به زنده رود ، سایت بزرگ ایرانیان خوش آمدید.
به دستنوشته arashk نوشته شده توسط ارشک شا ه اشکاني خوش آمدید.

سعی در زیبایی کلام در پاسداری از سرزمین و دین بهی
1 2 3 4 5

جشن تیرگان

سه شنبه يازدهم تير ماه 1387 ساعت 03:33


جشن فرخنده تيرگان که آغاز آن از روز تير از ماه تير می باشد و به مدت ۹ روز ادامه دارد جشن تيرگان به همراه نوروز و مهرگان و سده از جمله مهمترين جشنهای ايرانيان است که در گذشته برای ايرانيان اهميت وافری داشت و اين جشن را با شکوه و زيبا برگزار می کردند در مورد فلسفه جشن تيرگان دو روايت جالب است روايت اول مربوط به قهرمان ملی ايرانيان آرش است که تقريبا همه ما با آن آشنا هستيم :

((ميان ايران و توران سالها جنگ وستيز بود در نبرد ميان افراسياب و منوچهر شاه ايران سپاه ايران شکست سختی می خورد اين واقعه در روز اول تير اتفاق می افتد و در گذشته اين روز برای ايرانيان عزای ملی بود و جالب است بدانيد هنوزم ديدار از خانواده های عزادار در اين روز ميان زرتشتيان رايج است سپاه ايران در مازندران به تنگنا می افتد سر انجام دو سوی نبرد به سازش در آمدند و برای آنکه مرز دو کشور مشخص شود و ستيز از ميان بر خيزد پذيرفتند از مازندران تيری به جانب خاور پرتاب کنند هر جا تير فرو آمد همان جا مرز دو کشور باشد و هيچ يک از دو کشور از آن فراتر نروند تا در اين گفتگو بودند فرشته زمين اسفنديارمذ پديدار شد و فرمان داد تير و کمان آوردند. آرش در ميان ايرانيان بزرگترين کماندار بود و به نيروی بی مانندش تير را دورتر از همه پرتاب می کرد . فرشته زمين به آرش گفت تا کمان بردارد و تيری به جانب خاور پرتاب کند.آرش دانست که پهنای کشور ايران به نيروی بازو و پرش تير او بسته است و بايد توش و توان خود را در اين را بگذارد.او خود را آماده کرد برهنه شد و بدن خود را به شاه و سپاهيان نمود و گفت ببينيد من تن درستم و گژی در وجودم نيست ولی می دانم چون تير را از کمان رها کنم همه نيرويم با تير از بدن بيرون خواهد آمد. آن گاه آرش تير و کمان را برداشت و بر بلندای کوه دماوند بر آمد و به نيروی خداداد تير را رها کردو خود بی جان بر زمين افتاد(درود بر روان پاکش).هرمز خدای بزرگ به فرشته باد فرمان داد تا تير را نگهبان باشد و از آسيب نگه دارد . تير از بامداد تا نيمروز در آسمان می رفت و از کوه و در و دشت می گذشت تا در کنار رود جيهون بر تنه درخت گردويی که بزرگتر از آن در گيتی نبود ؛نشست .آن جا را مرز ايران و توران جای دادند و هر سال به ياد آن جشن  گرفتند .جشن تيرگان در ميان ايرانيان از اين زمان پديدآمد.))

اما روايت دوم که  مربوط به فرشته باران يا تيشتر می باشد  و نبرد هميشگی ميان نيکی و بدی :((تيشتر فرشته باران است که در ده روز اول ماه بصورت جوانی پانزده ساله در می آيد و در ده روز دوم بصورت گاوی نر و در ده روز سوم بصورت اسب.تيشتر به شكل اسب زيباي سفيد زرين گوشي، با ساز و برگ زرين، به درياي کيهاني فرو رفت. در آنجا با ديو  خشکسالی (اپوش) كه به شكل اسب سياهي بود و با گوش و دم سياه خود ظاهري ترسناك داشت، رو به رو شد. اين دو به مدت سه شبانه روز بايکديگر به نبرد بر خواستند و تيشتر در اين نبرد شکست می خورد به نزد خدای بزرگ آمده و از او ياری و مدد می جويد و به خواست و قدرت پروردگار اين بار بر اهريمن خشکسالی پيروز می گردد.و آب ها توانستند بي مانع به مزارع و چراگاه ها جاري شوند. باد ابرهاي باران زا را كه از درياي گيهاني برمي خاستند به اين سو و آن سو راند، و باران هاي زندگي بخش بر هفت اقليم زمين فرو ريخت و به مناسبت اين پيروزی ايرانيان اين روز را به جشن می پردازند))

اما در مورد آداب و رسوم اين جشن و دوستانی که می خواهند اين جشن زيبا و نشاط آور را برگزار کنند.تاريخ شروع جشن ۱۳ تير ماه به تقويم زرتشتی و ۱۰ تير به تقويم خورشيدی است يکی از مراسمهايی که در ميان زرتشتيان رايج است رسم فال و کوزه می باشد در شب جشن معمولا خانواده ها ونزديکان دور هم جمع می شوند و هر يک آرزو و نام خود را روی کاغذ می نويسند و همگی  آنرا در يک کوزه می ريزند و در آنرا می گذارند و تمام شب را به شب نشينی و خواندن حافظ و شاهنامه می پردازند و روز جشن يکی از دختران جوان خانواده که هنوز ازدواج نکرده بايد در کوزه را بردارد و يکی از کاغذها را بيرون بياورد و به نام هر کسی که بود آرزوهای آن شخص بر آورده خواهد شد و تمام شعرهای خوانده شده به او تعلق می گيرد .در روز جشن هم  مانند تمام جشن های ديگر با شادی و سرور همراه است و مراسم آبريزان به ياد فرشته تيشتر(باران) و به خاطر گرمای تابستان و آب پاشيدن روی همديگر و خنک شدن از لذت جالبی بر خوردار است . در گذشته در آغاز جشن بعد از خوردن شيرينی بندی به نام تير و باد که از ۷ ريسمان به ۷ رنگ متفاوت بافته شده بود به دست می بستند و ۹ روز بعد در پايان ايام جشن اين بند را باز کرده و به باد می سپردند تا آرزوها و خواسته هايشان را به عنوان پيام رسان به همراه ببرد .جشن تيرگان بر تمامی ايرانيان فرخنده باد و اميدوارم به تمامی دوستان خوش بگذرد هميشه شاد و اهورايی باشيد.

به نام یزدان پاک

سه شنبه هفتم اسفند ماه 1386 ساعت 16:21


اسپندگان

 

اینک زمین را می‌ستاییم؛
     زمینی که ما را در بر گرفته است.
ای اََهوره‌مَزدا !
   زنان را می­ستاییم.
     زنانی را که از آن ِتو به شمار آیند
       و از بهترین اَشَه برخوردارند، می‌ستاییم.
اوستا - یسنا 38 - بند

 

جشن اِسپندگان یا اِسفندگان یا سِپَندارمَذگان یکی از جشن‌های ایرانی است که در گاه‌شماری جلالی روز۲۹ بهمن است برابر ۵ اسفند در گاه‌شماری باستانی می‌باشد. در گاه شمار باستانی ایران ماه ها سی روز تمام بوده و ماه آخر سی و پنج روز بوده است ولی در گاه شمار کنونی شش ماه نخست سال سی و یک روز است و ماه پایانی بیست و نه روز همین شده است که  اسپندگان از پنج اسپند به شش روز پیش تر جابجا گردد و در بيست و  نه ام بهمن باشد.  که در هر حال این روز در روز ۳۳۵ ام هر سال ایرانی است. سپندارمذ نام ماه پايانی سال و روز پنجم هر ماه بوده است.  چنانکه می دانید در گاه شمار ایرانی هر ماه سی روز بوده است که هر روز نامی ويژه خود داشته است، هر گاه نام یک روز با نام ماه برابر می گشته است آن روز را جشن می گرفتند، این جشن ها با پسوند "گان" در پس نام ماه نمايش داده می شوند مانند، مهرگان، بهمن گان و سپندارمذگان.

 

 سپندارمذگان یکی از جشن های کهن ایرانی آريایی است که کهن بودن آن به بيش از هفت هزار سال تاریخ بازمی گردد و آن پيش از دوران زرتشت است. امروزه اين جشن ها بيشتر در ميان زرتشتيان گرامی داشته می شود با این همه می توان گفت که همه اين جشنها غیر مذهبی و ايرانی هستند.

 

 

این واژه که در اوستایی:«سْپِنْتَه‌آرمَئیتی» (Spenta_Ârmaiti) می­باشد و نام چهارمین امشاسپند (چهارمین فروزه اهورامزدا) است، از دو بخش «سپنته»(Spenta) یا «سپند» به مانک پاک و مقدس و آرمئیتی»(Ârmaiti) به مانک فروتنی و بردباری روی گرفته استه است و مانک این دو با هم فروتنی ِپاک و مقدس است. این واژه در پهلوی «سپندارمت»(SpandÂrmat)  و در فارسی «سپندارمذ» و «اسفندارمذ» و اسپند «اسفند» شده است.

 

برخی پژوهشگران نگاهی ديگر به این واژه دارند و آرمئیتی را نه آرامی و فروتنی بلکه مادری دانسته اند که این دید نیز از نوشته های پهلوی دور نیست و در سپندارمذ اشاره به هم مادری و زایش و هم آرامی دارد.

 

بنابر اين، واژه «آرمئيتی» به تنهايی و يا به شكل «سپنته‌آرمئيتی» در آغاز، نام يا پاژنام «زمين» و به ويژه «زمين بارور» و يا «مادر زمين» بوده، و بعدها به فرشته يا ايزد پشتيبان زمین برگردانده مي‌شود.

 

پيشينيان ما، همانگونه كه زمين را زن يا مادر مي‌دانسته‌اند، آسمان را نيز مرد يا پدر بشمار مي‌آورده‌اند و تركيب‌های «مادرزمين» و «پدرآسمان» از همين جا برخاسته‌اند.

 

جشن اسپندگان:

 

سپندارمذ پاسبان تو باد / ز خرداد روشن روان تو باد

 

چون روز اسپند از ماه اسپند یا همان روز سپندارمذ فرا رسد جشن اسپندگان یا سپندارمذگان است. در ایرانیان باستان این روز را روز مادر و روز زمین می‌دانستند چرا که سپندار مذ لغب زمین است. یعنی گستراننده، مقدس و پاک و فروتن. زمین نماد عشق است چون با فروتنی، تواضع، آرامی و گذشت به همه عشق می‌ورزد. زشت و زیبا را به یک چشم می‌نگرد و همه را چون مادری در دامان پر مهر خود امان می‌دهد. به همین دلیل در فرهنگ باستان سپندارمذ  را نشانه ای برای عشق می دانستند.

 

يكی از صفت‌هايی  برای سپندارمذ نام می‌برند « گله اوبار(GELE OBWAR)» است. اوباردن به معنايی خوردن و بلعيدن است، يعنی او همه گله‌ و شكايت‌ها و رنج‌ها را را به خود می‌پذيرد، مثل زمين. او مثل زمينی است كه هم نيكان را خوراك می‌دهد، هم بدان را و هر بدی و آسیبی را كه به او زده شود، می‌پذيرد و شكايت و گله نمی‌كند. ناخرسندی نشان نمی‌دهد و رنج‌های خود را پنهان می‌كند و از بدی‌های ديگران در می‌گذرد.

 


اين امشاسپند چون موكل زن و زمين بود نگهبانی از مرزها را نيز بر عهده داشت و همان ايزدی است كه تير را برای آرش آماده كرد تا مرز ايران و توران را دوباره ترسيم كند و تير آرش را تا آن سوی يحون همراهی كرد.

 

فردوسی دانا در شاهنامه می‌سرايد:« سپندار مذ پاسبان تو باد / ز خرداد روشن روان تو باد»

 


امشاسپند سپندارمذ، نگهبان و ایزدبانوی زمین ِسرسبز و نشانی از باروری و زایش است. جشن «سپندارمذگان» یا «اسفندگان»، روز گرامیداشت زنان در ایران باستان بوده و این روز به نام «مرد‌گیران» یا «مژدگیران» یا «مزدگیران» (=هدیه گرفتن از مردان) نیز در ادبیات فارسی بكار رفته است. همانگونه در این باره ابوريحان بيرونی از اين جشن به نام يك جشن كهن ياد می‌كند و افزون می ‌كند كه اين روز و ماه از ديرباز جشن زنان شوهردار بوده و همسران بر آنان بخشش مي‌كرده‌اند. او همچنين به این می پردازد كه در آن زمان اين جشن را با نام «مردگيران» می شناخته‌اند، به اين چم [معنی] كه زنان از مردان خود هديه‌ای مي‌گرفته‌اند.

 

 

نامگذاری آخرين ماه زمستان بنام اسفند يا سپندارمذ از ويژگی باروری و زايندگی زمين سرچشمه گرفته است. چرا كه در همين ماه، نخستين جوانه‌ها از خاك سربرمی ‌زند و زايش دوباره زمين را نويد می‌دهد. از همين رو، مردمان ايرانی اين ماه و به ويژه روز پنجم آن كه با نام ماه همانند است (يعني اسفندروز از اسفندماه يا سپندارمذروز از سپندارمذماه) را روز گراميداشت بانوان می‌دانسته‌اند و در اين روز، مردان آيين‌هايی برای همسران خود برگزار می كرده  و هديه‌هايی به او می ‌داده‌اند كه شوربختانه آگاهی بيشتری از اين مراسم در دست نيست. همچنين بخاطر آغاز فصل رويش و زراعت، از اين روز با نام «جشن برزگران» كه خود همياران سپندارمذ در سبزاندن و باروری زمين هستند، ياد شده است. منابع موجود نشان می‌دهد كه جشن اسفندگان، مانند بسياری از ديگر جشن‌ها و آيين‌های ايرانی در انحصار هيچيك از اقوام يا اديان ايرانی نيست و به تمامی از  دانش نهفته در پديده‌‌های طبيعت و روابط انسانی برگرفته شده است.

 

در روز جشن اسپندگان دختران و زنان به مردان به نشانه مهرورزی و فروتنی و بزرگواری و عشق هدیه می دادند و مردان نیز زنان و دختران خانواده را بر تخت شاهی می نشانند و از آنها پی روی و فرمان بری می کردند و به ايشان هدیه می دادند و این روز یاداوری آن بود که مردان و پسران خواهران و هسمران خود را گرامی بدراند و چون این جشن تا پاسی دراز آدامه داشت و بسیار با شکوه بود هموراه گرامی داشت زن به مردان گوشزد می گردید.

 

در اينجا شايد اشاره به اين نكته هم نیکو باشد كه هر سه واژه ‌آرمئيتی، زمين و زن، از واژگان كهن آريايی يا هندواروپايی هستند كه با اندك دگرگونی هايی در ساختار ظاهری و تصريف آن‌ها، در بسياری از زبان‌های هندواروپايی رواج و گستردگی دارند. همچنين واژه «زن» با زندگی، و واژه «مرد» با مرگ و مردن در پيوند است. پيشينيان ما زن را از برای فرزندآوری، همواره زنده و زندگی ‌بخش می‌دانسته‌اند و مرد را نابارور و مرگ او را پايان هستی او بشمار می ‌آورده‌اند. به همين دليل نيز بوده است كه در دوران باستان نسل فرزندان را از جانب مادر می‌دانسته‌اند و اين ارتباط چندانی با نظام «مادر شاهی» يا «زن سالاری» نداشته است. كتيبه‌های موجود (به ويژه در ايذه) نشان می ‌دهد، حتی در دوران عيلاميان نيز با اينكه نظام مادرسالاری وجود نداشته است، اما همچنان در هنگام معرفی خود، گاه بجای نام پدر به ثبت نام مادر و مادران می پرداخته‌اند.  نيز باید اشاره داشت به  ترکیب های زیبایی چون سرزمين مادری و زبان مادری که خود به این باز می گردد که هند واروپايان به ويژه ایرانیان فَر، نژاد و نام و زبان را نیز از مادر می دانستند.

 

امروزه  اين جشن هنوز هم با نام «اسفندي» در بسياری از نواحی مركزی ايران، همچون اقليد، كاشان و محلات برگزار می‌شود و زنان در اين روز، برای خوشنودی ايزدبانوی پشتيبان باروری خود، آشی نيز می‌پزند كه بنام همين جشن، «آش اسفندی» ناميده می ‌شود. اين آيين در روستاهای پيرامون كاشان، همچون نَـشَـلج، اِستَـرك و نياسر، در نخستين روز اسفندماه برگزار می‌شود.

