به زنده رود ، سایت بزرگ ایرانیان خوش آمدید.
به دستنوشته sansi نوشته شده توسط sansi خوش آمدید.

چه قدر آسان است راهي بسوي دلها گشودن و کشور قلبها را تسخير کردن ،فقط با سلاح سلام نه با شمشير انتقام ! * * * عشق يعني تو مرا مي راني من به صد حوصله مي آيم باز !
1 2 3 4 5 6 7 8

دل من

يکشنبه چهاردهم مهر ماه 1387 ساعت 18:21


دلم نگو که من حسرت دلم، نگو که من يه عمره خسته ام
دلم نگو يه عمره بار بسته ام، دلم نگو که من راه بسته ام
بگو چه تلخه اين دنياي فاني، بگو بسه که دل را نبازي
بگو خسته ام از اينهمه رنگ بازي، بگو خسته ام،

بگو بيچاره دل من،

 بگو که چشمانش خرابت کرد، بگو تو را آواره ي ويرانه ها کرد.

 دل بلورم را تو ربودي، و چه بد کردم که دادم به دستت،

 دل همچو شيشه ام را،

بگو دل نازم،

 که ميسوزد دل هر سنگ و رقيبي، بگو خواستم و نشنيدم هيچ کلامي ،

بگو باختم و نکردم اعتراضي.

 

 

 

آرام

...

سه شنبه نهم مهر ماه 1387 ساعت 19:47


 

 

درهم شکستن احساسم را وقتي فهميدم

که با بي رحمي مهر باطل بر عشق و وفاداريم زد.

و صداي خرد شدن قلبم، چشمانم را مهمان اشگ کرد.

 

آرام

تقدير

يکشنبه هفتم مهر ماه 1387 ساعت 01:23



هر روزم را نوشتم و چه سخت است نوشتن از فردايي که امروز بخواهم به تصويرش بکشم.

 

آرام

...

پنج شنبه چهارم مهر ماه 1387 ساعت 21:32


با تو هجي واژه هاي عشق را شناختم،

 و در عمق درياي نگاهت به آرامش رسيدم،

 همسفر نيافته هايت شدم،

 گشتيم،

 يافتيم،

 رسيديم

 و در جشن يافته ها،  تو تنها پايکوبي کردي.

 

 

آرام

...

دوشنبه اول مهر ماه 1387 ساعت 20:28


تا کي جنگيدن و گذشتن
تا کي گذر و گذر
فقط بگو،  آرروهاي رنگي ام را مي شناسي؟
فقط بگو، سهم مخملي نگاهت هميشه از آن منست؟
فقط بگو، زخم هاي روح خسته ام را مرحمي
فقط بگو، پا به پاي خستگي هايم هستي.
همين. آيا مرد اين راه پر فراز و نشيب زندگي هستي؟
از بدو تولد آسوده گي همراهم نبود. باختن را شناختم
و غم عجين تمام لحظه هايم گشت.
و اما غرورم را نباختم.
تاب داري؟

 

آرام

...

چهارشنبه بيستم شهريور 1387 ساعت 19:40


بايد رفت ...
نسيم اميد کمي آنطرف تر از اينجاست ...
براي رسيدن به فردا بايد از امروز گذشت...
شايد فردا بتوان کوچه ي انتظار را تا انتها رفت ...
شايد فردا ...

 


بچه ها اين روزا خيلي گرفتارم، البته بد نيست، يه کاري رو قبول
کردم که بايد تمومش کنم. ببخشيد اگه کم بهتون سر مي زنم.
ايشالا تموم شه سرم خلوت ميشه و بيشتر ميام.
دوستون دارم


ساغر

 

سفرنامه

پنج شنبه چهاردهم شهريور 1387 ساعت 21:46


سلام به دوستاي گلم و شرمنده که بقول بانوي شب عزيزم دير سفرنامه ام رو مي نويسم. اونقدر تو اين دو هفته غيبت کار سرم ريخته که دير مي رسم خونه و خسته ام. مرسي که تو نبودم کلبه ام رو تنها نذاشتيد.

بهم خيلي خوش گذشت. تغييرات توي اين هشت سال باور کردني نيست. خيلي از چيزايي که اونجاس ، ما توي اروپا نداريم. شايد کيفيت به پاي اينجا نرسه ولي خيلي چيزاي خوبم بود.
مثل رستوران نادري تو ميرداماد، سرويس و غذاش از اينجا هم بهتره.


از خوشگلي و خوش هيکلي و خوش تيپي دخترا هم که نمي گم چون خودتون مي بينيد.


از تميزي و زيبايي شهر هم بايد از شهرداري تشکر کرد که با اينهمه بخور بخور باز يه غلطي ميکنه.


گروني وحشتناکه، در آمد کم، قيمت ها سرسام آور. داريد با يورو زندگي مي کنيد و چه بسا ما ارزونتر. بيچاره مردم.


ولي واقعا فروشنده ها و مردم اعصاب ندارن. بيشتر جاها بد برخورد مي کنند.بر عکس اينجا.يه جا حرصم دراومد با خنده گفتم: آقا اعصاب معصاب نداريدا. خودش غش کرد.


