناب خرد است و دهنده خرد آن را به همه بخشیده است .و صد افسوس که دریافت حقیقت و روشنایی را که خود در فرهنگ مانا و اهورایی خویش داریم از بیگانگان درخواست می کنیم:

 

 

سال ها دل طلب جام جم از ما می کرد/ وان چه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد

 

 

گوهری کز صدف کون و مکان بیرون است / طلب از گمشدگان لب دریا می کرد

 

 

مشکل خوش بر پیر مغان بردم دوش/ کو به تایید نظر حل معما می کرد

 

 

دیدمش خرم وخندان و قدح باده به دست/ وندر آن آینه سد گونه تماشا می کرد

 

 

گفتم این جام جهان بین به تو کی داد حکیم/ گفت آن روز که این گنبد مینا می کرد

 

 

بیدلی در همه احوال خدا با او بود / او نمی دیدش و ازدور خدایا می کرد

 

 

این همه شعبده خویش که می کرد اینجا / سامری پیش عصا و ید بیضا می کرد

 

 

گفت آن یار کزو گشت سردار بلند / جرمش این بود که اسرار هویدا می کرد

 

 

فیض روح القدس ار باز مدد فرماید /  دیگران هم بکنند آن چه مسیحا می کرد

 

 

 

 

شاید ما نیز بهتر باشد که خاموش بنشینیم وبیشتر از این سخن را به درازا نکشیم چرا که مانند حلاج هویدا کردن اسرار باعث به بالا رفتن سر به دار  انجامد.

 

 

 

 

 

فرایند دگرگونی حافظ 4

سه شنبه بيست و چهارم مهر ماه 1386 ساعت 22:45


فرايند دگرگونی حافظ

 

 

بخش چهارم

 

 

دیدیم که حافظ راه خود را یافته و به دیر مغان روی می آورد و در کوتاه زمانی در می یابد که گزینشی درست انجام داده است و در فرجام راه خویش به آنچه خواست رسیده است:

 

 

چرا ز کوی خرابات روی برتابم /  کزین بهم به جهان هیچ رسم و راهی نیست

 

 

یا:

 

 

به ترک خدمت پیر مغان نخواهم گفت / چرا که مصلحت خود در آن نمی بینم

 

و اینک برای در نوردیدن راه راستی و نیکی راهبر شایسته و دلخواه خود را یافته:

 

 

گر مرشد من پیر مغان شد چه تفاوت /  در هیچ سری نیست که سری ز خدا نیست

 

و در دیر مغان است که به چنان شور و شعفی می رسد که آنرا از بهشت نیز برتر می داند(یادم می آید سر کلاسهای تفسیر گاتهای دکتر وحیدی از اینکه به آنچه سالها در پی آن بودم دست یافتم در پوست خودم نمی گنجیدم):

 

 

قصر فردوس به پاداش عمل می بخشند /  ما که رندیم و گدا دیر مغان ما را بس

 

 

یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم  /  دولت صحبت آن مونس جان ما را بس

 

 

از در خویش خدایا به بهشتم نفرست /  که سر کوی تو از کون و مکان ما را بس

 

براستی که چه تفاوتی است برای عاشق دلباخته که یار خویش را در قصر برین ببیند یا در خرابه های شهر ؟مقصود یار است و دیدار وی و عاشق واقعی لحظات بودن در کنار یار خویش را با تمام ثروت و مکنت دنیا عوض نمی کند اگر مقصود وصال است و دیدار پس به بهشت دیگر چه حاجتیست؟

 

 

تنها کسی که می تواند به سرگشتی او پایان بخشد پیر مغان است:

 

گرم نه پیر مغان در به روی بگشاید / کدام در بزنم چاره از کجا جویم

 

 

او که تشنه آگاهی است سخنان پیر مغان را با دل و جان می نیوشد:

 

 