 

با نگاه به آنچه در نگاشته ها ی کهن و نو در این زمينه هست و به دستاويز آيين های که برای این روز برگذار می گشته می توان گفت که این روز به یکپارچگی، سراسر روز زن نبوده است ولی در گرامی داشت زايش و زن است و به زن نه به نشانه جنیست بلکه به نشانه مایه عشق و مهر نگاه می کند  و واقع این روز همان روز عشق است  که به واسطه زايش و فروتنی و آرامی زنان که سنبل عشق هستند این روز گرامی داشته می شود و هم زنان و هم مردان به هم هديه می دهند.

 

سپندارمذگان یا اسپندگان در روز گار نو در ایران

 

ایران در گذشته سرزمين جشن ها به شمار می رفته و مردم ایران در درون مايه خود مردمی هستند جشن دوست. امروزه می بینیم که چند سالی است که در میان مردم ایران نیز در پیروی از کشور های غربی هر ساله برای کسانی که دوستشان دارند  در روز و جشن ولنتاین هدیه می گیرند. جشن ولنتاين که دارای هم گونی بسیار با این جشن چند هزار ساله آريایی است تنها با چند روز فاصله یعنی بيست و شش بهمن ماه [چهاردهم فوریه] برگذار می شود این آيين  در ایران هم در سال های کنونی بسیار میان جوانان گسترده شده است. ميان ريشه های اين جشن و جشن ولنتاین ريشه های بسياری دیده می شود و نزدیکی فاصله زمانی نیز این گمان را پر رنگ تر می سازد که جشن ولنتاین از سوی کشور های غربی ، برداشتی  و دنباله ای از این جشن آریایی بشمار رود.

 

امروزه جای آن دارد که به جای پیروی از غربیان آیین های باستانی خود را دوباره شکوفا کنیم و سپندامذگان را خجسته و گرامی بداریم.

 

همان طور که می بینید هم زمان با گسترش آیین غربی ولنتاین گروه زیادی از ایرانیان ميهن دوست نیز این سالها آغاز به کوشش های در برپایی آیین  کهن اسپندگان داشته اند که شوربختانه این جشن مورد حمایت های کافی قرار نگرفته است. در سال گذشته شاهد برگذاری این جشن در میان گروه های کوچک از جوانان ایران دوست بودیم که با امکانات کم چون اینترنت کوشیدند که آن را باز یاداوری نمایند. ولی بيشتر در رسانه های بيرون مرزی و اینترنت با جستار های گوناگون به آن پرداخته میشود که میزان زیادی جستار های از این دست، در وبلاگ ها، خود نشان از این دارد که این جشن در حال نو شکوفایی خود به سر می برد.

 

«مي‌ستاييم اين زمين را، مي‌ستاييم آن آسمان را، مي‌ستاييم روان‌هاي جانوران سودمند را، مي‌ستاييم روان‌هاي مردان پيرو راستي را، مي‌ستاييم روان‌هاي زنان پيرو راستي را، در هر سرزميني كه زاده شده باشند، مردان و زناني كه براي پيروزي آيين راستي، كوشيده‌اند، مي‌كوشند و خواهند كوشيد» (اوستا، فروردين‌يشت، بند 153 و 154).

 

سرچشمه:

 

گثها – سورده های اشو زرتشت سپنتمان

 

اوستا – هاشم رضی

 

دانشنامه اینترنتی ویکیپدیا

 

خبرگزاری اینترنتی میراث فرهنگی

 

سایت و پژوهشگاه آریا بوم

 

 

فرایند دگرگونی حافظ

پنج شنبه بيست و ششم مهر ماه 1386 ساعت 14:12


فرايند دگرگونی حافظ

 

 

بخش پايانی

 

 

منم که گوشه میخانه خانگاه من است / دعای پیر مغان ورد صبحگاه من است

 

 

مگر به تیغ اجل خیمه برکنم ور نه /  رمیدن از در دولت نه رسم و راه من است

 

 

از آن زمان که بر این آستان نهادم روی /  فراز مسند خورشید تکیه گاه من است

 

 

می بینیم حافظ چون رهرویی که راه را بدرستی شناخته زدن دری دیگر را بیهوده می بیند و بر آستان پیر مغان سرمیسپارد و دعای پیر مغان را هر بامداد نیایش صبحگاهان خویش می نماید.در انجمن مغانست که پرتوی خداوندی را می بیندو در آن پرده چیزها می بیند که کسی را یارای شنیدن آن نیست:

 

 

در خرابات مغان نور خدا می بینم  /  این عجب بین که چه نوری زکجا می بینم

 

 

جلوه بر من مفروش ای ملک الحاج که تو /  خانه می بینی و من خانه خدا می بینم

 

 

هر دم از روی تو نقشی زندم راه خیال /  با که گویم که در این پرده چه ها می بینم

 

 

و به سخنی دگر می گوید:

 

 

من این حروف نوشتم چنان که غیر ندانست / تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی

 

 

برای دریافت سخن حافظ در پیوند با پیرو سالار انجمن مغان که زرتشت است باید با ویژگی های انجمن و باورهای زرتشت پیشاپیش آشنایی داشت تا در زبان رازگونه حافظ نشان آشکار وابستگی او را به زرتشت باز یافت:

 

 

ما محرمان خلوت انسیم غم مخور/ با یارآشنا سخن آشنا بگو

 

 

جان پرور است قصه ارباب معرفت/ رمزی برو بپرس و حدیثی بیا بگو

 

 

آن کس که منع ما زخرابات می کند / گو در حضور پیر من این ماجرا بگو

 

 

و در حقایق زمانی بر وی گشوده می شود که به آیین اهورایی زرتشت روی آورده است:

 

 

آن روز بر دلم در معنی گشوده شد / کز ساکنان در گه پیر مغان شدم

 

 

اشعاربسیار است و گفتن تمام آنها از حد و اندازه این وبلاگ ساده خارج است به دوستان گرامی که مایل هستند در این رابطه بیشتر مطالعه کنند توصیه می کنم حتما کتاب پیر مغان نوشته استاد گرامی آقای ابولقاسم پرتو را مطالعه کنند (هر چند از چاپ این کتاب سالهاست که می گذرد و پیدا کردن آن در بازار سخت می باشد )در هر صورت سعی کردم تا بخشهایی از این کتاب کوچک ولی ارزشمند را برایتان بازگو کنم .شعر دیگری که در ادامه برایتان بازگو می کنم حاوی نکات و سخنان نا گفته بسیار است که شاید هر یک از ما آنرا بسیار شنیده باشیم اما به سادگی و طوطی وار از کنار آن گذشته باشیم.در این سروده حافظ چند نکته ای را که درباره پرورشی که در انجمن مغان یافته از زبان پیر مغان باز می گوید.نخست آنکه وجود آدمی از هر گونه وابستگی به چگونگی های زمینی و زمانی کاملا آزاد است و توانایی گزینش نیک از بد را داردپس نباید از گمشدگان لب دریا چیزی را بخواهد که خود دارد.دیگر آنکه دریافت حقیقت و روشن بینی را تنها به تنی چند برگزیده نداده اند(چیزی که در اسلام شیعی بسیار بر آن تاکید دارند و 14 نفر را به صورت موروثی صاحب بی چون و چرای اسرار الهی می دانند)پس این جام جهان بین تنها به یکی دو تن داده نشده است و همه کس می توانند آنرا داشته باشند و برابر است با اندیشه بلند پرواز و ژرف نگر که همگان اگر بخواهند از آن بهره دارند .چرا که خداوند که ناب خرد است و دهنده خرد آن را به همه بخشیده است .و صد افسوس که دریافت حقیقت و روشنایی را که خود در فرهنگ مانا و اهورایی خویش داریم از بیگانگان درخواست می کنیم:

 

 

سال ها دل طلب جام جم از ما می کرد/ وان چه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد

 

 

گوهری کز صدف کون و مکان بیرون است / طلب از گمشدگان لب دریا می کرد

 

 

مشکل خوش بر پیر مغان بردم دوش/ کو به تایید نظر حل معما می کرد

 

 

دیدمش خرم وخندان و قدح باده به دست/ وندر آن آینه سد گونه تماشا می کرد

 

 

گفتم این جام جهان بین به تو کی داد حکیم/ گفت آن روز که این گنبد مینا می کرد

 

 

بیدلی در همه احوال خدا با او بود / او نمی دیدش و ازدور خدایا می کرد

 

 

این همه شعبده خویش که می کرد اینجا / سامری پیش عصا و ید بیضا می کرد

 

 

گفت آن یار کزو گشت سردار بلند / جرمش این بود که اسرار هویدا می کرد

 

 

فیض روح القدس ار باز مدد فرماید /  دیگران هم بکنند آن چه مسیحا می کرد

 

 

 

 

شاید ما نیز بهتر باشد که خاموش بنشینیم وبیشتر از این سخن را به درازا نکشیم چرا که مانند حلاج هویدا کردن اسرار باعث به بالا رفتن سر به دار  انجامد.

 

 

 

 

 

فرایند دگرگونی حافظ 4

سه شنبه بيست و چهارم مهر ماه 1386 ساعت 22:45


فرايند دگرگونی حافظ

 

 

بخش چهارم

 

 

دیدیم که حافظ راه خود را یافته و به دیر مغان روی می آورد و در کوتاه زمانی در می یابد که گزینشی درست انجام داده است و در فرجام راه خویش به آنچه خواست رسیده است:

 

 

چرا ز کوی خرابات روی برتابم /  کزین بهم به جهان هیچ رسم و راهی نیست

 

 

یا:

 

 

به ترک خدمت پیر مغان نخواهم گفت / چرا که مصلحت خود در آن نمی بینم

 

و اینک برای در نوردیدن راه راستی و نیکی راهبر شایسته و دلخواه خود را یافته:

 

 

گر مرشد من پیر مغان شد چه تفاوت /  در هیچ سری نیست که سری ز خدا نیست

 

و در دیر مغان است که به چنان شور و شعفی می رسد که آنرا از بهشت نیز برتر می داند(یادم می آید سر کلاسهای تفسیر گاتهای دکتر وحیدی از اینکه به آنچه سالها در پی آن بودم دست یافتم در پوست خودم نمی گنجیدم):

 

 

قصر فردوس به پاداش عمل می بخشند /  ما که رندیم و گدا دیر مغان ما را بس

 

 

یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم  /  دولت صحبت آن مونس جان ما را بس

 

 

از در خویش خدایا به بهشتم نفرست /  که سر کوی تو از کون و مکان ما را بس

 

براستی که چه تفاوتی است برای عاشق دلباخته که یار خویش را در قصر برین ببیند یا در خرابه های شهر ؟مقصود یار است و دیدار وی و عاشق واقعی لحظات بودن در کنار یار خویش را با تمام ثروت و مکنت دنیا عوض نمی کند اگر مقصود وصال است و دیدار پس به بهشت دیگر چه حاجتیست؟

 

 

تنها کسی که می تواند به سرگشتی او پایان بخشد پیر مغان است:

 

گرم نه پیر مغان در به روی بگشاید / کدام در بزنم چاره از کجا جویم

 

 

او که تشنه آگاهی است سخنان پیر مغان را با دل و جان می نیوشد:

 

 

من که خواهم ننوشم به جز از رواق خم / چه کنم گر سخن پیر مغان ننیوشم

 

پیوندش با پیر مغان چنان استوار است که می گوید:

 

 

حافظ جناب پیر مغان جای دولت است /  من ترک خاکبوسی این در نمی کنم

 

در دیر مغان وی را گرامی می دارند زیرا که آتش دل او را با آتش دیر یکسان دیده اند:

 

 

از آن به دیر مغانم عزیز می دارند / که آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست

 

به یاد زنده یاد استاد پورداوود که چه زیبا سروده بودند:

 

 

گر از ستم گیتی آتشکده شد خاموش /  در کاخ دل افروزم کانون اوستا را

 

 

 

 

فرایند دگرگونی حافظ 3

جمعه بيستم مهر ماه 1386 ساعت 18:36


فرايند دگرگونی حافظ

 

بخش سوم

 

اندیشه صوفیان که به رضا و تقدیر و سرنوشت پذیری معتقدند با حافظی که می خواهد ((فلک را بشکافد و طرحی نو در اندازد)) و(( چرخ بر هم زند ار غیر مرادش گردد)) سر سازگاری ندارد. در داستانها آمده درویشی در دجله افتاد و شنا نمی دانست یکی گفت از کناره که خواهی تا کسی را بیاگاهانم تا تو را برکشد .گفتا نه.گفتا خواهی فرو روی؟گفتا نه.گفت پس چه خواهی ؟گفت آنچه خدا خواهد مرا با خواست چه کار است! .در این نوع اندیشه ساده ترین و بایسته ترین نیازهای زندگی نیز به شمار خواست الهی گذاشته می شود.سخن حافظ اینست که آدمی باید بکوشد و از راه خدمت و تلاش است که می تواند پرده های میان خود از زمین و سپهر را تا شهریاری و ملکوت خداوند را بردارد.هر چند که خدا مهربان است ولی تو اگر درد خود را پنهان داری درمان نخواهد کرد:

 

ز ملک تا ملکوتش حجاب بردارند /  هر آنکه خدمت جام جهان نما بکند

 

طبیب عشق مسیحا دم است و مشفق لیک  /  چو درد در تو نبیند که را دوا بکند

از این روی است که حافظ سرخورده از سوفیگری و نیافتن یک پیر راستین از خانقاه به سوی میکده می رود:

 

سر ز حسرت به در میکده ها بر کردم  /  چون شناسای تو در صومعه یک پیر نبود

اینک جهان دیگری بسوی او آغوش گشوده است .جهان طرب و عیش و ناز و نوش .حافظ از خانگاه به میخانه می رود زیرا که از مستی پرهیزگاری ریاکانه سوفیان کژاندیش به هوش آمده است:

 

ز خانقاه به میخانه می رود حافظ  /  مگر ز مستی زهد ریا به هوش آمد

بها زندگی او فرا رسیده است .بهار جوانی ولی در سالهای آستانه پیری.گویی خامی با پختگی در هم آمیخته است.اینان که در میخانه اند دل به مستی راستین سپرده اند :

 

صبا به تهنیت پیر می فروش آمد  /  که موسم طرب و عیش و ناز و نوش آمد

 

هوا مسیح نفس گشت و باد نافه گشای  /   درخت سبز شد و مرغ در خروش آمد

 

تنور لاله چنان بر فروخت باد بهار /  که غنچه غرق عرق گشت و گل به جوش آمد

 

به گوش هوش نیوش از من و به عشرت کوش  /  که این سخن سحر از هاتفم به گوش آمد

با باورهای زرتشتی روبرو است می داند چون اهریمن برود سروش یا جان ایزدی (آوای خداوندی) در خواهد رسید

 

زفکر تفرقه باز آی تا شوی مجموع  /  به حکم آن که چو شد اهرمن سروش آمد

 

چه جای صحبت نا محرم است مجلس انس  /  سر پیاله بپوشان که خرقه پوش آمد

از میکده است که آرام آرام به سوی خرابات مغان کشیده می شود چرا که میکده به خرابات نزدیک است.در هیچ یک ترشروی تن آزار سرنوشت پذیر راه نیست (آنچه امروز به نام دین انجام می دهند).می داند ویا این راز بر او آشکار می شود که در دیر مغان نیز نوشابه ای در کار است که مست کننده جسم و تن نیست بلکه توان بخش دل و جان است:

 

ای گدای خانقه برجه که در دیر مغان  /  می دهند آبی که دلها را توانگر می کند

گفت و گویی دارد با یاری گمنام که دستش را می گیرد و او را بسوی خرابات مغان راهنمایی می کند:

 

گفتم هوای میکده غم می برد ز دل  /  گفتا :خوش آن کسان که دلی شادمان کنند

 

گفتم:           شراب و خرقه نه آیین مذهب است  /  گفت: این عمل به مذهب پیر مغان کنند

 

 

 

فرایند دگرگونی حافظ2

چهارشنبه هجدهم مهر ماه 1386 ساعت 01:50


فرایند دگرگونی حافظ

 

 

 

بخش دوم

 

 

 

در این بخش سعی داریم به دورانی از زندگی حافظ بپردازیم که وی هنوز راه خویش را پیدا نکرده اما به جستجوی باورهایی برخاسته است که از دروغ و دعا تهی باشد .باورهایی که نه به بهانه بهشت که به انگیزه پیوند جان با جانان گدایان کوی خدا را از بندگی هر دو جهان آزاد کند:

 

 

 

برو به کار خود ای واعظ این چه فریاد است  /  مرا فتاد دل از ره تو را چه افتاده است

 

 

 

به کام تا نرساند مرا لبش چون نای  /  نصیحت همه عالم به گوش من باد است

 

 

 

گدای کوه تو از هشت خلد مستغنی است  /  اسیر عشق تو از هر دو عالم آزاد است

 

 

 