الانم گريم گرفت براي جوون سالم مملکتم که از بدبختي بايد تو خيابون سوت بزنه تا امرار معاش کنه. تو کوچه برلن شايد ديده باشينش و چه هنرمنديه.


بچه ها چيزايي که ديدم، خوردم و شنيدم، قطعا ايران نبوده، و شايدم ايران تو نقشه اومده جزو اروپا. دو نوع زندگي: يکي تو خونه ها و يکي تو اجتماع.

و در آخر هيچ جايي خونه و هيچ کس ايروني نميشه.


دوستون دارم

ساغر

...

پنج شنبه هفتم شهريور 1387 ساعت 20:28


سلام ، سلام من برگشتم. دلم براي همتون تنگ شده بود.
جاتون خالي، خودمو کشتم از خوشي ، اول مرسي از اونايي که در نبودم به کلبه ام سر زدن.

دوم قسمت نبود برم مشهد، اما رفتم زيارت برادرش امام زاده صالح، البته منم اونجا فهميدم.

 همتون را هم دعا کردم.


البته دوست جونم مشهد بود. برام دعا کرده. حتما شماهارم دعا کرده.  از بس مهربون و

 بي گناه مثله اسمش.

سفر خوبي بود. دلمم نيمده تنگ شده.

يه چيزي هم بگم و برم، تا کي اينهمه گروني؟؟؟ يکنفر اومدم ، صد نفر برگشتم.

زجر و فقر مردمم دلمو به درد آورد.


دوستون دارم

 

 ساغر

...

دوشنبه بيست و يکم مرداد ماه 1387 ساعت 12:32


سلام، خب ديگه يواش يواش منم رفتني شدم. اومدم از همتون خداحافظي کنم. براي اونايي که

 نمي دونن مي گم:
دو هفته دارم ميام ايران و وقتي برگردم ميام براتون تعريف ميکنم.
خيلي خوشحالم. خيلي دلتنگ بودم.
هيچوقت تو زندگيم مشهد نبودم. و اينبار امام غريب صداي دل شکستمو شنيد و منو طلبيده.

 براي همتون دعا مي کنم و يادتونم.
همين جاهم تولد دوستان گلم رهاو نريان ،پارسا و ميرا رو تبريک
 مي گم.
لبتون خندون  دلتون شاد.
دوستون دارم


ساغر

 

...

پنج شنبه هفدهم مرداد ماه 1387 ساعت 21:25


چيزي درونم مي جوشد،
چون حبابي تو خالي
خنده مي زند بر تو هم رنگينم
رنگ مي گيرد روزهاي ... و چه
سنگين مي گذرد گذر ثانيه ها
بر تبلور غمهاي دوران اسارتم


من مي گذرم
از گذر دقايق وحشي وابستگي ام
و چه سهمگين بر سرم فرود  مي آيد
ساعت هاي پريشانيم
و ديگر اين من نيستم،
اين زن غريبه در آيينه که غريبه وار چشمان
شيشه اش را به ني ني چشمانم
دوخته است.


بغض در گلويم
فرياد آهسته خفه شده در گلويم را فرو مي خورم.
مي خواهم بگويم
از رازها، از مهرها، از نگفتني ها
اما، جوشش را فرو مي خورم و هجوم
را به هجي وا مي دارم.


دوباره هجي مي کنم اين راه کوتاه را
کودکي و ناباوري ، جواني و تبلور احساس ها نابالغ
و من در نيمه ي راه به دنبال اين هستم
که چرا نيمه ي سيبم را در ميان خروارها سيب
به اشتباه يافته ام.

 

آرام

** سلام، سعي مي کنم پست آخر که قبل از رفتنمه
شاد بزنم. به خدا ناراحتيم ربطي به رنگ مشکي وبلاگم
نداره. رنگ مورد علاقمه. مرسي از همتون که به فکرميد.
دوستون دارم

 

ساغر

...

سه شنبه پانزدهم مرداد ماه 1387 ساعت 21:22


چال فراموشي را گشادم
باورهايم را يافتم و آن ها را به زير خورشيد رقصان
راست ايستانده ام تا خشک شوند.
و اينک صندوقچه اي دارم پر از حريره که مخلوطي است
از باورهايم، علايقم، روزمرگي ام و باخته هايم.

 

 

آرام

بهانه هاي کوچک خوشبختي

جمعه يازدهم مرداد ماه 1387 ساعت 21:02


چقدر سخت است واژه هاي درهم و ناموزون را بر صفحه ي برفي

 کاغذ به رژه در آوري.


من  ، و اما من


با دستان خالي و پر از عشق، با سبدي از محبت و با جامي از اخلاص،

 لبي پر خنده و کوله باري از صفا مهمان هميشگي تو شدم.


تو ، و اما تو


نفهميدي دستان به ظاهر خاليم پر از جوهر معرفت بود،
سبد لبريز از محبتم را در دامن تو خالي کردم، و جام اخلاصم را به

 سلامتيت لاجرعه سر کشيدم.
لبخند لبانم ارمغان نگاه مخملي و چشمان عاشقت بود.
و کوله بار صفايم را در کلبه ي وفايمان با تو تقسيم کردم
افسوس که بهانه هاي کوچک خوشبختي ام را نشناختي و نخواستي بداني

من به بهانه يي هرچند ناچيز هم مي توانستم خوشبخت باشم.