من که خواهم ننوشم به جز از رواق خم / چه کنم گر سخن پیر مغان ننیوشم

 

پیوندش با پیر مغان چنان استوار است که می گوید:

 

 

حافظ جناب پیر مغان جای دولت است /  من ترک خاکبوسی این در نمی کنم

 

در دیر مغان وی را گرامی می دارند زیرا که آتش دل او را با آتش دیر یکسان دیده اند:

 

 

از آن به دیر مغانم عزیز می دارند / که آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست

 

به یاد زنده یاد استاد پورداوود که چه زیبا سروده بودند:

 

 

گر از ستم گیتی آتشکده شد خاموش /  در کاخ دل افروزم کانون اوستا را

 

 

 

 

فرایند دگرگونی حافظ 3

جمعه بيستم مهر ماه 1386 ساعت 18:36


فرايند دگرگونی حافظ

 

بخش سوم

 

اندیشه صوفیان که به رضا و تقدیر و سرنوشت پذیری معتقدند با حافظی که می خواهد ((فلک را بشکافد و طرحی نو در اندازد)) و(( چرخ بر هم زند ار غیر مرادش گردد)) سر سازگاری ندارد. در داستانها آمده درویشی در دجله افتاد و شنا نمی دانست یکی گفت از کناره که خواهی تا کسی را بیاگاهانم تا تو را برکشد .گفتا نه.گفتا خواهی فرو روی؟گفتا نه.گفت پس چه خواهی ؟گفت آنچه خدا خواهد مرا با خواست چه کار است! .در این نوع اندیشه ساده ترین و بایسته ترین نیازهای زندگی نیز به شمار خواست الهی گذاشته می شود.سخن حافظ اینست که آدمی باید بکوشد و از راه خدمت و تلاش است که می تواند پرده های میان خود از زمین و سپهر را تا شهریاری و ملکوت خداوند را بردارد.هر چند که خدا مهربان است ولی تو اگر درد خود را پنهان داری درمان نخواهد کرد:

 

ز ملک تا ملکوتش حجاب بردارند /  هر آنکه خدمت جام جهان نما بکند

 

طبیب عشق مسیحا دم است و مشفق لیک  /  چو درد در تو نبیند که را دوا بکند

از این روی است که حافظ سرخورده از سوفیگری و نیافتن یک پیر راستین از خانقاه به سوی میکده می رود:

 

سر ز حسرت به در میکده ها بر کردم  /  چون شناسای تو در صومعه یک پیر نبود

اینک جهان دیگری بسوی او آغوش گشوده است .جهان طرب و عیش و ناز و نوش .حافظ از خانگاه به میخانه می رود زیرا که از مستی پرهیزگاری ریاکانه سوفیان کژاندیش به هوش آمده است:

 

ز خانقاه به میخانه می رود حافظ  /  مگر ز مستی زهد ریا به هوش آمد

بها زندگی او فرا رسیده است .بهار جوانی ولی در سالهای آستانه پیری.گویی خامی با پختگی در هم آمیخته است.اینان که در میخانه اند دل به مستی راستین سپرده اند :

 

صبا به تهنیت پیر می فروش آمد  /  که موسم طرب و عیش و ناز و نوش آمد

 

هوا مسیح نفس گشت و باد نافه گشای  /   درخت سبز شد و مرغ در خروش آمد

 

تنور لاله چنان بر فروخت باد بهار /  که غنچه غرق عرق گشت و گل به جوش آمد

 

به گوش هوش نیوش از من و به عشرت کوش  /  که این سخن سحر از هاتفم به گوش آمد

با باورهای زرتشتی روبرو است می داند چون اهریمن برود سروش یا جان ایزدی (آوای خداوندی) در خواهد رسید

 

زفکر تفرقه باز آی تا شوی مجموع  /  به حکم آن که چو شد اهرمن سروش آمد

 