برو فسانه مخوان و فسون مدم حافظ  /  کزین فسانه و افسون مرا بسی یاد است

 

 

 

در این مرحله حافظ سوفی می شود از همنشینی با درویشان سرافراز است با خود می گوید اگر آب زندگی باید پیوستن به درویشان شاید:

 

 

 

روضه خلد برین خلوت درویشان است  /  مایه محتشمی خدمت درویشان است

 

 

 

دولتی را که نباشد غم از آسیب و زوال  /  بی تکلف بشنو دولت درویشان است

 

 

 

از کران تا به کران لشکر ظلم است ولی  /  از ازل تا به ابد فرصت درویشان است

 

 

 

حافظ ار آب حیاط ازلی می خواهد  /  منبعش خاک در خلوت درویشان است

 

 

 

بزرگترین آرزویش دولت فقر است:

دولت فقر خدایا به من ارزانی دار  /  کاین کرامت سبب حشمت و تمکین من است

 

 

 

پذیرای پذیرش(( رضا)) سپردگی ((توکل))و سرنوشت ((جبر )) است:

 

 

 

رضا به داده بده وز جبین گره بگشای  /  که بر من و تو در اختیار نگشادست   

 

 

 

    تکیه بر تقوی و دانش در طریقت کافری است  /    راهرو گر سد هنر دارد توکل بایدش

 

 

 

باور دارد که در آمرزش خداوند همواره باز است:

 

 

 

لطف الهی بکند کار خویش   /  مژده رحمت برساند سروش

 

 

 

لطف خدا بیشتر از جرم ماست  /  نکته سر بسته چه گویی خموش

 

 

 

باور دارد که بی راهبر (پیر) نمی توان در راه (طریقت) گام برداشت:

 

 

 

به کوی عشق منه بی دلیل راه قدم  /  که من به خویش نمودم سد اهتمام و نشد

 

 

 

اندک اندک در کار برخی از خانقاهیان نیرنگ می بیند و آرزو می کند:

 

 

 

نقدها را بود آیا که عیاری گیرند  /  تا همه صومعه داران پی کاری گیرند

 

 

 

در همان هنگام است که در پاسخ سروده شاه نعمت اله ولی که:

ما خاک را به نظر کیمیا کنیم   /  سد درد را به گوشه چشمی دوا کنیم

 

 

 

پاسخ می دهد:

 

 

 

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند   /  آیا شود که گوشه چشمی به ما کنند

 

 

 

و نیز این سروده که پرخاشیست به ترفندگری سوفیان پرهیزگار زمانه:

 

 

 

سوفی نهاد دام و سر حقه باز کرد  /  بنیاد مکر با فلک حقه باز کرد

 

 

 

بازی چرخ بشکندش بیضه در کلاه  /  زیرا که عرض شعبده با اهل راز کرد

 

 

 

ساقی بیا که شاهد رعنای سوفیان  /  دیگر به جلوه آمد و آغاز ناز کرد

 

 

 

فردا که پیشگاه حقیقت شود پدید  /  شرمنده رهروی که عمل بر مجاز کرد

 

 

 

ای کبک خوش خرام کجا می روی بایست /  غره مشو که گربه زاهد نماز کرد

 

 

 

حافظ مکن ملامت رندان که در ازل   /  ما را خدا ز زهد و ریا بی نیاز کرد

 

 

 

 

فرایند دگرگونی حافظ1

جمعه سيزدهم مهر ماه 1386 ساعت 22:54


فرایند دگرگونی حافظ

 

 

بخش نخست

 

 

هله ساقی قدحی ده ز می رنگینم  / تا که در دیر مغان روی حقیقت بینم

 

 

فارغ از توبه و زهد و ورع و تقواییم / زان که من مصلحت خویش در این می بینم

 

 

ترک سالوسی و زراقی و شیخی بکنم / تا دهد ساقی خمخامه یکی دردینم

 

 

چون بنوشم قدح راح مروح ز کفش / رخت زهد و ورع از صومعه بس برچینم

 

حافظ نیز به دنبال مولانا جلاالدین در انجمن مغان نور خدا را باز می یابد:

 

 

در خرابات مغان نور خدا میبینم  / وین عجب بین که چه نوری به کجا می بینم

حافظ که در کودکی عطار را دیده و از او اسرار نامه را به ارمغان گرفته او نیز مانند عطار از تازه کردن آیین زرتشت سخن به میان می آورد:

به باغ تازه کن آیین و دین زرتشتی  /  کنون که لاله برافروخت آتش نمرود

در آغاز حافظ را می بینیم که با زاهد رو به رو است و با ملایمت اما ریشخند کنان به او می گوید:

 

 

عیب رندان نکن ای زاهد پاکیزه سرشت  / که گناه دگری بر تو نخواهند نوشت

 

 

به زرق و دروغ واعظ پی برده است و به منتظور رسوا کردن او می خواند:

 

 

واعظان کین جلوه در محراب و منبر می کنند / چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند

 

 

از شر زهد و ریا (آخوند بازی) رهایی یافته به دام صوفی می افتد و در پیروی از او به خود اندرز می دهد:

 

 

ای بی خبر بکوش صاحب خبر شوی / تا راهرو نباشد کی راهبر شوی

 

 

اما اهل فنای فی الله و سخنان دیگر صوفیان نیست و به زودی پی می برد که:

 

 

نقد صوفی نه همه صافی بی غش باشد / ای بسا خرقه که مستوجب آتش باشد

 

 

و سرخوردگی حافظ از سوفی چنان است که از خرقه و پشمینه پوشی ننگ دارد:

 

 

شرممان باد ز پشمینه آلوده خویش  / گر بدین فضل و هنر نام کرامات بریم

 

 

 

 

 

به نام یزدان پاک

چهارشنبه يازدهم مهر ماه 1386 ساعت 15:15


سخنان كوتاه، چراغ راه از ارشک

« اين وصيت من است!»

-  اهورامزدا خداي دانا، توانا و مهربان انسان است.

 

  -   آري معمار بزرگ هستي « خداوند» « اهورمزدا» و .. وجود دارد، اما فراتر و يا فروتر از آن هرچه بگويند دكاني براي كاسبي و يا افسانه‌اي بيش نيست!

 

  -  اهورامزدا نه اهريمن را ‏آ‏فريده است ونه آتش جهنمي را براي ما فراهم آورده است.

 

  -  تمامي كتب وگفته‌هاي ديني جهان را به سه سخن:

 

  نيكي در پندار، گفتار و كردار نيك بفروش.

 

  -  هستي را با خرد بنگر و خدا را با دل.

 

  -  بزرگترين سرفرازي باور به خداوند است.

 

  -  خداوند هيچ نيازي به انسان ندارد.

 

  -  انسان ازنگاه رواني نيازمند خداوند است.

 

  -  خداوند بزرگ اوستا، شكنجه گر نيست.

 

  -  مشورت با بانوان نيكو است.

 

  -  هرنسلي آگاهتر از نسل پيش است.

 

  -  دشمن دانا ا زدوست نادان بهتراست.

 

  -  تن را با ورزش و روان را با دانش پرورش دهيد.

 

  -  نابخردان خود را داناترين و بزرگترين و برترينها ميدانند.

 

  -  راستي با ياران دوستي را پايدار ميكند.

 

  -  مهرورزي دل و روان را شاد ميكند.

 

  -  با مردم نيكي به اندازه  تا بدهكار نشوي.

 

  -  خردمندان خودرا در برابر هستي و ناشناخته‌هايش كوچك ميدانند.

 

  -  بدون برنامه روز را شب نمودن كشتن زمان و عمر است.

 

  -  دشمن دوست نما چنان كند كه هيچ دشمني نكند.

 

  -  نصيحت دشمن را مپذير اما بخوبي گوش كن!

 

  -  خردمندان نميجنگند! گفتگو ميكنند!

 

  -  گفتگو نمودن با رقيب  و دشمن برتر از جنگيدن است.

 

  -  عشق به هركس! عيب آن كس را ميپوشاند!

 

  -  از خداوند خردمندي و تندرستي بخواهيم!

 

  -  وجدان ما دادگاه و دوزخ ماست.

 

  -  ميان خدا و انسان هيچ واسطه‌اي نيست.

 

  -  خداوند عادل آنست كه در ميان ميلياردها انسان،كس ويا كساني را بعنوان بهترين برنگزيند.

 

  -  خداوند عادل آنست كه درميان زبانهاي جهان، زبان خاصي را بعنوان برترين معرفي نكند!

 

  -  خداوند بيكار وبازيگر نيست تا براي نشست و برخاست و روابط خانوادگي مردم مرتب پيام و بيانيه نازل كند!

 

  -  ايران در زمان هخامنشيان بر بيش از  120  كشور جهان حاكم بود.

 

  -  مصر، عربستان، يمن از جمله اين كشورها بودند.

 

  -  كعبه آتشكده ايست بنام خانه كيوان كه درزمان هخامنشيان بنا شده است.

 

  -   كعبه زرتشت درنقش رستم كه شبيه كعبه مكه «خانه كيوان» ميباشد بهترين نمونه ايراني بودن كعبه مكه ميباشد.

 

خدا با ماست! پيروزي و بهروزي با ماست!

فروهر و تشريح آن

شنبه سي و يکم شهريور 1386 ساعت 05:15


فروهر بعنوان اهورامزدا، خداوند هند و اروپا (جهان آريايي) شناخته شده است.

در صورتيكه فروهر را افقي درنظر بگيريم به پرنده‌اي درحال پرواز مي‌ماند. اهورامزدا از دو واژه « دانا و توانا» شكل گرفته است .

 اهورا يعني دانا و مزدا: يعني توانا

 

 

اهورامزدا دانا و توانا مي‌باشد و برخورداري اين خداوند از اين دو صفت بسياري از دادة ها وتفكرات غيرعقلي را درباره خدايان نفي مي‌كند و برتري خردمندانه و فلسفي اورا نسبت به ديگر خدايان نمايان مي سازد.

 

 

خداوندي كه دانا باشد نيازي به آزمودن مردم ندارد، زيرا آزمودن نشانه‌ عدم آگاهي از نتيجه كار مي‌باشد. دانايي خداوند موجب ميشود تا سنگها و مشكلاتي را جهت آزمودن مردم فراراهشان قرار ندهد و براي اثبات وفاداري مردم نيازي به قرباني و يا وعده دوزخ و بهشت نيست. وكلاُ امتحان و آزمايش را معلمي از شاگرد مي‌گيرد كه نادان به دانش و توانايي فرد باشد.

 

 

توانايي دومين صفت خداوند ايراني است

 

 

دارا بودن اهورامزدا از دو صفت «دانا و توانا» اورا از عذاب دادن انسانها و سوزانيدن مردم در آتش جهنم ورهاكردن آنها در بهشت عياشي بي‌نياز مي‌كند!

 زيرا چون دانا به كردار آفريدگار خود مي‌باشد هرگز آنها را مورد آزار و شكنجه قرار نمي‌دهد.

 

 

و اما تشريح فروهر (اهورامزدا)

 

 

سر فروهر

 

رخوردار بودن اهورامزدا از سر يك انسان نمايانگر آن است كه انسان برچهره خداوندي آفريده شده است و جهان هستي در اختيار او نهاده شده است و دراين جهان با برخورداري از «خرد» و « روان پاك» آزاد رها شده است تا با تكيه برخرد خويش بهشت را در همين جهان بيافريند.


 

ريش

 ريش داشتن اهورامزدا (فروهر) بيانگر سني است كه انسان به خرد و دانش تشخيص وتفكيك بدون تعصب و احساس مي‌رسد. اين سن را از روزگاران كهن  20  و يا  40  سالگي دانسته اند. انسان در نوجواني سرشار از شور، عشق، احساس، خشونت و مهرباني و افراطي بوده و كمتر ميتواند با جهان وپديده‌هاي پيراموني خودش برخوردي عقلي و خردمندانه بنمايد.

 

 

پوشش

 

پوشش داشتن پيكر فروهر نشانه‌ برخوردار بودن انسان است از پوششي مناسب در جسم و پرهيزكار در روان!

 

 

گردي كوچك

 

گردي كوچكي كه در دست چپ فروهر قرارگرفته است نشان شهرياري انسان است  برروي زمين.

 

 

گردي بزرگ

 

گردي بزرگ وسط كه پيكر انسان از درون آن بيرون آمده است نشانه خورشيد مي‌باشد كه بيانگر حيات و زندگي گرفتن انسان و هستي از انرژي خورشيدي است.

 

 

كنگره‌ها

 

سه كنگره قسمت بالايي و سه كنگره قسمت پاييني نمايانگر شش ايزد و يا امشاسپندان بزرگ آئين اوستا است كه هريك تعدادي از فرشتگان ديگر را در خود وبا خود همراه دارند. ارديبهشت،  خرداد، امرداد، شهريور، بهمن، اسپندارند و يا ايزداني چون : آناهيتا، ميترا، مهر، و ارونا و..

دو علامت وصل به گردي بزرگ نشانگر چرخش خورشيد و چرخش هستي مي‌باشد.

 

 

دست راست

دست راست فروهر جهت داشتن و جهت دادن انسان را در هستي وهستي را براي انسان نشان ميدهد! همچنانكه هستي داراي نظم و هدفي مي‌باشد، اهورامزدا انسان را نيز دعوت مي‌كند تا درزمانه و زندگي داراي نظم و هدفي مشخص باشد.

 

 

كلاه شهرياري

 

كلاهي كه فروهر بسر دارد كلاه و تاج شهرياري است كه تمامي هستي را در فرمان و اراده شهرياري او نشان ميدهد. فروهر اهورمزدا جاودان است و همه چيز را با انديشه آفريده است. او گياهان را مي‌روياند، بخورشيد نور ميدهد، آتش را گرما ميدهد. آب را روان مي‌سازد. زايش ها را فرمان ميدهد. پروازها را سازمان ميدهد و آسمان و خورشيد را در اراده خويش دارد. سپاهان راستي و مهرورزي را آنگاه كه ياري اورا طلب كنند ياري مي‌رساند.

 

 

   صليب همان فروهر است

 

 

صليب كه برگرفته از واژه پارسي چليپ و چليپا مي‌باشد همين فروهر ماست كه شاخ و برگ آن زده شده است وبحالت دو خط عمودي و افقي درآمده است.

 

 

زرتشت نخستين كه بيش از شش هزار سال پيش مي‌زيسته است با طرح «اهورامزدا» چندخدايي رابه تك خدايي تبديل نموده است و تمامي ايزدان و خداياني كه با نام مهر و ميترا و آناهيتا و ارونا و غيره در ميان آرياييان رواج داشته است را به يك خداوندگار تبديل نموده و همه آنها را زير فرمان فروهر، اهورامزدا قرار داده است.اهريمن انديشه اي آفريده شده مستقل از اهورامزدا است كه در راه بدي و پليدي و كينه‌جويي و جنگ طلبي و رشك آفريني و.. سرباز گيري مي‌كند، اما انسان قادر و توانا است تا هرلحظه كه اراده كند از سپاه اهريمن خارج و به سپاه اهورامزدا داخل خواهد شد.

 

 

 

 

صحرانشينان

سه شنبه سيزدهم شهريور 1386 ساعت 03:51


 

جزيره خشك و بي‌آب وگياه عرب، با آن هواي گرم و سوزاني كه همه‌جا در جاهاي كوهستاني آن هست البته براي زيست مردم جايي مناسب نبود.

از اين رو بودكه از دير باز تمدن و فرهنگ درآنجا جلوه‌يي نكرده بود و گذشته از پاره‌يي نقاط كه از آب و گياه بهره داشت يا جاهايي كه برسر راه تجارت واقع بود در سراسر اين بيابان فراخ زندگي شهرنشيني هيچ جا رونق نيافته بود.

 

گذشته از نواحي كوهستاني جنوب كه از يمن تا عمان امتداد داشت، دركناره‌هايي باديه، مجاور شام و بين‌النهرين نيز از قديم شهرهاي كوچك ميبود كه اعراب درآن ها سكونت ميداشتند.

 شهرهايي مانند مكه و يثرب وطايف و دومه الجندل نيز جنبه بازرگاني داشت و برسرراه تجارت بود. باقي اين سرزمين پهناور جز ريگهاي تفته و بيابانهاي فراخ چيزي نداشت. و اگر گاه چشمه‌يي كوچك از خاك مي‌جوشيد و سبزه‌يي پديد مي‌آمد عرب بيابان نشين  با شترها و چادرهاي خويش همانجا فرود مي‌آمد. زندگي اين خانه‌بدوشان بيابانگرد البته بغارت و تطاول بسته بود ودر سراسر صحرا، قانون جز زور و شمشير نبود. عربان كه از ديرباز درچنين سرزميني مي‌زيستند ناچار مردمي وحشي‌گونه و حريص و مادي ميبودند.