 

 

 آرام

...

سه شنبه هشتم مرداد ماه 1387 ساعت 21:18


بسي سنگين گذر مي کنم ، با کوله باري پر از حسرت

 بر دوشهاي خسته ام،
حسرت هاي خيس براي آرزوهاي کال و نرسيده.

 

آرام

 

 

 

خب ، حالا نوبتي هم باشه بعد از يکماه بايد بگم چرا اونقدر خوشحال بودم.
بوي خوب وطن را استشمام مي کنم، و چه لذتي دارد نگاه کردن به مشتهايي

 که خاک خوب کشورم را در خود پنهان مي کند .
شماره معکوس من شروع شده دقيقا چهارده روز ديگه من به خونه بر مي گردم

و قلبم از شادي مي تپد. البته حتما ميام خداحافظي.

 

ساغر         

جانم

شنبه پنجم مرداد ماه 1387 ساعت 03:43


قطره ,قطره کاهش جانم را ديدي
لحظه ,لحظه ي مردن روحم را ديدي
بي تفاوت چون رهگذري گذشتي
نگذاشتي آفتاب مهرباني هر صبح،
پلکهايم را با بوسه اي نوازش کند.
نگذاشتي
ديدگانم از عشق يافته ام, چون ستاره بدرخشد.
نگذاشتي لبانم را شکوفه ي لبخند گلباران کند.
خاصيت رهگذر گذر است، پس بگذر.

آرام

مشکي رنگ غمه، اما واسه من مشکي رنگ عشقه، پس به ياد يه عزيز قديمي

 زنده رود
براي آرزوهاي از دست رفته ام سکوتي مي کنم فراتر از فرياد

...

دوشنبه سي و يکم تير ماه 1387 ساعت 17:36


گفتي... گفتم...

گريستي ... گريستم...

شنيدي... شنيدم...

خالي شدي... ايستادي...

شکستم... باختم...

 

آرام

ديگه بسه

دوشنبه بيست و چهارم تير ماه 1387 ساعت 21:29


ديگه بسه، ديگه نمي خوام بدونم کبوترها چقدر خوشبختند. بسه، ديگه نمي خوام زير طاقي چشمانم به انتظار بايستد. يادت باشد قرار نبود حرفي بزني که دل کسي برنجد. يادت باشد که گفتي باهم خنديدن زيباترين است. ديگه نميخوام قدمهايمان را تا لب چشمه شمارش کنيم. باز هم قبول ندارم روياي دور از دسترس خوش نيست. ديگه نگو گل و پروانه و بلبل، ديگه نگو زندگي بي معشوق از مرگ صدبار بدتر است. ديگه ننويس عشق يعني به برگي دل سپردن ، خود پآييز گشتن ولي هرگز نمردن
ديگه هيچوقت، هيچي از عشق نگو. ديگه باور ندارم که گفتي هر که هستي باش، ديگه باور ندارم آنقدر لبريز من شدي که يادت رفت کجاي جام ايستاده اي.
ديگه بسه، اينهمه دروغ بسه

 

آرام

هرچند مکانن هم دوري

شنبه بيست و دوم تير ماه 1387 ساعت 02:30


دور، نزديک
نزديک، دور
چه فرق مي کند وقتي تمام روياهاي مخمليم را
بر سر کوچه ي نارفاقتي به حراج گذاشته اي.

 

آرام

...

چهارشنبه نوزدهم تير ماه 1387 ساعت 21:57


دور، نزديک
نزديک،دور
تفاوت در افکار و انديشه هاست که آرزوهاي

 رنگي مان را رنگ بي رنگي زديم

.
آرام

...

جمعه چهاردهم تير ماه 1387 ساعت 17:20


 

خدا رحمت کنه مادربزرگمو، آدم خيري بود. تو غربت زندگي کرد تو همون غربتي هم که ازش متنفر بود مرد.
بچه بودم اومد ايران، فقط چهل روز تو زندگيم ديدمش، ده روزم رفت آلمان پيش عموم، وقتي برگشت دو روز بعد فوت کرد.
اما آرزوش که ديدن پسراش و نوه هاش و عروساش بود براورده شده بود. هميشه اين بيت شعر رو برام مي خوند. اونموقع درک نمي کردم ولي حالا با همه ي وجود اين بيت برام معني داره.

 

ساغر

بدرقه

سه شنبه يازدهم تير ماه 1387 ساعت 20:32


 و ما
جوانی را بدرقه کردیم
در شتاب بی صدای زندگی
 و در نیمه راههای زیادی ماندیم
با دلتنگی های نفس گیر
 اما وقتی
 در شهاب یادی
ظلمت شبهای بی ستاره می شکند
 و با تکرار حرفی
 نبض دیرینه ی عشق تندتر می زند
 به گلگشت خاطرات چهار فصل می رویم

 

 

ناهید عباسی

1 2 3 4 5 6 7 8