چه جای صحبت نا محرم است مجلس انس  /  سر پیاله بپوشان که خرقه پوش آمد

از میکده است که آرام آرام به سوی خرابات مغان کشیده می شود چرا که میکده به خرابات نزدیک است.در هیچ یک ترشروی تن آزار سرنوشت پذیر راه نیست (آنچه امروز به نام دین انجام می دهند).می داند ویا این راز بر او آشکار می شود که در دیر مغان نیز نوشابه ای در کار است که مست کننده جسم و تن نیست بلکه توان بخش دل و جان است:

 

ای گدای خانقه برجه که در دیر مغان  /  می دهند آبی که دلها را توانگر می کند

گفت و گویی دارد با یاری گمنام که دستش را می گیرد و او را بسوی خرابات مغان راهنمایی می کند:

 

گفتم هوای میکده غم می برد ز دل  /  گفتا :خوش آن کسان که دلی شادمان کنند

 

گفتم:           شراب و خرقه نه آیین مذهب است  /  گفت: این عمل به مذهب پیر مغان کنند

 

 

 

فرایند دگرگونی حافظ2

چهارشنبه هجدهم مهر ماه 1386 ساعت 01:50


فرایند دگرگونی حافظ

 

 

 

بخش دوم

 

 

 

در این بخش سعی داریم به دورانی از زندگی حافظ بپردازیم که وی هنوز راه خویش را پیدا نکرده اما به جستجوی باورهایی برخاسته است که از دروغ و دعا تهی باشد .باورهایی که نه به بهانه بهشت که به انگیزه پیوند جان با جانان گدایان کوی خدا را از بندگی هر دو جهان آزاد کند:

 

 

 

برو به کار خود ای واعظ این چه فریاد است  /  مرا فتاد دل از ره تو را چه افتاده است

 

 

 

به کام تا نرساند مرا لبش چون نای  /  نصیحت همه عالم به گوش من باد است

 

 

 

گدای کوه تو از هشت خلد مستغنی است  /  اسیر عشق تو از هر دو عالم آزاد است

 

 

 

برو فسانه مخوان و فسون مدم حافظ  /  کزین فسانه و افسون مرا بسی یاد است

 

 

 

در این مرحله حافظ سوفی می شود از همنشینی با درویشان سرافراز است با خود می گوید اگر آب زندگی باید پیوستن به درویشان شاید:

 

 

 

روضه خلد برین خلوت درویشان است  /  مایه محتشمی خدمت درویشان است

 

 

 

دولتی را که نباشد غم از آسیب و زوال  /  بی تکلف بشنو دولت درویشان است

 

 

 

از کران تا به کران لشکر ظلم است ولی  /  از ازل تا به ابد فرصت درویشان است

 

 

 

حافظ ار آب حیاط ازلی می خواهد  /  منبعش خاک در خلوت درویشان است

 

 

 

بزرگترین آرزویش دولت فقر است:

دولت فقر خدایا به من ارزانی دار  /  کاین کرامت سبب حشمت و تمکین من است

 

 

 

پذیرای پذیرش(( رضا)) سپردگی ((توکل))و سرنوشت ((جبر )) است:

 

 

 

رضا به داده بده وز جبین گره بگشای  /  که بر من و تو در اختیار نگشادست   

 

 

 

    تکیه بر تقوی و دانش در طریقت کافری است  /    راهرو گر سد هنر دارد توکل بایدش

 

 

 

باور دارد که در آمرزش خداوند همواره باز است:

 

 

 

لطف الهی بکند کار خویش   /  مژده رحمت برساند سروش

 

 

 

لطف خدا بیشتر از جرم ماست  /  نکته سر بسته چه گویی خموش

 

 

 

باور دارد که بی راهبر (پیر) نمی توان در راه (طریقت) گام برداشت:

 

 

 

به کوی عشق منه بی دلیل راه قدم  /  که من به خویش نمودم سد اهتمام و نشد

 

 

 

اندک اندک