 

جز آزمندي و سودپرستي هيچ چيز در خاطر آنها نمي‌گنجيد. هرگز از آنچه مادي و محسوس است فراتر نمي‌رفتند و جز به آنچه شهوات پست انسان را راضي مي‌كند نمي‌انديشيدند. از افكار اخلاقي آنچه بدان مينازيدند مروت بود و آن نيز جز خودبيني و كينه‌جويي نبود. شجاعت و آزادگي كه در داستانها به آنها نسبت داده‌اند همان درغارتگري و انتقام‌جويي به كار مي رفت . تنها زن و شراب و جنگ بود كه در زندگي بدان دل بسته بودند.

 

از اينها كه مي‌گذشت ديگر هيچ توجه و عنايتي به عالم معني نميداشتند. آداب و رسوم زندگي شهري را به هيچ‌وجه نميتوانستند بپذيرند. درغارتها و چپاولهايي كه احياناُ برشهرهاي مجاور مي‌كردند همه جا با خود ويراني و فساد مي‌بردند. از وحشي‌خويي و درنده‌طبعي  بسا كه بقول ابن‌خلدون سنگي را از بن عمارت برمي‌كندند تا زير ديگ بگذارند يا آنكه تير سقف را بيرون مي‌كشيدند تا زير خيمه نصب كنند.

 

اين فرمانروايان صحراكه از تمدن و فرهنگ بي‌‌بهره بوده‌اند، در دوره‌يي كه تمدنهاي بزرگ دنياي قديم شكوه و عظمت تمام داشته است، اگر جز قتل و غارت و رهزني كاري داشته‌اند حفظ راه‌هاي بازرگاني و بدرقه كاروان‌هاي تجارتي بوده است. بنا براين هرچند استيلا براين صحراهاي فراخ بي‌آب و گياه آن قدر نداشته است كه دولتهاي بزرگ قديم چون مصر و بابل و ايران و روم بدان چشم طمع بدوزند، اما براي حفظ جان قافله‌هاي تجارتي، هم از دير باز كشورگشايان قديم اين فرمانروايان صحرا را بخدمت خويش مي‌گرفتند. در تاريخها هست كه وقتي كمبوجيه پادشاه هخامنشي لشگر به مصر برد، اعراب را واداشت كه درباديه براي سپاه اوآب تهيه كنند و در برخي از جنگهايي كه ايرانيان با يوناني‌ها كرده‌اند نيز اعراب جزو سپاه ايران به شمار مي‌آمده‌اند. بدينگونه در روزگاران كهن عرب را شاني و قدري نبود. شهري و تمدني نداشت و محيط زندگي او نيز پيدايش هيچ نظام و تهذيبي را اقتضا نمي كرد. معهذا  اگر در كناره‌هاي اين بيابان فراخ شهري و واحه‌يي بود، از بركت تربيت و تمدن روم يا ايران بود. چنانكه نزاع و رقابت مستمري كه همواره بين ايران وروم دركار بود ، دولتهاي غسان و حيره را پديد آورد. غسان دركنار باديه شام بود و دولت روم آن را دربرابر ايران علم كرده بود. حكومت ايران نيز دولت حيره را دركنار باديه عراق بوجودآورده بود تا هم درآن حدود از «اصطكاك» مستقيم   دو دولت جلوگيري كند و هم در جنگ با روم مددكار ايران باشد.

 

اما نفوذ ايران برعرب منحصر به امارت حيره نبود. از همه قبايل وطوايف گردنكشان و بزرگان عرب به درگاه پادشاهان ساساني روي نياز مي‌آوردند. گذشته از اينها يمن نيز از روزگارانوشيروان دست نشانده ايران بود. مطالعه در تاريخ حيره و يمن نشان مي‌دهد كه ايرانيان در آن روزگاران عرب را به هيچ نمي‌گرفته‌اند و هرگز از جانب آنها هيچ انديشه‌يي نداشته اند.(دوقرن سكوت استاد زرين كوب).

 

 

 

نظام ساسانيان دچار ضعفهاي تاريخي شده بود و روحانيون ديني ايران از رنج و درد وشكنجه مردم دور شده بودند. بدين رو شمشير خشك، تيز و برنده تازيان تو انست از مداين تا نهاوند را از دم خود بگذراندو سپاه پرشكوه ايراني را به خاك و خون بكشد و زنان ما را به كنيزي بكشاند و مردان ما به بندگي (موالي) اعراب تبديل شوند مولا و تازيان سرور شوند!! اما ايراني‌ها خيلي زود توانستند يك انشعاب بزرگي در اسلام بوجود بياورند! هرچند همان هنگام سعدين وقاص از سرداران سپاه اسلام، آيين اسلام را رها كرد و به معبدهاي اوستايي پناه آورد و پيرو زرتشت شد! 

 

ايرانيان نيز كه عامل اصلي ترور سه خليفه بودند خيلي زود انشعابي بزرگ در اسلام بوجود اوردند و آنرا تشيع ناميدند!! يعني هم نام اسلام را به كناري نهادند و هم كسي را به عنوان رهبر تشيع پذيرفتند كه با تمامي جناحهاي تازيان جنگيده بود! هرچند خوداو به دست يك ايراني كشته شده !

 

-          ابن ملجم مرادی (ابن ملگم = پسر افسارگير ـ بهمن جازويه رامهرمزی) يك ايراني بود كه امام علي را ترور كرد.

 

-          فيروزان (پيروزان٬  پيروز نهاوندی) نيز از سرداران سپاه ايران بود كه عمر را ترور كرد. در ترور عثمان نيز هرچند توده‌هاي مصر نقش موثري داشتند، اما ايرانيان درجهت سازماندهي آنها بسيار فعال بودند.

 

ايرانيان با ‏آفريدن تشيع نظام پادشاهي و حكومت وراثتي ايراني را به اسلام تحميل كردند و دليل اصلي پشتيباني ايرانيان از امام علي بدين خاطر بود كه وي با تمامي ياران و عشقهاي پيامبر اسلام جنگيده بود.

 

امام علي در دوران خلافت و حكومت خود كه حدود  5  سال بود سه جنگ بزرگ انجام داد كه ايرانيان انتقام قادسيه و مداين و نهاوند را در آن جنگها ديدند و بسيار شادمان شدند و وي را به پادشاهي و پيشوايي برگزيدند. و امام علي كه خود هوادار سه خليفه بود وحتي فرزندان خودرا به نامهاي آنها ناميده بود را مخالف سرسخت آنها تعبير مي‌كردند.!!

 

يكي از جنگهاي امام علي با معاويه بودكه خاندان او در هجوم به ايران نقش بسيار مهمي داشتند. اين جنگ با عنوان صفين درتاريخ ثبت شده است كه اكثر سرداران سپاه معاويه نيز از جمله كساني بودند كه درهجوم به ايران شركت داشتند.

 

-     جنگ ديگر با عايشه همسر زيبا و دلبرباي پيامبر اسلام بوده است كه سرداري سپاه اورا  2  تن از بهترين ياران پيامبر اسلام به عهده داشته اند. طلحه و زبيرا! اين  2  تن القاب بزرگي نيز از پيامبر اسلام گرفته بودند و پيامبر اسلام آنانرا از ساكنان بهشت خوانده بود. اين دو تن در جنگ با امام علي جان سپردند. اما خانم عايشه موردعفو امام علي قرار گرفت . عايشه توسط پيامبر اسلام عنوان ام‌المومنين (مادر باورمندان و مسلمانان) و حميرا را به خود اختصاص داده بود. اما امام علي عليه وي شمشير كشيد و جمع بسياري از سربازان وي را به قتل رسانيد.

 

-     جنگ ديگر امام علي با گروهي از سپاهيان خودش بود كه بسيار متدين ومتعصب نسبت به اسلام بودند. در پس شكست و يا حكميت امام علي در جنگ با معاويه، از صف او خارج شده و برعليه وي شمشير كشيدند و امام علي تمامي آنان را كه پيشاني‌هايشان از سجده پينه بسته بود را از دم تيغ گذراند و همگي را به قتل رساند!

 

ايرانيان وقتي مشاهده كردند كه امام علي نخستين عربي بود كه شمشير برعليه تازيان كشيد و تمامي كسانيكه افتخارات بسياري در قتل عام ايرانيان داشتند را از دم تيغ خود گذراند و آنها را كشت، عاشقانه به او مهر ورزيدند و فرزندان او را چنانچه در سنت ايراني رسم بود به پادشاهي (امامت) پذيرفتند!

 

اين پذيرش بعد از امام حسن و از فرزندان امام حسين شروع شد!! دليل اصلي اينكه ايرانيان فرزندان امام حسين را به رهبري نپذيرفتند، صلح و سازش ايشان بود با معاويه! كه در هجوم به ايران خود و خاندانش دست داشتند!  اما امام حسين كسي است كه برعليه بني‌اميه شمشير مي‌كشد و به جنگ آنها ميرود و درهمان راه نيز جان ميدهد. جانبازي امام حسين درجهت نبرد با مهاجمان به ايران و ايراني بودن همسر وي (شهربانو) موجب ميشود تا پادشاهي وراثتي ايراني با عنوان امامت و ساختن تشيع وارد اسلام شود و يك اسلام اعتراضي ايراني ساخته شود! ارقام شش و هفت امامي و  12  امامي و بسياري موارد ديگري كه ايرانيان را وارد تشيع كردند. نوعي مبارزه با اسلام و مسلماني اعراب بود كه سمبل‌هاي اوستايي را نيز به اين بهانه‌ها به تشيع منتقل كردند..

 

* اصلي ترين شعار اسلام و مسلماني شهادتين بود ( يعني  2  شهادت) 1- اشهدان لااله الاالله  2- اشهدان محمد رسول الله! ايرانيان اصلي ترين شعار اسلام را از  2  به  3  رساندند و اضافه كردند اشهدان علي ولي الله ! و عنوان ولي از رسول بالاتر است يعني با اضافه كردن اين شعار به علي درجه ومقامي بالاتر از پيامبر اسلام دادند. زيرا رسول يعني كسي كه پيغامي مي برد اما ولي الله يعني كسي كه ازطرف الله حكومت مطلقه مي كند!! بعد شكل گيري علويها وعلي اللهي ها نيز درهمين راستاي ضديت با اسلام وجعل اسلامي ايراني بوده است!

 

-     پس از  12  امام نيز تمامي خردمندان و پژوهشگران ايراني تا جايي كه ميتوانستند اعلام ميكردند كه مسلمانان نيستند و يا اعلام ميكردند كه پيرو آيين مهرو اوستا هستند و يا هم با برتري دادن به آيين مهرو اوستا مهر تاييد خودرا به آيين اوستا و آيين كهن ايران مينهادند.

 


آيا ايرانيان واقعاء مسلمان شدند؟

جمعه بيست و ششم مرداد ماه 1386 ساعت 11:10


 

روزهاي آرام در آن روزگاران كه هيبت و شكوه دولت ساساني، سرداران و امپراطوران روم را در پشت دروازه‌هاي قسطنطنيه به بيم و هراس مي‌افكند،عربان نيز مانند ساير مردم «انيران» روي نياز به درگاه خسروان ايران ميآوردند و در بارگاه كسري چون نيازمندان و درماندگان مي‌آمدند و گشادكار خويش را از آنان مي‌طلبيدند. پيش از اين نيز بدرگاه شهرياران ايران جز از در فرمانبرداري درنيامده بودند.

 پيش از اسكندر «بيابان عرب» در زمره سرزمين‌هايي بود كه به داريوش شاهنشاه ايران تعلق داشت.

از آن پس نيز سران و پيران قوم، بردرگاه پادشاهان ايران در شمار پرستاران و فرمانبرداران بودند. دردوره‌يي كه شاپور ذوالاكتاف هنوز از مادر نزاده بود، برخي از آنها ببحرين و كنارهاي درياي فارس بغارت آمده بودند. اما چنانكه درتاريخ‌ها آورده‌اند وقتي شاپور بزاد برآمد، آنها را ادب كرد وبجاي خويش نشاند. در درگاه يزدگرد اول بزرگان حيره چون دست‌نشاندگان و گماشتگان ايران به شمار مي‌آمدند. در روزگار نوشيروان، تازيان سرزمين ها ماوران نيز مثل تازيان حيره خراجگزار و دست‌نشانده ايران بودند. باديه‌هاي ريگزار بي آب و نجد و تهامه را ديگر آن قدر و محل نبود كه حكومت و سپاه ايران را بخويشتن كشاند. زيرا در اين بيابانهاي بي‌آب  هولناك خيال‌انگيز، از كشت و زرع و بازار و كالا هيچ نشان نبود. و جز مشتي عرب گرسنه و برهنه، كه چون غولان و ديوان همه جا بر سر اندكي آب و مشتي سبزه، با يكديگر درجنگ و ستيز بودند، از آدمي نيز درآنجا كس اثر نميديد.

جز آن بيابانهاي هولناك هراس‌انگيز بي‌آب و گياه كه به رنج گرفتن و نگهداشتن نمي‌ارزيد ديگر هرجا از سرزمين تازيان ارجي و بهايي داشت اگر از آن روم نبود در زير نگين ايران بود. وعربان كه درين حدودسكونت داشتند بارگاه خسروان را درمدائن كعبه نياز و قبله مراد خويش ميشمردند. در قصه‌هاست كه از شاعران عرب نيز كساني چون اعشي، بدرگاه خسرو مي‌آمدند و از ستايش شاهنشاه مال و نعمت و فخر و شرف بدست ميآوردند.

دراين روزها خود اين انديشه هم كه روزي تخت و تاج و ملك و گاه خسروان دست فرسود عربان بي‌نام و نشان گردد و كساني كه به بندگي و فرمانبرداري ايرانيان بخود مي‌باليدند، روزي تخت ديهيم شاهان و ملك  و گاه خسروان را چون بازيچه‌يي بي‌ارج و بها به كام و هوس زيرو زبر كنند هرگز بخاطر كسي  نمي‌رسيد. اما درست در همين روزگاران كه ضعف معنوي و روحاني نيروي ظاهري و جسماني دولت ساساني را از درون مي‌خورد و ميكاست، نيرويي معنوي، بزرگ و بالنده از درون ريگزارهاي فقر هولناك بيابان عرب پديدآمد و اندك اندك باليد و فزوني يافت تا سرانجام شكوه و قدرت كسانيكه پنجه برپنجه روم ميزدند و بزور بازو پنجه آنان را ميتافتند،دستخوش تازيان گشت.

ايراني هرگز اسلام را نپذيرفت

پنج شنبه هجدهم مرداد ماه 1386 ساعت 20:35


 

 

خاقاني شرواني- ديوان اشعار:

 خورشيد پرست بودم اول

 اكنون همه ميل من به جوز است

 

 

 

 

 

 

خواجوي كرماني – ديوان اشعار:

 دلم از زلف كژت جان نبرد زانك درو

 هندوانند همه كافر خورشيد پرست

 

 

 تا برآمد زبناگوش تو خورشيد جمال

 هرسر زلف تو خورشيد پرستي دگرست

 

 

 راهب دير كه خورشيد پرستش خوانند

 نيست جز حلقه گيسوي بتم زنازش

 

 

 زان روز كه رخساره  و چو خورشيد  توديدم

 چو ن سنبل جز حلقه گيسوي بتم  ز نازش

 

 

خواجو گر از مهرت  آتش پرستي پيشه كرد

 چو ن پرده بگشودي ز رخ  عذر گناهش خواستي

 

 

صائب تبريزي- ديوان اشعار:

 زرپرستان بپرستند چو خورشيد  بلند

 كرم شب تابي اگر در دل زرين لگن

 از سايه ببريد اگر مهر  پرستيد

 از خود بگريزيد اگر مرد خداييد

 

 

 حسن هرروز به آيين  دگر جلوه كنيد

 هرسحر تكيه  به بالين دگردارد مهر

 

 

 وفا دين من و مهربتان آيين  من باشد

 رخم از قبله  برگردد دگر از مهر و وفا كردم

 

 

 مشق نظاره  روي تو مرا منظورست

 اگر از جمله  خورشيد پرستان شده ام

 

 

عبيد زاكاني- ديوان اشعار:

دماغ باده گساران زخرمي در جوش

 درون مهرپرستان ز عاشقي درتاب

 

 

 اي مقصد خورشيد پرستان رويت

 محراب جهانيان  خم ابرويت

 

 

 

 

 

 

فخرالدين عراقي- ديوان اشعار :

 

 

 ما قبله خود روي چو خورشيد تو كرديم

 هيهات كه خورشيد پرستيم  دگربار

 

 

 ور زانكه به چشم من صوفي رخ او ديدي

 خورشيد پرستيدي، در دير، چو رهباني

 

 

 

 

 

 

فروغي بسطامي- ديوان اشعار:

 

 

 زان رو فروغي مي دهد چشم جهان را روشني

 كز دل پرسش مي كند خورشيد تابان تو را

 

 

مولوي – ديوان شمس:

 ما چو خورشيدپرستان همه صحرا كوبيم

 سايه جويان چو زنان در پس ديوار شدند

 

 

 پيش او ذره صفت هرسحر ي رقص كنيم

 اين چنين  عادت خورشيد پرستان باشد

 

 

 همچون دزدان ز عسس من همه شب دربيمم

  همچون خورشيد پرستان به سحر برباشم

 

 

 ما چو خورشيد پرستيم بر اين بام رويم

 تا نپوشد رخ خورشيد زما ديواري

 

 

نظامي گنجوي- اقبالنامه:

 چو  تابنده خورشيد را ديد زود

 به رسم مغانش پرستش نمود

 

 

 نظامي گنجوي- مخزن الاسرار

 

 

 دفتر افلاك شناسان بسوز

 ديده خورشيد پرستان بدوز

 

 

اميرمعزي – ديوان اشعار:

 

 

اندرصفت خورشيد پرستان شدم اينك

 زيرا كه ميان سخت به زنا ر  بستم

 

 

 

 

 

 

پيش تو برم سجده  ميان بسته به زنار

 تا خلق بدانند كه خورشيد  پرستم

 

 

سلمان ساوجي- ديوان اشعار

 

 

همه ذرات جهان مي بينم

 به هوايت شده خورشيد  پرست

 

 

سلمان ساوجي- جمشيد و خورشيد

 

 

زمويش روميان زنار بستند

 زمهر رويش آتش مي پرستند

 

 

شاه نعمت الله ولي- ديوان اشعار

 

 

آفتابي مي پرستم لايزال

 مهر من هرگز نمي گيرد  زوال

 

 

عمادالدين نسيمي- ديوان اشعار

 

 

خورشيد پرستان طريقت چو نسيمي

 از فضل الهي همه در ظل  مديدند

 

 

غالب دهلوي- ديوان اشعار فارسي

 

 

همه به سوداي تو خورشيد  پرستيم آري

 دل ز مجنون برد آهو  كه به ليلا  ماند

 

 

 

 

عارف قزويني نيز رسماِ پيوستگي خود را به آيين اوستا با اين سرود تاريخي خود اعلام ميكند:

 

 

اوستا ! بهين دستور دربار خدايي

 

 


عارف قزويني     

 

 

  بنام آنكه و ستايش كتاب است

 

 

چراغ راه دينش آفتاب است

 

 

بهين دستور دربار خدايي

 

 

شرف بخش نژاد آريايي

 

 

دوتا گرديده چرخ پير را پشت

 

 

پي پوزش به پيش نام زرتشت

 

 

به زير سايه نامش تواني

 

 

رسيد از نوبه دور باستاني

 

 

چو من گردوست ميداري كشور خويش

 

 

ستايش بايدت پيمبر خويش

 

 

به ايمايي ره بيگانه جويي

 

 

رهاكن! تابه كي اين بي آبرويي؟

 

 

به چشم عقل آن دين را فروغ است

 

 

كه آن بنيان كن ديو دروغ است

 

 

چو دين كردارش و گفتار و پندار

 

 

نكو شد بهتر از آن دين مپندار

 

 

به دنيا بس همين يك افتخارم

 

 

كه يك ايراني  والاتبارم

 

 

به خون دل زيم زين زيست شادم

 

 

كه زرتشتي بود  خون و تبارم

ايراني هرگز اسلام را نپذيرفت

سه شنبه نهم مرداد ماه 1386 ساعت 17:29


آيا حافظ در پايان عمر پيرو آئين مهر و اوستا شده بود!

محمد گلندام كه از شاگردان و مريدان حافظ شيراز بوده است و تمامي غزليات وي را او جمع آوري و نشر داده است درمقدمه غزليات از حافظ بعنوان شهيد ياد مي‌كند كه در پي فتواي فقها به قتل رسيده است!

 

دركتاب عرفات العاشقين نوشته اميرتقي الدين اوحدي ميخوانيم كه آنگاه كه ماموران حكومت در پي‌ فتواي فقها و حكم قوه قضاييه به خانه رند شيراز حمله نمودند تا وي را بازداشت نموده و بقتل برسانند، بانوان خانه حافظ، تمامي آثار و نوشته‌هاي وي را درچاه ريختند تا بدست ماموران نيفتد.

 

شمس الدين محمدحافظ شيرازي كه دركودكي قرآن را حفظ نموده بود لقب حافظ را مثل دهها شخص دوران خود بدست آورد! حفظ تمامي قرآن عادتي شده بودكه كودكان در  8-10  ويا  12  سالگي آنرا وظيفه مي ‌دانستند و در اين سن وسال تمامي قرآن را از برميخواندند و به ديگران آموزش ميدادند. شمس‌الدين محمد در كودكي همراه با فراگيري علم و دانش و آموزش قرآن، دريك نانوايي نيز كار ميكرد وبه كار خميرگيري مشغول بود.

 

حافظ از همان نوجواني بعنوان «رندشيراز» مشهور شد واين بخاطر زيركي  و ذكاوت وي بود، از سويي حافظ ساكن محله شيادان شيراز بود كه تقريبا مركز شهر آن زمان محسوب ميشد و بچه‌هاي آن محله بسيار زيرك و رند و باهوش بودند.

 

«رند» درلغت بمعناي زيرك، هوشيار، آگاه به اسرار پنهان و واقف به علوم بسيار مي‌باشد و نيز به كسي گفته و ميگويند كه درونش پاكتر وپرهيزگارتر از ظاهرش باشد.

 

چنانچه برخي از مورخين نوشته‌اند و از غزليات حافظ برداشت ميشود حافظ در نوجواني عاشق دختري بنام « شاخ نبات» ميشود كه دختر پيشنماز محل بوده است و در همين هنگامه عاشقي، ذوق و شوق حافظ به غزلسرايي رشد مي‌كند  ولي شوربختانه ملاي محل، دختر خود را عروس مي‌‌كند و شمس‌الدين محمد درعشق نوجواني خود شكست مي‌خورد.

 

از سويي ديگر استقبال مردم و خردمندان از غزليات زيباي حافظ در سراسر جهان پارس زبان آن دوران از هند تا ايران و عراق موجب بروز حسادت ملاها و فقها عليه حافظ ميشود و آنان را بجايي مي‌كشاند تا از هربيت و غزل او سندي بيابند براي محكوم كردن و تكفير « رند شيراز»

 

سلطان احمد جلاير حاكم بغدادكه با غزليات « رند شيراز» آشنا شده بود از وي دعوت مي‌كند تا به دربار او رفته و شب شعري برگزار كند

 

حافظ كه برخلاف سعدي اهل سفر و راه دراز نبود از شاه بغداد پوزش مي‌خواهد و دعوت را رد مي‌كند:

 

 

شاها

 

جلوه حسن تو دل مي‌برد ازشاه  و گدا

 

چشم بد دور كه هم جاني و هم جاناني

 

 

گرچه دوريم، بياد تو قدح ميگيريم.

 

بعد منزل نبود در سفر روحاني

 

 

محمود شاه پنجمين پادشاه بهمني دكن هند نيز هزينه سفري براي رند شيراز ميفرستد و از وي براي شب شعري درهند، دعوت ميكند. شمس الدين محمد، هند را به بغداد ترجيح داده و كفش و كلاه مي‌كند تا به هند برود.

اما تا از بندر هرمز به كشتي مي نشيند با طوفاني شدن دريا مواجه گشته و از سفر به هند پشيمان مي‌شود «رند شيراز» غزلي را بعنوان سپاسگزاري و پوزشخواهي براي محمودشاه به هند مي‌فرستد:

 

 

دمي با غم بسربردن جهان يكسر نمي‌ارزد

 

 

به مي بفروش دلق ما كزين بهتر نمي‌ارزد

 

 

شكوه تاج سلطاني و بيم جان درو درج است

 

 

كلاهي دلكش است اما بدرد سر نمي‌ارزد

 

 

بس آسان مينمود اول غم دريا ببوي سود

 

 

غلط گفتم  كه هر موجش بصد گوهر نمي ارزد

 

 

هرچه نفوذ كلامي حافظ در جهان آن دوران بالاتر ميرفت حسادت فقها نسبت به اين رند شيراز نيز بيشتر ميشد.

 

 

حسد چه مي بري اي سست نظم بر حافظ؟

 

 

قبول خاطر و لطف سخن خدا دادست

 

 

از سوي ديگر حافظ نيز پيش از پيش به ناداني، تزوير و بي‌پايه بودن افكار فقها پي مي‌برد وكم كم از آنها و انديشه‌هاي آنها جدا ميشد و در غزليات خود به افشاي آنها مي‌پرداخت:

 

 

دور شو از برم اي واعظ و بيهوده مگوي

 

 

من نه آنم كه دگرگوش به تزوير كنم

 

 

حافظا مي خور و رندي كن و خوش باش ولي

 

 

دام تزوير مكن چون دگران قرآن را

 

 

همانطور كه آرام آرام شمس‌الدين محمد « رند شيراز» از افكار و عقايد فقها و ملايان دوران خودجدا و دور ميشود، بسوي يك انديشه جايگزين نيز نزديك ميشود  و در سروده‌هاي خود اعتراف ميكند كه در ابتدا از حقايق آگاه نبوده تا اينكه در پي آشنايي با انديشه‌هايي ديگر در معني بر او گشوده شده است:

 

 

اول از تحت وفوق وجودم خبر نبود

 

 

درمكتب غم تو چنين نكته دان شدم

 

آن روز بر دلم درمعني گشوده شد

 

 

كز ساكنان درگه «پير مغان» شدم

 

از آن زمان كه فتنه چشمت بمن رسيد

 

 

ايمن ز شر فتنه آخر زمان شدم

 

 

در پي توطئه‌هاي ملايان، بارها و بارها حافظ از شيراز رانده شد و او را تبعيد نمودند.

 

 

گر از اين منزل غربت به سوي خانه روم

 

 

دگر آنجا كه روم عاقل و فرزانه روم!

 

 

اما پس از بازگشت از تبعيد. باز اعترافات رند شيراز در غزلهاي وي متبلور ميشود.

 

 

گرمسلماني از اين است كه حافظ دارد

 

 

واي اگر از پس امروز بود فردايي

 

« مغ» در لغت به انسان اوستايي و يا پيشواي آئين اوستا گفته و ميگويند و « پيرمغان» به زرتشت نخستين و يا بزرگترين پيشواي آئين اوستا اطلاق ميشود.

 

حافظ در هنگامه پاياني عمر خود بسيار به اين مسئله كشيده ميشود و درغزليات بسياري وفاداري خودرا به پيرمغان و «آئين مهر » اعلام مي كند:

 

 

جام مي گيرم و از اهل ريا دور شوم

 

 

يعني از اهل جهان پاك دلي بگزينم

 

 

بر دلم گرد ستمهاست خدايا مپسند

 

 

كه مكدر شود آئينه « مهر آئينم»

 

 

در اين ابيات صريحا رند شيراز اعتراف ميكندكه آئين و دين او «ميترايي» كه همان « آئين مهر» است.

 

و اما اسناد ميترايي و مهري بودن شمس‌الدين محمد شيرازي و پيرو « آئين اوستا» (پيرمغان) بودن وي در لابلاي غزليات او با صراحتي ويژه بچشم مي‌خورد:

 

 

بنده پيرخراباتم كه لطفش دائم است

ورنه لطف شيخ و زاهد گاه هست  و گاه نيست

 

 

 

 

چل سال پيش رفت كه من لاف مي زنم

 

كز چاكران « پيرمغان» كمترين منم

 

 

 

من كه گوشه ميخانه خانقاه من است

 

دعاي « پيرمغان» ورد صبحگاه من است

 

 

 

حافظ جناب « پيرمغان» جاي دولتست

 

من ترك خاكبوسي اين در نمي كنم

 

 

 

گر مدد خواستم از « پيرمغان» عيب مكن

 

شيخ ما گفت كه درصومعه همت نبود

 

 

 

مريد «پير مغانم» زمن مرنج اي شيخ

 

چراكه وعده تو كردي و او بجا آورد

 

 

 

و درجايي ديگر با صراحت مي‌گويد كه درخرابات مغان نورخدا مي بيند:

 

 

در خرابات مغان نور خدا مي‌بينم

 

اين عجب بين كه چه از نوري وكجا مي‌بينم

 

 

 

بسياري از شعرا  ونامداران كهن ايران نيز  صريحاِ اعتراف نموده اند كه مسلمان نبوده  بلكه خورشيدپرست كه همان مهرپرست و ميتراپرستي بوده است  آيين آنها بوده است.

 

 

ابوسعيد ابوالخير- ديوان اشعار:

 

 

كزچشم خداي بين نداري باري

 

خورشيد پرستشو نه گوساله پرست

 

 

 

اي مقصد خورشيد پرستان رويت

 

محراب جهانيان خم ابرويت

 

 

 

اوحدي مراغه اي – ديوار اشعار:

 

 

 

كافر از بهر چنين بت كه تويي نيست عجب

 

كز پرستيدن خورشيد و قمر باز آيد

پس از اسلام بزرگان بسياري پيرو اوستا بودند

چهارشنبه بيست و هفتم تير ماه 1386 ساعت 15:41


پس از اسلام هرچند پس از دو قرن مقاومت آئين اوستا به آنسوي درياي مازندران و هند رانده شد، اما فرهيختگان و انديشمندان بزرگي بودند كه با حفظ ظاهر شعائر اسلام، دردرون و در سخن و كلام و چكامه‌سرايي پيرو اوستا بوند و بسياري از اين مهربان ياران جان خودرا در راه انديشه خود نهادند، از كسانيكه مبارزه مسلحانه عليه تازيان را دنبال كردند چون ابومسلم خراساني و بابك خرم‌دين تا درياي فرهيختگاني چون شعوبيه، اخوان الصفا، عين القضات، سهروردي، حافظ و خيام و مولوي همه از پيروان اوستا بودند.

 


دقيقي

 

دقيقي پيرو اوستا بودو جان خود را در اين راه داد!

 

چو يك چند گاهي برآمد بر اين

 

درختي پديد آمد اندر زمين

 

از ايوان گشتاسب تا پيش كاخ

 

درختي گشن بيخ و بسيار شاخ

 

همه برگ او پند و بارش خرد

 

كسي كه چنان برخورد كي ‘مرُد؟

 

خجسته پي و نام او زردهشت

 

كه اهريمن بدكنش را بكشت

 

دقيقي به محض اينكه شروع به سرودن شاهنامه مي‌كند مورد قهر و دشمني فقها قرار ميگيرد و درجواني كشته ميشود.

 

فردوسي درباره دقيقي مي‌سرايد:

 

جواني بيامد گشاده زبان

 

سخنگوي و خوش طبع و روشن روان

 

به نظم آرم اين نامه را گفت من

 

از او شادمان شد دل انجمن

 

يكايك از وبخت برگشته شد

 

بدست يكي بنده بركشته شد

 

فردوسي

 

و اما فردوسي اين حماسه سراي بزرگ ايراني با آفريدن شاهنامه، آئين اوستا و انسانهاي كهن آنرا كه در طول هجوم و تازشهاي بيگانگان به سرزمين ما تقريباُ نابوده شده بود را زنده كرد.

 

چنانچه پيش از اين نوشتيم اوستا  120  جلد كتاب بود كه بر اثر تازشهاي ممتد بيگانگان نابوده شده بود. دقيقي و فردوسي با دسترسي داشتن به بخشي از اوستا كه افسانه‌هاي كهن آريايي بود، توانستند شاهنامه را براي تاريخ و بشريت به ارمغان بياورند.

 

اوستاي كهن بخش هاي بسياري داشته است:

 

 

 

·         نيايشها

 

·          افسانه‌هاي شهرياري

 

·         آموزشهاي تاريخي

 

·         آئين‌هاي زندگي

 

·         آئين‌هاي جهانداري

 

·         سروده‌هاي اهورايي

 

·         جشنهاي ايراني

·     فلسفه هستي، كه فردوسي بخشي از آن را به نظم درآورده است. زيرا كه وي نيز باور به اوستا داشت و اسلام دين ظاهري اوبود. مثل تمامي فرهيختگان ديگري كه دراينجا به چند تن از آنها اشاره خواهيم كرد.

 

زچهره بشد شرم و آئين مهـر            همي گرز بباريد گفتي سپهـر

 

همي بود سي سال خورشيد را      بدينسان پرستيد بايد خداي

 

يكي مهر زرين بياراستنـــد            پرستنده تا جور خواستنـــد

 

جز ازرسم و آئين نوروز و مهر         از اسپان و ز بنده خوب چهر

 

ناصر خسرو

 

ناصر خسرو فرهيخته بزرگ ايراني نيز خيلي زود از تفكرات تازي جدا شد و مبلغ انديشه خردگرايي و روشنايي و اوستايي شد:

 

گفتند كه موضوع شريعت نه به عقل است

 

زيراكه به شمشير شد اسلام مقرر

 

ايزد چو بخواهد بگشايد در رحمت

 

دشواري آسان شود و صعب ميسر

 

از شاه زي فقيه چنان بود رفتنم

 

كز بيم مور در دهن اژدها شدم

مهدي اخوان ثالث

 

م. اميد، مهدي اخوان ثالث نيز از روزگار جواني خود متوجه اوستا شد و كتابي با عنوان: از اين اوستا   منتشر نمود و در روزگار پاياني عمر خود در سروده‌هاي تاريخي پيوند و پيوست خويش را به اوستا ماندگار كرد:

 

ز پوچ جهان هيچ اگر دوست دارم

 

ترا اي كهن بوم و بر دوست دارم .

 

هم اورمزد و هم ايزدانت پرستم

 

هم ان فره و فروهر دوست دارم

 

بجان پاك پيغمبر باستانت

 

كه پيري است روشن نگر دوست دارم

 

گرانمايه زرتشت را  من فزونتر

 

زهر پير و پيغامبر دوست دارم

 

بشر بهتر از او نديد ونبيند

 

من آن بهترين از بشر دوست دارم

 

سه نيكش بهين رهنماي جهان است

 

مفيدي چنين مختصر دوست دارم

 

ابرمرد ايراني اي راهبر بود

 

من ايراني راهبر دوست دارم

 

نه كشت ونه دستور كشتن به كس داد

 

از اينروش هم معتبر دوست دارم

 

    علامه طباطبايي

 

علامه طباطبايي بعنوان يكي از بزرگترين روحانيون معاصر ما كسي است كه در پايان عمر متوجه آئين مهر و اوستا شد و سروده‌ جاودان او با عنوان «كيش مهر» بهترين ارمغان پاياني او براي جهان آريايي بود.

 

همي گويم و گفته ام بارها

 

بود كيش من مهر دلداده‌ها

 

پرستش به مستي است در كيش مهر

 

برونند زين حلقه هشيارها

 

فريدون مشيري

 

آفتابت كه فروغ رخ زرتشت درآن گل كرده است

 

آسمانت كه زخم خانه حافظ قدحي آورده است

 

كوهسارت كه برآن همت فردوسي برگسترده است

 

بوستانت كه از نسيم سعدي جان پرورده است.

 

همزبانان منند...

 

آتش و آتشكده نزد ايرانيان4

سه شنبه نوزدهم تير ماه 1386 ساعت 21:09


 

 

بزرگان جهان در باره زرتشت چه ميگويند؟

 

 

از همان روزگاران كهن كه جهانيان با اوستا و پيام خردمندانه  آن آِشنا شدند، همواره آنرا ستوده اند! كمتر جايي مشاهده شده  است كه كسي توانسته باشد حتي انتقادي به آيين اوستا  و زرتشت  نخستين داشته باشد. با هم نگاههاي بزرگان جهان را مرور مي كنيم:

 

 

ويلي دورانت : دين زرتشت، ديني با فروشكوه  بود كه همچون ديگر  دينها كه سرشار از درونمايه خونريزي و بت‌پرستي و خرافه‌گرايي بودند، روي خوشي با اين ناشايستها نداشت و پاك و پاكيزه بود. زردشت اين دستور تلايي را داده است كه آنچه را برخود نمي‌پسندي، برديگران روا مدار. خويشكاري هركسي سه سويه است: 1- با دشمن چنان رفتار كن  كه دوست گردد. 2- بدجنس را به راستي و درستي رهبري و راهنمايي كن و نادان را به دانايي.3- و سومين بخش آن است كه بزرگترين برتري، پارسايي و پرهيزكاري است و پس از آن راستگويي وراست كرداري.

 

 

سرپرسي سايكس: از ديد من بسيار دشوار است كه بتوان كسي را يافت كه بتواند آموزشهايي بالاتر از آموزشهاي زرتشت  براي مردم پيداكند. سروده‌ هاي اين مرد بزرگ بي گمان جاويدنيند و هيچگاه گرد سالها برچهره‌اش نخواهد نشست كه آنرا پنهان دارد.

 

 

ارزش سروده‌هاي زرتشت در پاكدلي گوينده و راستي بنياديني است كه اوسخت باور داشته است.

 

 

نيچه: زردشت بزرگترين پيامبر هوشمند و تيزهوشي است كه پايه‌هاي گسترده انديشه سازنده و مردميش تاكنون براي باختر استوارترين ستون زندگي بوده است. انديشه زردشت آموزشهاي بزرگي براي نيك زندگي كردن، نيك در پيوند بودن، نيك‌‌رفتار داشتن ونيك سخن گفتن و بالاتر از همه، چگونه ارج و ارزش نهي به ديگران است. او هيچگاه در هيچ سخنش از به كاربردن پي‌درپي «راستي و درستي‌» خودداري نكرده وپيوسته همه مردم را بدين سو خوانده است.

 

 

در سخن زردشت، شكوهي يافت ميشود كه در كمتر سخني ميتوان يافت.

 

 

هرتسفيلد: پشتكار و كوششهاي خستگي‌ناپذير، از فروزه‌هاي درخشان ايرانيان مي‌باشد كه برپايه راستي و درستي استوار شده است كه همه آنها پرتوي از آيين شكوهمند و پرفروغ زردشت است.

 

 

وتين آمريكايي: زردشت از همه نگرها ستودني است، بيگمان مسيح پيرو او بوده واز انديشه او بهره گرفته است. سه سخن رسا و روان و شكوهمند او: پندار نيك –گفتار نيك- كردار نيك، پايه و بنياد همه دينها ست و هيچ خردمندي نتوانسته است چيزي بر آن بيفزايد.

 

 

هرتل: از لا به لاي گاتها به خوبي روشن ميشود كه يك مرد تيزهوش و هوشمند، پرتلاش، نيك‌خواه، خيرانديش، مهربان، مهرورز، مهرجو، پاكدل، نيك‌كنش، سخن مي‌گويد كه با خرد راست است  و با ديگران نيز از روي راستي سخن مي‌گويد.

 

 

زردشت به هواداري از راستي و درستي و فروزه‌هاي نيك سر برافراشت و آسودگي و آسايش را براي مردم آرزو كرد. منش او در پايه بلندي و برفراز دانايي ساخته شده و دور از هرگونه سستي و زبوني كه بيشتر مردم به آن دچارند، استوار گشته است. او از خونريزي و آزار، زبوني و خواري، بردگي و پستي و از آيين اهريمنان سخت رويگردان بود و با آنها پيكار ميكرد.

 

 

پروفسور ميه: فروزه‌هاي ايرانيان باستان ستايش آميزند. ولي بايد دانست كه انگيزه‌ آنها ، آموزشهاي نيك خواهانه و مردمي زردشت ميباشد.

 

 

زردشت از منشي والا برخوردار بود كه توانست بر دل مردم رخنه نمايد وآنها را به سوي خود و آفريدگار مهربان و نيك خواهش بكشاند.

 

 

ولتر: زردشت پيوند خود را با اهورا مزدا بيشتر برپايه دوستي استوار كرده بود. او از خداي خود ياري و پشتيباني مي خواست، آنگونه كه دوستي از دوست خود ميخواهد. او در فروتني به اهورامزدا، پاكدل و يكرنگ بود.

 

 

جكسون: بودا و كنفوسيوس و سقراط كه جويندگان نور و فروغ و روشنايي بودند. از پايه‌هايي بلند و سركشيده برخوردار بودند، ولي بايد پذيرفت كه زردشت از همه آنها بالاتر و والاتر وارزشمندتر بود. او بي گمان يكي از آموزگاران بزرگ خاوربه شمار ميآيد.

 

 

پروفسور شدرخاور شناس سرشناس و بلندآوازه آلماني:

 

 

دوهزارسال است كه ميان ‏آفريدگار و آفريده يك شكاف بزرگ و ژرفي در مغز ما باختريان يافت ميشود كه هيچگاه نتوانسته‌اند آنرا از ميان بردارند. آفريدگاري پاك، اشويي شكوهمند و والا و اين سو، آدمي بيچاره، زبون، پست، خوار، گناهكار و نيازمند مهر و آمرزش كه آفريده نام دارد . تنها گاهي بوده‌اند خردمنداني كه كوشيده‌اند به گونه‌اي اين شكاف را كه اميد پركردنش را هرگز نداشتند، بجهند. كوشش اين گروه از انديشمندان به بينشمندي پايان يافته است. در بينشمندي تلا ش ميشود  تنش ميان آفريده و آفريدگار از ميان برداشته شود.

 

 

شكوهمندي آيين زردشت در اين است كه هيچگاه چنين شكافي در آن يافت نمي شود و دربرخورد او با اهورامزدا نميتوان جاي تهي ديد. گفتار زردشت از يك والايي شگفت انگيز و ستايش آميز بينشمندي برخوردار است. او جدايي ميان آفريدگار و آفريده را چنان از ميان برداشته است كه در همان زمان  كه آدمي با اهورامزدا به سخن مي نشيند و براي او شكوهي ميپندارد كه ميتواند او را از خدايش  دور نمايد، بسيار به او نزديك است. زيرا سخن گفتن با او بمانند گفتگوي دو دوست است كه هردو با هم سخن را رهبري مي‌كنند. بنابراين وارون انديشه ما باختر نشينان، ميان آفريدگار و آفريده در آيين زرتشت، هيچگونه شكافي به چشم نميخورد.

 

 

در آيين زرتشت خدا دور از آدمي و برون از نيروي او و توانايي آگاهي او و دور از جهان هستي نيست. آفريده به سادگي اورا در ژرفناي زندگي روزانه خود مييابد و مي‌بيند.

 

 

هوشمندي و هوشياري و دانايي و فرزانگي زرتشت آن است كه از ‏آفريدگار،  چيزي شگفت آميز نساخته است تا آدمي  اورا از خرد دور ببيند و دسترسي به اورا با آه و ناله و زاري و لابه و يا با ستايشهاي زبونانه و نيايشهاي پستي آميز و همراه  خواري و سرسپردگي دريابد. همين كار خود شكوه والايي و خردمندي زردشت را نشان ميدهد.

 

 

پروفسور ميلز: پيام و سخن زرتشت از ارزشي شكوهمند و والا و دلنشين برخوردار است. خود او داراي آنچنان منشي نيرومند و نهادي توانا ورفتاري استوار بود كه توانست سخناني تا اين اندازه شيوا و گيرا و مردمي برزبان روان سازد و به دنباله آن شاه توانايي چون گشتاسب را به خود فريفته نمايد.

 

 

بارتولومه: نوآوري زرتشت كه بسيار ستايش آميز ميباشد، در آن استكه به جاي خدايان بيشماري كه يافت ميشد و دربرابر بت‌پرستي بت‌پرستان، يك آفريننده دانا يا اهورامزدا را جانشين كرد و از او خوبي و خوشي مردمان را درخواست نمود.

 

 

مارتين هوگ خاورشناس آلماني: آيين زرتشت، كيش يكتا پرستي است كه هيچ ديني ديگر از ديدگاه پاكي و آراستگي و مهر و راستي به پايه آن نمي رسد. اين دين به راستي ناب‌ترين و پاكترين دينهاست.

 

 

هومباخ: درگاتها اين سروده‌ي باشكوه زردشت، يك آفريدگار يافت ميشود كه اهورامزداي نيك خواه و خيرانديش است. آموزش هاي او برترين آموزشهاي نيك و برجسته درراه يك زندگي پاك و آراسته و درست و شايسته است كه بازده‌هاي درخشان آن نيك آشكار ميباشد.

 

 

اورا ميتوان يك استاد مهر و پاكدلي خواند  كه جز درراه راستي و درستي گام ننهاد و از اهورامزدا جز خوشبختي مردمان روي زمين را نخواست.

 

 

گوته: دانشمند بلند آوازه آلماني، سخت فريفته گفتار و سروده‌هاي زرتشت بود و اورا مردي بسيار بزرگ و نوشته‌هايش را شكوهمند بازنمود كرده است. گوته، زرتشت را خردمندي به شمار ميآورد كه جهان خرد كمتر همانند اورا به خود ديده است. او در همه جا از كسي نام مي‌برد كه هماره درانديشه خوشبختي و آسايش مردم بوده است و جز راستي و پاكدلي سخن نگفته است.

 

 

نيبرگ: زردشت بي گمان بالاتر و برتر ازيك پيمبر بوده كه چنين سخنان شكوهمند و برجسته‌اي را برزبان روان كرده و با خردمندي وبينش گسترده، آموزش مهرورزي وبرادري و دوستي داده وبرنهاد راستي ودرستي تكيه نموده و آنهارا راهنماي مردمان نموده است.

 

 

ميله فرانسوي: زرتشت هم در راه پالايش انديشه آدمي و هم سازندگي جهاني كه در آن زيست مي‌كند،گام برداشت . او هم با قرباني كردن چهارپايان به پيكار برخاست و آنرا كاري ناشايست و ناپسند به شمار آورد وبا توانگران و گروه سرمايه دار جنگيد و در راه آزادي نيروها و آدميان تلاش كرد.

 

 

او بزرگتر از آن است كه بتوان درباره اش به گفتگو نشست.

 

 

رودلف: با آنكه زرتشت از گروه توانگران و برجستگان بوده ولي با اين رو هيچ‌گاه از هواداري تنگدستان و مردمان نيازمند و هم چنين كشاورزان و رمه‌داران دست نكشيد و پشتيبان سرسخت آنان بود. سخن او دلنشين و سرشار از راه  و روش مردمي است.

 

 

توماس هايد: اين نويسنده بزرگ انگليسي درباره زرتشت مي گويد: كه در آن منش او را سخت مي‌ستايد و اورا انديشمندي بزرگ به شمار ميآورد. او مينويسد كه خداوند زرتشت را براي مردم ايران برگزيد، زيرا ايرانيان از يك آگاهي بزرگي درباره خداوند برخوردار بودند. اين مردم با خرد، سزاوار مرد خردمندي چون زردشت بودند.

 

 

مولتون: پيام زرتشت، چيزي جز آواي برادري، برابري و مردمي و آزادي نبود. او يك آموزگار ارزنده‌اي بود كه جز به آموزش مردمي نمي انديشيد. اين فرزانگي و خرد به آشكارايي در همه سروده هاي ارزشمند او به چشم ميخورد.

 

 

زردشت ميكوشيد آدميان را به راه راست رهبري نمايد و راه راست جويان را به شنيدن پيام بزرگش آشنا و دلبسته نمايد و نشان دهد كه پيروي از آن زندگي جاويد را فراهم ميآورد.

 

 

زرتشت چون ديگران راه و روش و رسم آيين افسونگري و جادوگري وبيهوده‌گويي براي فريب مردم را نداشت وخودرا پيشواي ديني نمي‌دانست كه با جهان ناشناخته در پيوند است . همه آوا و پيام او، آواي مردمي و آزادي و راستي بود كه درديگر آيينها چندان به چشم نمي‌خورد.

 

 

التهيم: سروده‌هايي به اين ژرفنايي واستادي و با رواني بي‌همانند دراين دوران تنها از كساني برميآيد كه نيك پرورش يافته باشند و از خانوادة‌ نژاده‌اي باشند كه از آموزش و پرورش نيك برخوردار باشند. سرودهاي زرتشت از يك مايه بنيادين بينشمندي و ادبي كم مانند بهره‌ور است  كه با دوران هند و اروپايي پيوندي ناگسستني دارند. بي پروا ميتوان گفت كه درونمايه گاتها از يك گفتار جهان برين برخوردار است كه به انديشه اين مرد بزرگ رخنه كرده و درآن جاي گرفته است. زرتشت انديشمندي يكتا و بي‌همتا و درشناسايي و روشن‌نگري بسيار برجسته و والا بود. از اين رو پيشواي بي چون وچراي كساني شد كه با ژرف‌بيني و ژرف نگري به جهان نگريستند و پايه‌گزار بينشمندي شدند.

 

 

ولتر: اين نويسنده سرشناس و بلند آوازه فرانسوي درنيمه سده هيجدهم به ستايش زرتشت پرداخت و نوشت كه او مردي والا و آزاده بود كه سده‌ها پيش از «مسيح» به ساختن انديشه‌ها و سازگار كردن مردم با هم و استوار نمودن پيوندهاي مردمي دست زد. او انديشمندي راستگو، راست‌كردار و پاكدل بودكه جز به نيكي و خوشبختي مردمان نمي‌انديشيد و جز به راه راست رهبري نميكرد. او هيچ‌گاه براي سودجويي گام برنمي‌داشت  و هماره از يزدان خود راه خوشبختي و پاكي و نيكخواهي را براي مردمان و براي گمراهان درخواست ميكرد. ژرف بيني و روشن‌نگري او از لابه لاي همه سروده‌هايش بخوبي آشكار شد. او مردي بسيار بزرگ بود بايد گفت بسيار بزرگتر از آنچه كه شايد ما بينديشيم.

 

 

لومل: انديشه زرتشت از يك فلسفه والاي نيك كنشي و نيك سرشتي برخوردار است تا ديني. گاتها از آنچنان ژرفي انديشه‌اي توانا و از هنر ستايش‌آميز شيوايي و رواني و رسايي سخن برخوردارند كه نميتوان با هيچ چيز ديگر همانند و برابر كرد و به سنجيدن پرداخت. زرتشت از يك پرورش بنيادين نيك‌كنشي بهره ور بود كه در سروده‌هاي دلنشين به خوبي به چشم مي‌خورد. از اين رو اورا بالاتر و والاتر از همه ديگران نشان ميدهد.

 

 

زردشت يكتاپرستي فرازمند و بلند پايه بودكه ارزش فراوان به رمه و گله ميگذاشت و از ته دل آنها را دوست ميداشت. از اين رو هيچگاه نميخواست كه آنها را براي خدايي كه نياز ندارد قرباني كنند. او با سرسختي با آيين قرباني كردن، دشمني مي‌ورزيد و نبرد ميكرد.

 

 

مزدا درسخن زردشت در چم دانا مي‌باشد ومزداپرستي درچشم ستايش دانايي و خرد است. او درست كردن خدارا به گونه آدميان در انديشه ها از ميان برداشت. درسخن او شكوه آ‏فريدگار هماره با ژرف‌ترين شيوه آشكار است. او هيچگاه با آه و ناله و زاري و لابه با اهورا مزدا به سخن ننشسته است و خود را خوار و پست و بيچاره نشان نداده است. درآيين زردشت، پاكي و پارسايي وباور براي خودنمايي فريب  نيست. هركس بايد منش و كردار نيك و شايسته داشته باشد و آنها را نشان دهد. هركس بايد درخود دگرگوني بنيادين پديدآورد تا روان پاك و كردار نيك خودرا بتواند پيشكش اهورامزدا نمايد.

 

 

هرچند آئين اوستا يكي از چار ديني است كه در قرآن برسميت شناخته شده است و پيروان آين چهار آئين درممالك اسلامي مي بايست امنيت داشته باشند، اما بخشي از فقها و روحانيون همواره در طول تاريخ انسانهاي آزاده و فرهيخته بسياري را بجرم كفر و الحاد و ارتداد بقتل رسانده‌اند! حتي بزرگ مرداني چون « حافظ رند شيراز» كه كافر نبوده بلكه متدين بوده است به آئين اوستا و خداشناس بوده است وخداترس! نيز شامل اين گونه اتهامات شده است  و چون شهدا و فرهيختگان بسيار ديگري در تاريخ پر افتخار ايران، عين القضاه، سهروردي، ابن مقفع و… در پي حكم قوه قضائيه برهبري روحانيون اسلامي به قتل رسيده اند.

 

 

 

  پس از اسلام بزرگان بسياري  پيرو اوستا بودند

 

 

 

پس از اسلام هرچند پس از دو قرن مقاومت آئين اوستا به آنسوي درياي مازندران و هند رانده شد، اما فرهيختگان و انديشمندان بزرگي بودند كه با حفظ ظاهر شعائر اسلام، دردرون و در سخن و كلام و چكامه‌سرايي پيرو اوستا بوند و بسياري از اين مهربان ياران جان خودرا در راه انديشه خود نهادند، از كسانيكه مبارزه مسلحانه عليه تازيان را دنبال كردند چون ابومسلم خراساني و بابك خرم‌دين تا درياي فرهيختگاني چون شعوبيه، اخوان الصفا، عين القضات، سهروردي، حافظ و خيام و مولوي همه از پيروان اوستا بودند.

 

 


آتش و آتشكده نزد ايرانيان3

دوشنبه يازدهم تير ماه 1386 ساعت 18:07


مهمترين آتشگاهي كه امروزه مورد توجه جهانيان است و شهرت ويژه‌اي دارد «خانه كيوان» مي باشد كه كه تازيان بيش از اسلام آن را « بيت الزحل» و امروزه آنرا كعبه ميخوانند. اين آتشكده هنگاميكه سپاهيان ايران در هزاران سال پيش ميخواستند از درياي سرخ عبور كنند، درمكه كنوني ساختند و پس از اينكه ايرانيان عربستان را ترك كردند و از يمن و مصر خارج شدند تازيان آنها را بازسازي نموده و « بيت الله» ناميدند.

 

درقرآن بوضوح تشريح شده است كه «بيت الله» (كعبه) توسط ابراهيم ساخته نشده است بلكه توسط وي و فرزندش آنجا نظافت شده است وپايه‌هاي ايوانش بالا رفته است كه شرح كامل آن در ابتداي اين كتاب آمد.

 

«و عهد نا الي ابراهيم و اسماعيل آن طهرا بيتي للطائفين »

 ما از ابراهيم و اسماعيل تعهد گرفتيم تا خانه مرا براي طواف كنندگان پاكيزه كنند. (سوره بقره آيه  125)

 

« و اذا يرفع ابراهيم  القواعد من البيت و اسماعيل رنبا تقبل منا»

اسماعيل و پدرش پايه‌ها (ديوارها)ي خانه را بالا بردند،گفتند پروردگارا ازما بپذير… (سوره بقره آيه  127)

 

پس بدرستي و وضوح روشن است كه «خانه كيوان» بيش از ابراهيم وجود داشته است و فقط توسط ايشان و فرزندش آنجا نظافت شده است و ديوارهاي فروريخته‌اش بالا رفته است.

 

اكثر آتشكده‌هايي كه امروز آثاري از آنها باقي مانده است با برپايي خود وجود آنهارا گواهي ميدهند. از جمله كعبه زرتشت كه درنقش رستم واقع شده است و آتشكده آذربايجان كه كارت پستالهاي اين محل ها امروزه در ايران به فروش مي‌رسد.يك نوع معماري آتشكده ها با سنگ مكعب است.

 

انسان ايراني از روزگاران كهن آتش، آب، نسيم و خاك و خورشيد را پاس ميداشته و آغاز بهار تابش نوروزندگي است. از آتش مهربان خورشيد كه آبها را روانتر مي‌سازد و نسيم‌ها را روح نوازتر و خاك را رستني‌تر!

 

بخوانيم كه در بيش از هزارسال پيش فردوسي بزرگر چه سروده است:

 

چو بخت عرب بر عجم تيره شد

 

همي بخت ايرانيان تيره شد

 

بر آمد ز شاهان جهان را قفيز

 

نهان شد زر و گشت پيدا پشيز

 

همان زشت شد خوب و شد خوب زشت

 

شده راه دوزخ پديد از بهشت

 

دگرگونه شد چرخ گردون بچهر

 

از ايرانيان پاك ببريد مهر

به ایرانیان زار وگريان شدم

 

كزين پس شكست آيد از تازيان

 

ستاره نگردد مگر بر زيان

 

چو با تخت منبر برابر شود

 

همه نام بوبكر و عمر شود

 

تبه گردد اين رنج‌هاي دراز

 

نشيبي دراز است پيش فراز

 

ز پيمان بگردند و از راستي

 

گرامي‌شود  كژي و كاستي

 

پياده شود مردم رزمجوي

 

سوار آنكه لاف آرد و گفتگوي

 

كشاورز جنگي شود بي ‌هنر

 

نژاد و بزرگي نيايد به بر

 

ربايد همي اين از آن آن از اين

 

زنفرين ندانند باز آفرين

 

بد انديش گردد پدر بر پسر

 

پسر هم چنين بر پدر چاره گر

 

شود بندة بي‌هنر شهريار

 

نژاد و بزرگي نيايد بكار

 

از ايران و از ترك و تازيان

 

نژادي پديد آيد اندر ميان

 

نه دهقان نه ترك و نه تازي بود

 

سخنها بكردار بازي بود

 

زيان كسان از پي سود خويش

 

بجويند و دين اندر آرند پيش

 

چو بسيار از اين داستان بگذرد

 

كسي سوي آزادگان ننگردد

 

بريزند خون از پي خواسته

 

شود روزگار بد آراسته

 

دل من پراز خون شد و روي زرد

 

دهان خشك و لبها پر از باد سرد

آتش و آتشكده نزد ايرانيان2

جمعه هشتم تير ماه 1386 ساعت 01:58


نخستين نور، روشنايي و آتش است. بدين رو آيين نخستين ايراني آئين مهر بوده است!

 

در روزگاران كهن آتشكده‌هاي بسياري در سراسر جهان آريايي از آنسوي آبهاي درياي سرخ تا خليج فارس و مديترانه و درياي خزر كه بر اساس نوشته مورخين پيش از  120  كشور بوده است، برقرار بوده است.

 

حتي تا چهارصد سال پس از تازش تازيان آتشكده‌هاي بسياري در پارس و آتورپات (آذربايجان) برپا بوده است. تعداد اين آتشكده‌ها آنقدر زياد بوده كه جغرافيادان و مورخ بزرگ «استخري» نتوانسته است تعداد آنها را در حافظه خودنگه دارد! استخري مي ‌نويسد از هر شهر و روستايي كه عبور ميكردم كه دست كم چند اتشكده در آنجا وجودداشت! آتشكده مهرنرسيان كه آن را وزير بهرام شاه، مهرنرسي در دشتبارين فارس بنياد نهاده بود تا قرنها پس از هجوم تازيان، آتشش شعله ور بود و آتشكده آذرگشسب در فراهان كه  تا اواخر قرن سوم هجوم تازي همچنان شعله ور بود.

 

« ابن الفقيه» از وجود آتشكده‌هايي در وارستان قم و ديگر ولايات آن اطراف ياد كرده است.

 

«ابن رسته» نيز از وجود آتشكده‌هايي درنزديك حلوان يادكرده است و « ياقوت» در قرن هفتم آتشكده بزرگ آذرگشسب را درگزن كه تازيان بخاطر نداشتن حرف گاف آنرا « شيز» مي نامند و در آذربايجان مي باشد يادكرده است.

 

و نيز آتشكده كاريان كه بارها آتش آن توسط هجوم و فشار تازيان خاموش گرديده بود،  در دوران ياقوت هنوز سرپا بوده وآتش آن فروزنده بوده است.

 

از هزاران هزار قبله و آتشگاهي كه نياكان ما هزاران سال بسوي آنها نيايش كرده‌اند، امروزه تعداد  14  آتشكده بيشتر باقي نمانده است.

 

 1-آتشكده نياسر در نياسر كاشان،محل آتشكده در دامنه‌اي رو به رودخانه و محلي  سرسبز واقع است  كه تقريبا كامل و سالم مانده است.

 

 2- آتشگاه مسجد سليمان در خوزستان، جايگاه اين آتشكده بسيار ويژه و استثنايي مي باشد زيرا در زمان‌هاي گذشته آذرخش‌هاي طبيعي از زمين آن بيرون مي‌آمده است، كه خود اين مسئله بيانگرآنست كه در روزگاران كهن بگونه‌اي از نفت و گاز زمين آرياييان براي شعله‌ور نگهداشتن آتشكده  بهره مي جستند، بويژه اينكه آتشكده تنها قبله نبوده است بلكه مردم از آتش هر آتشكده‌اي براي برافروختن آتش در درون خانه‌هاي خود بهره مي‌برده اند. زيرا امكان دسترسي به كبريت و يا گوگرد براي همه ميسر نبوده است.. و آنها توسط كانون‌هاي» (آتشدان ) بزرگ و كوچك آتش را   حمل ميكردند

 

  3- آتشكده نيمور درنزديكي دليجان، نوع بنا و ساختمان اين آتشكده با ديگر جايگاه‌ها متفاوت است و ويژگيهاي خاصي دارد.

 

  4-آتشكده قلعه دختر بر فراز تپه مشرف بر رودخانه و جاده درنزديكي زيارتگاه شاه جمال (جالب است بدانيم كه تمامي آتشكده‌ هاي بزرگ و كوچك پيش از اسلام، امروز تبديل به امامزاده و يا مسجد  وبقعه هاي اسلامي شده است.)

 

  5-آتشكده جره در كنار سياه فارس، اين آتشكده نيز همچنان سرپا ايستاده است.

 

  6-آتشكده ديگري درفارس با همين نام جره درجره فارس با عظمتي ديدني  پابرجاست. 

 

  7-آتشكده كازرون در فارس.

 

  8-آتشكده اصفهان.

 

  9-آتشكده نقش رستم (كعبه زرتشت)

 

  10-آتشكده پاسارگاد درفارس

 

  11-آتشكده سنگي در فارس واقع درباغ بدره نزديك تخت‌جمشيد (اين محل امروز بعنوان زيارتگاه و با نام بي‌بي فاطمه مورد توجه مسلمانان است.)

 

  12-آتشكده كوشك درنطنز كاشان. اين آتشكده مثل خيلي از آتشكده‌هاي ديگر از سنگ و ساروج ساخته شده است. .

 

  13-آتشكده آذربايجان.

 

  14-آتشكده خانه كيوان كه همان كعبه مسلمانان مي باشد.

 

البته اينها آتشكده‌هايي بودكه درايران كنوني برجاي مانده است و گرنه آتشكده‌هاي بسياري در تاجيكستان، افغانستان، پاكستان، هندوستان، آذربايجان، تركيه كنوني و قزاقستان و ازبكستان و ارمنستان و جاهاي ديگر موجود بوده است كه امروزه آثاري هرچند اندك از آنها دربرخي مناطق برجاي مانده است .

آتش و آتشكده نزد ايرانيان1

دوشنبه چهارم تير ماه 1386 ساعت 03:34


در افسانه هاي كهن آريايي از اوستا تا شاهنامه فردوسي بزرگ در رابطه با آتش و احترام آرياييان به آن اينگونه سخن رفته است كه پادشاهي با « هوش و هنگ» روزي ماري در صحرا بديد .

 سنگي برگرفت تا مار را نشان رود، سنگ به مار نخورد بلكه به سنگ  ديگري خورد و آذرخشي پديد آمد و از فروغ آن خارهاي اصراف شعله ور شد!  هوشنگ شاه از اين دستيابي ناگهان خرسند و خندان و شادان شد و خداوند را ستايش و نيايش كرد و آن روز را روز جشن و شادماني خوانده و آتشي برافروخت و از همه خواست تا آن اتش هميشه بر افروخته باشد!

 

برآمد به سنگ گران سنگ خرد

 

هم آن و هم اين سنگ گرديد خرد

 

فروغي پديد آمد از هردو سنگ

 

دل سنگ گشت از فروغ آذرنگ

 

جهاندار پيش جهان آفرين

 

نيايش همي كرد و خواند آفرين

 

كه اورا فروغي چنين هديه داد

 

همين آتش آنگاه قبله نهاد

 

يكي جشن كرد آنشب و باده خورد

 

«سده » نام آن جشن فرخنده كرد.

 

تمامي اديان جهان بسوي قبله‌اي نيايش مي‌كنند، يعني به هردين و آئيني كه بنگريم براي خود جايگاهي داردكه رو بدان، خداوند را نيايش مي‌كنند. چنانچه در اوستا و شاهنامه آمده است، نخستين كسي كه قبله‌اي براي نيايش پديد آورد پادشاه داراي هوش و هنگ ايران، هوشنگ بود. يكسويي و يكنواختي  و توجه داشتن به يك مركز ويژه براي هر تشكيلات ديني، آييني يك ضرورت است. زيرا نخستين اقدام براي توجه دادن تمامي باورمندان به يك نقطه  و مركز است. هيچ پيرو آئيني وقتي بسوي قبله خود نيايش مي‌كند، آن جايگاه را پرستش نمي‌كند بلكه از آن بعنوان يك امكان، ابزار و جايگاه جهت همبستگي و وحدت و همدلي جمعي بهره مي‌برد. آرياييان نيز از نخستين روزي كه آتش را قبله خود كردند هرگز اتش را نپرستيدند، بلكه آن را بعنوان مظهري از زندگي، نور و روشنايي، انرژي و قدرت پاس و محترم داشته‌اند.

 

امروزه همه ميدانيم كه بودن ما برروي كره زمين به بركت وبودن گلوله آتشين بزرگ هستي يعني مهر و يا خورشيد است. اگر انرژي خورشيد نباشد، زندگي برروي كره زمين غيرممكن ميشود. پس حضور آتش برروي زمين عليرغم هزار ويك حسن و موارد استفاده‌اي  كه درطول زمان داشته است، مظهري از عظمت، شكوه و زندگي‌بخش بودن است. با برافروختن مشعل و شمعي درخانه و كاشانه و يا با افروختن آتش در آتشكده‌ها: كه اين احترام آتش به تمام اديان جهان منتقل شده است و مظهر كنوني آن شمعي است در تمامي اديان خورشيد مادر و مظهري اصلي و  نخستين نور روشنايي و آتش است. بدين رو آيين نخستين ايراني آئين مهر بوده است.

تاريخ صندلي نشيني

جمعه چهاردهم ارديبهشت 1386 ساعت 11:15


نشيني ملت آريا از هفت هزار سال پيش صندلي را مي‌شناخته و بر صندلي مينشسته است. كهنه‌ترين چهارپايه‌ اي كه در خاور نزديك در پي كاوشهاي باستان شناسي بدست آمده است،متعلق به تپه چشمه علي درجنوب شرق تهران است كه « اشميت» در سالهاي 1930 آنرا از زير خاك بيرون آورده است.

اين چهار پايه متعلق به هفت هزار سال پيش مي‌باشد كه با مخلوطي از گل رس و شن و كاه ساخته شده است و خميره و پوشش آن قرمز مي‌باشد و با شماره 6693 RCH در بخش پيش از تاريخ موزه ملي ايران نگهداري ميشود.

صندلي ديگري كه نقش برجسته‌اي است برمهره اي از جنس سنگ يماني آبي رنگ، شيلهنگ – اين- شوشينگ پادشاه ايلام به دخترش بارولي Baroly هديه داده بود و تاريخ آن به 3500 سال پيش ميرسد. اين صندلي درموزه بريتانيا نگهداري ميشود.

 در بين النهرين نيز قديميترين نقش صندلي را برمهري استوانه اي از دوران سوم سلسله‌هاي قديم در 5500 سال پيش ميبينيم.

 زيباترين صندلي و تختي كه درموزه ملي ايران نگهداري ميشود و سابقه چند هزارساله دارد، درنقش برجسته اي است از داريوش پادشاه هخامنشي كه به نقش برجسته بزرگ بارعام مشهور است. پادشاه را درحالي كه فرزندش خشايار پشت سر او ايستاده است نشسته برصندلي نشان ميدهد.

و اما جشن نوروز!

پنج شنبه بيست و چهارم اسفند ماه 1385 ساعت 21:31


 

بزرگترين جشن اوستايي و كهن‌ترين و زيباترين جشني كه بشريت آن را شناخته است، جشني كه با رويش و زايش طبيعت آغاز ميشود!

 

   از نظر نجومي  نوروز همزمان است با اعتدال بهاري يعني آنجا كه خورشيد روي مدار استوا قرار مي‌گيرد و روز و شب برابر ميشود. روزي كه زندگي تازه و سرسبز و نو و هستي آغاز ميشود.

 

   جشن نورزو به استواري دماوند و تابش خورشيد و عظمت هستي از روزگاران كهن در برابر تازشها و ناملايمات بسياري پايداري نموده است و هويت فرهنگي ما را پاس داشته است. نوروز نه تسليم اسكندر شد و نه از شمشير تازيان ترسيد. نوروز نه از شورش مغولان رنگ باخت و نه از ترس تورانيان گريخت. نوروز دليرو بلند قامت و سربلند، هزاران هزار سال است كه به استواري طبيعت ايستاده است تا پيام آور شادي و سرسبزي و خرمي طبيعت را براي ما با آهنگ‌ دل‌انگيز بهاري بنوازد

 

   -هر از چندي ماههاي رقصان و ناپايدار و دونده قمري كه حساب و قراردرستي ندارند با جشنهاي بزرگ ما بويژه نوروز برخورد ميكنند و ايراني ميماند تا در محرم و رمضاني كه با نوروز يكي شده است چه كند؟ او همواره به خرد وريشه خود مراجعه كرده است و بهترين راه را برگزيده است.

 

   -اولا در هنگام پيدايش اسلام، پيامبر اسلام از تقويم رومي استفاده ميكرد. يعني ماههاي سال رقصان نبودند و در چهار فصل سرگردان نمي‌دويدند كه يكسال رمضان و يا محرم در تابستان باشد سالي در زمستان در پائيز و سالي در بهار، پس در آن روزگاران ماههاي صحرانشينان از هنگام قصي‌بن كلاب جد پنجم پيامبر اسلام ثابت بود، حالا پس از قرنها اين ماهها رقصان شده‌اند و از سويي وارد فرهنگهايي شده‌اند كه هزاران هزار سال تمدن و فرهنگ داشته‌اند و اين ملتها هرگز روز عزا و گريه‌ و زاري درتاريخ خود نداشته‌اند. ايرانيان، مصريان ، بابليان، آشوريان كه سرزمينهاي متمدن آن زمان بوده‌اند مورد هجوم صحراگرداني قرارگرفته‌اند و همه بود ونبود تاريخي‌شان را از دست داده‌اند. درست مثل اينكه « بن لادن» ميتوانست از خاك افغانستان به تمامي تمدنهاي آمريكا و فرانسه و ژاپن حمله كندو بنام « خداوند خودش» همه اين تمدنها را ويران سازد و كراواتها را بازكرده و دو و نيم متر ريش به مردان بدهد و زنان را به زير چادر ببرد. تازش  14  قرن پيش صحراگردان نيز دقيقا همينطور بود . فقط در آن موقع ايران و مصر و بابل و … موشك جنگده و اف  16  و ليزر و غيره نداشتندتا در برابر «بن لادن» آن دوران مقاومت كنند و يا بتوانند منطقه‌اي را مثل افغانستان با خاك يكسان كنند. اگر آن موقع هم نوع پيشرفت تكنولوژي نظام كشورهاي متمدن مثل امروز بود، حال و روز جهان بگونه‌اي ديگر بود.

 

   - باري درآن دوران كه خلفاي پيامبر اسلام دانش نجومي و جهاني نداشتند ماه‌ها را بر اساس ماه، دونده و رقصان برگزيدند و اين بلاي كنوني به جهان اسلام نازل شد. حالا مشكل ما فقط برخورد ماههاي عزا با جشنهايمان مي باشد آنهم هرده سال يا بيست سال، اما خود عربها اصلا قادر به استفاده از تاريخ قمري خودشان نيستند و تمامي كشورهاي اسلامي بغير از ايران و افغانستان، از تاريخ ميلادي بعنوان تاريخ رسمي كشورشان استفاده مي‌كنند. حتي عربستان سعودي، كشوري كه پايگاه اصلي اسلام است از تاريخ  2007  ميلاد مسيح استفاده مي‌كند. زير استفادهاز تاريخ  1427  هجري قمري براي هركشور اسلامي غيرممكن است . زيرا بعلت كم بودن چند روز در سال در اين تقويم، و عدم دانش و برنامه‌ريزي منجمين و ستاره شناسان اين كشورها براي حل اين مشكل، ماهها در سال و فصلها ثابت نيستند و هميشه درحال رقصيدن هستند. اين مشكل و بدبختي را حتي سرخپوستان آمريكا و بوميان استراليا و يا قبايل ‏‏آفريقايي هم ندارند. زيرا همه آنها از تقويم ثابتي بر اساس سال خورشيدي استفاده مي‌كنند و آنهم از هزاران سال پيش تا به امروز.

 

   -باري ما به چگونگي پديدآمدن روزهاي عزا در تشيع كاري نداريم اما ميدانيم كه دراوستا و آئين كه ما حتي براي مردگان هم جشن مي‌گرفتند چه برسد براي شهادت امام حسين كه هميشه در طول تاريخ شهادت ايشان را تبريك مي‌‌گفته‌اند و به تبعيت از اين مسئله در هنگامه هشت سال جنگ با عراق هرگاه كسي درجنگ كشته ميشد برايش حجله مي ‌بستند، شيريني پخش ميكردند و تبريك و تهنيت ميگفتند كه چون امام حسين شهيد شده است. پس با همه اينها هرسال كه نوروز ما با محرم برخورد كند به هزار و يك دليلي كه قسمتي از آنان را برشمرديم، اين حق مسلم ملت ايران است كه نوروزش را جشن بگيرد.  سيزده بدرش را جشن بگيرد. زيرا از هردري كه بخواهيم وارد شويم حق با نوروز است. و نوروز پيروز است. خصوصا اينكه تمامي كشورهاي اسلامي محرم را بعنوان نخستين ماه سال نو هجري قمري جشن ميگيرند تاسوعا و عاشورا از زمان جاهليت تا به امروز بعنوان نهمين و دهمين روز از سال نو را همه عربها جشن ميگيرند. حالا نميدانم چر ا ما كه از فرهنگ و تمدن ديگري هستيم بايد درآن هنگامه‌ها عزاداري كنيم وبه سر و روي هم بزنيم بويژه اينكه اگر آن ايام با نوروز كهن ما برخورد كند. نوروزي كه پيش از اينكه ما با محرم و صفر آشنا شويم، او آشناي ما بوده است، و محرمي كه درزمان خود امام حسين در تابستان بوده است، چرا ما در بهار آن را ثبت كنيم. همه عالم و آدم ميدانند و در روضه‌خواني‌هاي روحانيون شنيده و مي‌شنويم كه هوا چقدر گرم بود حرارت و تابش خورشيد همه را تشنه كرده بود دهان‌ها را خشك كرده بود و همه تشنه يك جرعه آب بودند. ابوالفضل براي آوردن آب رفت اما دائي او آقاي شمر نه تنها به او آب نداد كه دستور داد دستان خواهرزاده‌اش را قطع كنند. او مشك آب را به دهن گرفت تا براي لب تشنگان بياورد. خب همه اين اتفاقات در تابستان افتاده است چرا ما در بهار بخواهيم از آن ياد كنيم. از سويي كسي كه با حماسه خودكاخهاي بهشت را با حوريان و غلمان از آن خود كرده است، پيروز و شادمان شده است. چرا ما برايش عزاداري كنيم. ما درطول تاريخ براي سياوشان خود گريه نكرده‌ايم!  ما در سوگ رستم‌ها و اسفنديارها و سهرابهاي خود اشك نريخته‌ايم. حالا چرا براي جنگجويان خلافت صحرانشينان نوروزمان را  ارزان بفروشيم. بويژه آنكه فرهنگ كهن ما به ما ميگويد كه درهر شرايطي جز به جشن و شادي نكوشيم. حتي هنگام درگذشت مهربان يارانمان ما جشن ويژه اي داريم، چرا جشن را و شادي را به عزا وگريه بفروشيم.

 

   -مهربان يار بياييد نوروزمان را ارزان نفروشيم و آنرا با شكوه هرچه تمامتر جشن بگيريم.

 

  

 

   تمدن هفت هزارساله اوستايي

 

   بي زتقليدي نظر را  پيشه كن

 

   هم به راي و عقل خود انديشه كن

 

   از محقق تا مقلد قرنهاست

 

   كاين چو داد است و آن ديگر صداست

 

                                                    مولوي

 

   تمدن كه از ريشه مدن ميآيد در لغت به معاني زير آمده است:

 

   شهر نشين شدن- همكاري اجتماعي مردم با يكديگر در امور زندگي و فراهم ساختن اسباب ترقي و آسايش يكديگر- خوي شهر گرفتن و به اخلاق مردم شهر آشنا شدن- زندگي اجتماعي- گروه نگري در زندگي- زندگي گروهي و شهري بر اساس همبستگي و برنامه‌ريزي- زندگي شهري و گروهي بر اساس انديشه و خرد، جامعه خردگرا و عقلاني. يعني آغاز يك زندگي شهري آغاز شكل‌گيري مدينه (شهر – بلد-Cite  ) ناميده ميشود كه حكومتهاي استاني و كشوري در پي آن ميآيند.

 

   براي شناخت باستاني‌ترين تاريخ تمدن بشري بايد دانست كه نخستين انسان كي و در كجا پديد آمده است. با در نظر داشتن اينكه تمدن همبودي، دهكده‌اي، شهري، استاني و كشوري مراحلي بوده است كه انسان را از آغاز ماهيگيري، استفاده از ميوه و گياه  به اهلي كردن دام و زندگي اسكان يافته و به كشاورزي كشانده است و اين مراحل دهها هزار سال طول كشيده است تا به تمدن و شهر نشيني رسيده است.

 

   هر زندگي شهري و تمدني نشانه‌هاي بسياري دارد كه نخستين آن انديشه‌هاي واحد و مشتركي است كه بر اساس همان انديشه‌ ها، قوانين و مقرراتي را براي تمدنها از سويي شهر سازي و شهروندي است واز سوي ديگر آيين‌سازي و قانونمند نمودن هستي و شيوه زندگي اجتماعي، يعيني با طرح فلسفه‌اي از وجود هستي، باورهاي مشتركي پديد ميآيد كه سياستمداران بر اساس آن باورها مديريت و اداره جوامع را بدست ميگيرند.

 

   براي معرفي كردن هر تمدني ميبايست در دو ميدان پژوهش كنيم.

 

   1-        ميدان انديشه‌اي تمدن كه شامل آيينها، انديشه‌ها، باورها، ديدگاهها و فلسفه‌هايي از جامعه، جهان و انسان است.

 

   2-    ميدان مادي  و اثري تمدن كه شامل بازتابهاي فيزيكي و آثار بزرگ ساخته شده بدست انسان متمدن است: بناسازي، شهرسازي، كاخ، معبد، ابزار، ظروفسازي و

 

   چنانچه پژوهشها نشان ميدهد انسان ايراني در اين دو ميدان تمدن بشري نقش پيشگام و باستاني را داشته است. « اسناد و مدارك كتبي ونيز شواهد باستانشناسي بسياري نشان ميدهد كه لااقل از نيمه اول هزاره سوم تا نيمه دوم هزاره اول پيش از ميلاد ( تا زمان تشكيل دولت سراسري هخامنشي ) چندين شهر، دولت، دولتهاي منطقه‌اي وسپس يك دولت سراسري در بخش غربي سرزمين ايران پديد آمده است كه عمده ترين آنها به ترتيب تاريخ تشكيل عبارتند از دولت ايلام، دولت ماد و دولت هخامنشي

 

   يعني نخستين دولت مقتدر ايراني تقريبا پنجهزار سال پيش از ميلاد پديد آمده است. اما پيش از پيدايش اين دولت بزرگ و فراگير، شهرهايي متمدن وشهرونداني با فرهنگ، از هزاران سال پيش شكل گرفته بودند كه آن شكل‌گيريهاي كوچك سبب پديد آمدن دولتهاي بزرگ گرديده است.

 

   «كاوشهايي كه بويژه طي نيم قرن اخير در فلات ايران و در مناطق مجاور ان از جمله در بين ‌النهرين، آسياي ميانه و افغانستان انجام شده است نه تنها اطلاعات پرارزشي را از دوران نخستين سكونت انسان در سرزمين ايران و كشورهاي مجاور آن در دسترس محققان قرارداده، بلكه وجود تمدنهاي درخشاني را ازهزاره پنجم پيش از ميلاد تا زمانيكه دوران تاريخي ناميده شده آشكار ساخته است

 

   شايان يادآوريست كه « كهن‌ترين آثاري كه تاكنون از انسان ساكن در حدود جغرافيايي ايران بدست آمده عبارت از ابزارهاي سنگي و سه اسكلتي است كه دريكي از غارهاي مازندران غار هوتو نزديك تريحان مجاور بهشر در سال  1330  كشف گرديده است. سه اسكلت مزبور كه در چهارمين لايه مربوط به عهد يخبندان  زمين، همراه با ادوات و ابزاري كه از دوران سنگ كهن (پال اليتيكPale Olitique  )  پيدا شده آثار انسانهايي است كه تخمينا در هفتاد تا هشتادهزار سال پيش از ميلاد در اين منطقه از كشور ميزيسته اند

 

   يعني هر چند همبودي انسان ايراني در غارها سابقه‌اي هفتاد تا هشتادهزار ساله دارد، اما انديشه و دانش مشترك و دولت و حكومت واحد تشكيل دادن در خطه بزرگي از ايران، فراتر از هفت‌هزار سال پيش است كه كشفيات اخير در نقاط مختلف ايران و تاجيكستان بيانگر آنست كه انسان آريايي ايراني نسبت به ديگر زيستهاي صحراگردي و جنگل ‌نشيني و غارنشيني هاي مجاور ايران، باستاني‌تر است و ميترا نخستين پيامبر خردمند آريايي در هفت‌هزار سال پيش پديد آمده است و همو نخستين ناطق و آورنده اوستا است كه بعدها توسط زرتشت اول در  120  جلد جمع‌آوري شده است.
1 2 3 4 5